صبح توی سرویس داشتیم میرفتیم کارخونه پرسیدم برای گوشیت مش
صبح توی سرویس داشتیم میرفتیم کارخونه پرسیدم برای گوشیت مشکلی پیش اومده که صفحتو صفر کردی؟
گفت میخوام صفحه جدید باز کنم، توی صفحه قبلم مشکل داشتم..
پرسیدم سعید جان مشکل چیه حالا ما غریبه شدیم؟..
گفت قصه اش درازه ،حدود دوسال پیش توی اینستا با دختر ی آشنا شدم..
اوایل برام حکم سرگرمی را داشت مخصوصا شب هایی که توی کیوسک نگهبانی کار خونه ،تنها بودم..
گفتم نمیدونست شما متاهلی ..
گفت چرا،ولی واقعا عاشقم شده بود بدون حد ومرز..
گفتم ای بابا،
تو گفتی مهندسم اونم حتمافکر کرده رئیس کارخونه هستی خواسته تیغت بزنه،تو اینستا از این آدما زیاده..
گفت مریم توی این دوسال به هیچ وجه چیزی ازم نخواست وبارها هم میگفت اگر اجازه بدی چیزی برایت بعنوان یادگاری بگیرم تا زمانی که من نیستم یادم باشی ،راسشوبگم، دوست داشتم ازش قبول کنم ولی ترسیدم آدرسمو پیدا کنه وبعد ها برام مشکل بشه..
گفتم شماره تلفنت را داشت؟ ..
گفت؛من اسمم ،تلفنم،شغلم ،محل کار وزندگیم را یا ندادم بهش ویا اشتباه دادم ،اون هیچی جز یک صفحه خاموش ویک اسم مستعاراز من نداره،
ولی اون واقعی دوستم داشت به همین خاطراسمش، فامیلش ،تلفن وهمه چیزش را راست وواقعی بهم گفت ،
بله اون منو واقعا دوست داشت..
گفتم توچطور دوسش داشتی ؟..
گفت نه ولی بدم هم، ازش نمیومد ..
ولی همیشه بهش میگفتم من عاشقتم ،
میپرستمت وزندگی بدون تو برایم ممکن نیست..
گفتم موقع خدا حافظی نا راحت نشد؟..
گفت؛اونشب مثل همیشه تا دیر وقت باهم چت کردیم وموقع خدا حافظی اون گفت میبوسمت وبه امید دیدار ،
منم گفتم مواظب خودت باش خدا نگهدار. .......
وصبح زود هم ،فالورهامو صفر وصفحه اینستام را برای همیشه بستم وجز تو کس دیگری توی اون صفحه منو نمی شناسه،توهم که از خودی...
گفتم آقا سعیدحتما از فردا با ی صفحه جدید ،همراهان جدید واسم جدید در اینستا در خدمتتون هستیم؟..
گفت بله..
گفتم حتما با ی مریم خانوم جدید واحتمالا شغل جدیدت هم ، شاید آقای دکترباشه،
دلبستگی های جدید ویک روز صبح هم مثل اونروز برای همیشه بی صدا وبی اثر وبدون خداحافظی از اون صفحه هم اسباب کشی میکنیومیری پس کارت ..
گفت تا ببینیم چی میشه..
رسیدیم به کارخونه سرویس نگهداشت، داشتیم پیاده میشدیم بادست زدم روی شونش وگفتم ولی با تمام زرنگیت یادت رفت که ی آشنایی هم توی اون صفحه بود که اون مثل من موضوع را ندید نمیگیره ..
باتعجب گفت کی ،فکر نکنم..
گفتم چرا ..
داشتم ازش جدا میشدم گفت کیو میگی...
گفتم اون بالا سری،
خدا....
(ر__ش__ج__ر)
گفت میخوام صفحه جدید باز کنم، توی صفحه قبلم مشکل داشتم..
پرسیدم سعید جان مشکل چیه حالا ما غریبه شدیم؟..
گفت قصه اش درازه ،حدود دوسال پیش توی اینستا با دختر ی آشنا شدم..
اوایل برام حکم سرگرمی را داشت مخصوصا شب هایی که توی کیوسک نگهبانی کار خونه ،تنها بودم..
گفتم نمیدونست شما متاهلی ..
گفت چرا،ولی واقعا عاشقم شده بود بدون حد ومرز..
گفتم ای بابا،
تو گفتی مهندسم اونم حتمافکر کرده رئیس کارخونه هستی خواسته تیغت بزنه،تو اینستا از این آدما زیاده..
گفت مریم توی این دوسال به هیچ وجه چیزی ازم نخواست وبارها هم میگفت اگر اجازه بدی چیزی برایت بعنوان یادگاری بگیرم تا زمانی که من نیستم یادم باشی ،راسشوبگم، دوست داشتم ازش قبول کنم ولی ترسیدم آدرسمو پیدا کنه وبعد ها برام مشکل بشه..
گفتم شماره تلفنت را داشت؟ ..
گفت؛من اسمم ،تلفنم،شغلم ،محل کار وزندگیم را یا ندادم بهش ویا اشتباه دادم ،اون هیچی جز یک صفحه خاموش ویک اسم مستعاراز من نداره،
ولی اون واقعی دوستم داشت به همین خاطراسمش، فامیلش ،تلفن وهمه چیزش را راست وواقعی بهم گفت ،
بله اون منو واقعا دوست داشت..
گفتم توچطور دوسش داشتی ؟..
گفت نه ولی بدم هم، ازش نمیومد ..
ولی همیشه بهش میگفتم من عاشقتم ،
میپرستمت وزندگی بدون تو برایم ممکن نیست..
گفتم موقع خدا حافظی نا راحت نشد؟..
گفت؛اونشب مثل همیشه تا دیر وقت باهم چت کردیم وموقع خدا حافظی اون گفت میبوسمت وبه امید دیدار ،
منم گفتم مواظب خودت باش خدا نگهدار. .......
وصبح زود هم ،فالورهامو صفر وصفحه اینستام را برای همیشه بستم وجز تو کس دیگری توی اون صفحه منو نمی شناسه،توهم که از خودی...
گفتم آقا سعیدحتما از فردا با ی صفحه جدید ،همراهان جدید واسم جدید در اینستا در خدمتتون هستیم؟..
گفت بله..
گفتم حتما با ی مریم خانوم جدید واحتمالا شغل جدیدت هم ، شاید آقای دکترباشه،
دلبستگی های جدید ویک روز صبح هم مثل اونروز برای همیشه بی صدا وبی اثر وبدون خداحافظی از اون صفحه هم اسباب کشی میکنیومیری پس کارت ..
گفت تا ببینیم چی میشه..
رسیدیم به کارخونه سرویس نگهداشت، داشتیم پیاده میشدیم بادست زدم روی شونش وگفتم ولی با تمام زرنگیت یادت رفت که ی آشنایی هم توی اون صفحه بود که اون مثل من موضوع را ندید نمیگیره ..
باتعجب گفت کی ،فکر نکنم..
گفتم چرا ..
داشتم ازش جدا میشدم گفت کیو میگی...
گفتم اون بالا سری،
خدا....
(ر__ش__ج__ر)
- ۲.۷k
- ۱۹ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط