ازت متنفرم اوسامو
ازت متنفرم اوسامو
از خونه بیرون رفت و رفت برگه ها رو تحویل موری داد
دازای:لازم نیست دایچو و چویا رو بفرستی معموریت .
منو دایچو میخوایم از مافیا بریم برگه ها رم که دادم بهت پس چیزی نیست
موری:اولا چطور برگه هارو از اوسامو گرفتی دوما چرا میخواین برین؟
دازای:چون برگه هارو ازش گرفتم و اون شرط گذاشت من از مافیا برم بعد برگه هارو داد بهم منم شرط گذاشتم دایچو رو با خودم از مافیذ ببرم
موری:شاید بزارم تو بری ولی دایچو نه
دازای :دایچو اصلا مال پدرم مهم نیست منم که به داداشم اهمیت میدم الانم اگه میخوای نگهش دار من بایده برم این برگه ها هم مدرک میشه که برای خیانت به مافیا نمیرم بیرون
از ذفتر موری بیرون رفت که چویای نگران رو جلوی در دید
چویا:......
دازای:چویا....گوش کن اون جوری که فکر میکنی نیست
چویا:پس چیه؟ اینکه میخوای تنهام بزاری غلطه؟ نه نیس چون من همه چی رو شنیدم اوسامو
دازای:درسته میرم ولی تو رو ول نمیکنم
چویا:دیگه باهات کاری ندارم عوضی تو بهم قول دادی
چویا سری از دازای دور میشه و میره توی اتاقش
کل وجود دازای از خشم و تنفر پر شده بود میره دم در اتاق چویا با صدای ارومی میگه
دازای:چویا عزیزم میخوای تو هم با من از مافیا بیا بیرون.....چوچو.....چیبی....هوی
چویا:ها
دازای:در رو باز نمیکننی؟
چویا:نه!.....اانم برو
دازای:بدون تو که نمیتونم به اون مهمونی برم که.....
چویا:......
.........................
۲۰ لایک برا پارت بعد
از خونه بیرون رفت و رفت برگه ها رو تحویل موری داد
دازای:لازم نیست دایچو و چویا رو بفرستی معموریت .
منو دایچو میخوایم از مافیا بریم برگه ها رم که دادم بهت پس چیزی نیست
موری:اولا چطور برگه هارو از اوسامو گرفتی دوما چرا میخواین برین؟
دازای:چون برگه هارو ازش گرفتم و اون شرط گذاشت من از مافیا برم بعد برگه هارو داد بهم منم شرط گذاشتم دایچو رو با خودم از مافیذ ببرم
موری:شاید بزارم تو بری ولی دایچو نه
دازای :دایچو اصلا مال پدرم مهم نیست منم که به داداشم اهمیت میدم الانم اگه میخوای نگهش دار من بایده برم این برگه ها هم مدرک میشه که برای خیانت به مافیا نمیرم بیرون
از ذفتر موری بیرون رفت که چویای نگران رو جلوی در دید
چویا:......
دازای:چویا....گوش کن اون جوری که فکر میکنی نیست
چویا:پس چیه؟ اینکه میخوای تنهام بزاری غلطه؟ نه نیس چون من همه چی رو شنیدم اوسامو
دازای:درسته میرم ولی تو رو ول نمیکنم
چویا:دیگه باهات کاری ندارم عوضی تو بهم قول دادی
چویا سری از دازای دور میشه و میره توی اتاقش
کل وجود دازای از خشم و تنفر پر شده بود میره دم در اتاق چویا با صدای ارومی میگه
دازای:چویا عزیزم میخوای تو هم با من از مافیا بیا بیرون.....چوچو.....چیبی....هوی
چویا:ها
دازای:در رو باز نمیکننی؟
چویا:نه!.....اانم برو
دازای:بدون تو که نمیتونم به اون مهمونی برم که.....
چویا:......
.........................
۲۰ لایک برا پارت بعد
- ۳.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط