قراربود شب برای آبجی لیلابیان خواستگاری،
قراربود شب برای آبجی لیلابیان خواستگاری،
خانومای فامیل تومنزل ماجلسه گرفته بودن که چی بگن چطور پذیرایی کنن.
عزیزجون گفت؛ پس لیلا خانوم چرا نیستش، مگر امشب بله برونش نیست..
علی کوچولو گفت آقا مسعود(داماد) اومد دنبالش ،فکر کنم رفتن سینما..
عزیز جون لبخند قشنگی زدو گفت؛
اون روزا با الانا،خیلی توفیر داشت.
من یادمه تا شب خواستگاریم نمیدونستم قراره خوستگار بیاد وخواستگار اصلا کی هست چ شکلیه، نه سالم هم نشده بود..
اولین باری که حاج اسدالله خدا بیامرز و دیدم همون موقع بود که با ننه آقاش اومده بودن خواستگاریم..
ننم خدا بیامرز سینی چای را دستم داد که ببرم وبه خواستگارا تعارف کنم..
اولین باری که حاج اسدالله را دیدم همون موقع بود که چای بهش تعارف کردم سینی را که گرفتم جلوش خندم گرفت و سینی از دستم افتادچای ها ریخت ومنم دویدم رفتم توی حیاط ننه خدا بیامرزم اومد توی حیاط گوشمو گرفت و گفت گیس بریده این چه آبرو ریزی بود که کردی ،
حالا چرا ذلیل شده خندیدی؟..
گفتم از اون آقاسبیلو ،کراواتیه خندم گرفت عجب قیافه خنده داری داشت..
ننم گفت دربدر اون آقا اسدالله خواستگارته..
نمیدونستم چی بگم چهار پنج سالی از بابام کوچیکتر بود..
گفتم من اینو نمیخوام میترسم ازش ..
ننم گفت به سیبیلاش نگاه نکن دلش مثل آیینه هست پسر خوبیه تو نانوایی دم دست شاطر محمود کار میکنه،
خاطرتو خیلی میخواد .
گفتم ننه جون اون اولین باریه که منو دیده چطور خاطرمو میخواد ..
گفت مهرتو خدا انداخته به دلش ،دوست داره، اگه زنش بشی برات گوشواره میخره ،ماتیک و سرمه وهرچی بخوای میخره..
گفتم پیراهن گل قرمزی ، ارسی نارنجی وعروسکم میخره؟..
گفت ؛بله لوشک و آبنبات قیچی هم برات میخره..
عزیز جون ادامه داد،
آره جونم برات بگه که من به عشق لواشک و برگ هلو زن حاج اسدالله خدا بیامرز شدم..
هرشب جمعه هم میگفت اگر دختر خوبی باشی فردا میبرمت شاه عبدالعظیم برات لواشک و برگ هلو میخرم..
خدا رحمتش کنه قدبابام دوسش داشتم..
آره ننه جون اون زمان اینجوریا بود ....
(ر__ش__ی__ک)
خانومای فامیل تومنزل ماجلسه گرفته بودن که چی بگن چطور پذیرایی کنن.
عزیزجون گفت؛ پس لیلا خانوم چرا نیستش، مگر امشب بله برونش نیست..
علی کوچولو گفت آقا مسعود(داماد) اومد دنبالش ،فکر کنم رفتن سینما..
عزیز جون لبخند قشنگی زدو گفت؛
اون روزا با الانا،خیلی توفیر داشت.
من یادمه تا شب خواستگاریم نمیدونستم قراره خوستگار بیاد وخواستگار اصلا کی هست چ شکلیه، نه سالم هم نشده بود..
اولین باری که حاج اسدالله خدا بیامرز و دیدم همون موقع بود که با ننه آقاش اومده بودن خواستگاریم..
ننم خدا بیامرز سینی چای را دستم داد که ببرم وبه خواستگارا تعارف کنم..
اولین باری که حاج اسدالله را دیدم همون موقع بود که چای بهش تعارف کردم سینی را که گرفتم جلوش خندم گرفت و سینی از دستم افتادچای ها ریخت ومنم دویدم رفتم توی حیاط ننه خدا بیامرزم اومد توی حیاط گوشمو گرفت و گفت گیس بریده این چه آبرو ریزی بود که کردی ،
حالا چرا ذلیل شده خندیدی؟..
گفتم از اون آقاسبیلو ،کراواتیه خندم گرفت عجب قیافه خنده داری داشت..
ننم گفت دربدر اون آقا اسدالله خواستگارته..
نمیدونستم چی بگم چهار پنج سالی از بابام کوچیکتر بود..
گفتم من اینو نمیخوام میترسم ازش ..
ننم گفت به سیبیلاش نگاه نکن دلش مثل آیینه هست پسر خوبیه تو نانوایی دم دست شاطر محمود کار میکنه،
خاطرتو خیلی میخواد .
گفتم ننه جون اون اولین باریه که منو دیده چطور خاطرمو میخواد ..
گفت مهرتو خدا انداخته به دلش ،دوست داره، اگه زنش بشی برات گوشواره میخره ،ماتیک و سرمه وهرچی بخوای میخره..
گفتم پیراهن گل قرمزی ، ارسی نارنجی وعروسکم میخره؟..
گفت ؛بله لوشک و آبنبات قیچی هم برات میخره..
عزیز جون ادامه داد،
آره جونم برات بگه که من به عشق لواشک و برگ هلو زن حاج اسدالله خدا بیامرز شدم..
هرشب جمعه هم میگفت اگر دختر خوبی باشی فردا میبرمت شاه عبدالعظیم برات لواشک و برگ هلو میخرم..
خدا رحمتش کنه قدبابام دوسش داشتم..
آره ننه جون اون زمان اینجوریا بود ....
(ر__ش__ی__ک)
- ۲.۱k
- ۲۰ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط