{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۶

در میانه‌ی نمایشگاه، در حالی که ا.ت با هیجان داشت به خطوطِ منحنی و براقِ موتورهای کروم نگاه می‌کرد، ناگهان دنیا دورِ سرش چرخید. بوی تندِ روغنِ موتور و چرمِ تازه، ناگهان مثلِ یک موجِ سنگین به گلویش هجوم آورد. رنگِ پوستِ بلوری‌اش، که حالا زیرِ نورِ نمایشگاه می‌درخشید، به سرعت به رنگِ خاکستریِ پریشانی گرایید.

ا.ت دستش را روی دهانش گذاشت و با لرزشِ خفیف، سعی کرد تعادلش را حفظ کند. جونگ‌کوک که با غافلگیری متوجه تغییرِ حالِ او شده بود، بلافاصله دستش را دورِ کمرِ او حلقه کرد تا سقوطش را جلوگیری کند.

— «ا.ت؟ چی شده؟ حالت خوب نیست؟» صدای جونگ‌کوک که از حالتِ مقتدرانه به حالتِ نگران تغییر کرده بود، در گوشش پیچید.

ا.ت فقط توانست با ناله‌ای ضعیف، سرش را به سمتِ پایین تکان دهد. او دیگر توانِ حرف زدن نداشت؛ حالتِ تهوعِ شدیدی تمام وجودش را گرفته بود. جونگ‌کوک بدونِ معطلی و بدونِ توجه به نگاه‌های کنجکاوِ اطرافیان، ا.ت را از میان جمعیت بیرون برد و با عجله به سمتِ ماشین برد. او با اضطراب و سرعتِ بسیار بالا، او را به خانه رساند.

***

وقتی درِ بزرگِ عمارتِ جئون با شدت باز شد، مادرِ ا.ت که با شنیدنِ صدایِ ماشین و آمدنِ آن‌ها با نگرانی به سمتِ در آمده بود، با صحنه‌ای روبرو شد که قلبش را به لرزه انداخت.

او ا.ت را دید که به شدت بی‌حال، رنگ‌پریده و لرزان است و جونگ‌کوک را که با چهره‌ای پریشان و لباس‌هایی که کمی نامرتب شده بود (به خاطرِ سرعتِ زیاد و جابه‌جا کردنِ ا.ت)، در کنار او ایستاده بود. سکوتِ سنگینِ سالن با نگاهِ تیزِ مادرِ ا.ت شکسته شد. او نگاهی به حالتِ پریشانِ دخترش و نگاهِ مضطربِ جونگ‌کوک انداخت و ناگهان، افکارِ تاریک و بدی به ذهنش هجوم آورد.

— «این... این چه وضعیه؟! جونکوک ! تو با دخترِ من چیکار کردی؟!» صدای مادر با فریادی که از شدتِ خشم و شوک می‌لرزید، در کلِ سالن پیچید.

جونگ‌کوک که از شدتِ نگرانیِ ا.ت گیج و منگ بود، از شدتِ این اتهامِ بی‌مقدمه خشکش زد. «چی؟ سویون (مادر ا.ت ) ، شما نمی‌فهمید، اون یهو...»

— «من نمی‌فهمم؟! من همه چیز رو می‌فهمم!» مادر با چشم‌هایی که از اشک و خشم سرخ شده بود، به سمتِ آن‌ها هجوم برد. «این همه آشفتگی، این رنگ‌پریده بودنِ ا.ت... تو باهاش چیکار کردی؟ اون هنوز یه بچه‌ست! چطور تونستی این کار رو بکنی اون حتی با یه پسر حرف نزده بود چه برسه به ...؟!»

دعوا به اوج رسید. مادر با کلماتِ تند و گزنده، به جونگ‌کوک حمله لفظی می‌کرد و او سعی داشت با استیصال توضیح دهد، اما خشمِ مادر چنان بود که هیچ حرفی را نمی‌شنید. ا.ت که از شدتِ تهوع و ضعف، حتی توانِ نشستن نداشت، فقط با چشم‌هایی که از شدتِ درد و گیجی بسته شده بودند، به صدایِ داد و بیدادِ آن‌ها گوش می‌داد.

بعد از دقایقِ طولانی از فریادها و اتهاماتِ سنگین، بالاخره وقتی ا.ت با بی‌حالیِ تمام به سمتِ دستشویی رفت تا حالتِ تهوعش را کنترل کند، مادر با بغض و درماندگی به سمتِ او دوید. وقتی دید که دخترش تنها به دلیلِ یک مریضیِ ناگهانی و "حاش کردن" (حالت تهوع شدید) در این وضعیت است، تمامِ خشمش فرو ریخت.

او به سمتِ جونگ‌کوک برگشت؛ حالا دیگر نه خشمگین، بلکه از شدتِ شرمندگی، سرش را پایین انداخته بود. سکوتی سنگین و سنگین‌تر از قبل، فضایِ سالن را پر کرد.

این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لباس ا.ت برای بیرون

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۵تنشِ بین اون دو نفر ...

پارت 20

اسم: رقص در لبه ی پرتگاهپارت دومتنش میان آن ها از مدتی قبل ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط