پارت ۶
پارت ۶
۲ روز بعد_ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه ی عصر_جیمین:
دو روز از اومدن مادر یونگی گذشته بود و اون تو این مدت خیلی اذیتم کرده بود ولی مدام با تهدید جون یونگی ساکتم میکرد و منم نمیدونم چرا ولی ساکت میشدم.تا اتیکه امروز یونگی مثل همیشه اومد تو اتاقم و گفت:
یونگی:جوجه طلایی،من دارم میرم کلاب مراقب خودت باش
ولی من نمیخواستم اون بره چون دقیقا بعد از رفتنش اذیت های مادرش شروع میشد پس سعی کردم با چشمام و کلمات نصفه نیمه ام بهش بفهمونم نمیخوام بره:
جیمین:م-میشه نری؟من-من حوصله ام سر میره
یونگی لبخند مهربونی زد و گفت:
یونگی:عشق من میدونی که باید برم.ولی قول میدم زود برگردم
و رفت و جیمین رو با اذیت های مادرش تنها گذاشت.
۲ روز بعد_ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه ی عصر_جیمین:
دو روز از اومدن مادر یونگی گذشته بود و اون تو این مدت خیلی اذیتم کرده بود ولی مدام با تهدید جون یونگی ساکتم میکرد و منم نمیدونم چرا ولی ساکت میشدم.تا اتیکه امروز یونگی مثل همیشه اومد تو اتاقم و گفت:
یونگی:جوجه طلایی،من دارم میرم کلاب مراقب خودت باش
ولی من نمیخواستم اون بره چون دقیقا بعد از رفتنش اذیت های مادرش شروع میشد پس سعی کردم با چشمام و کلمات نصفه نیمه ام بهش بفهمونم نمیخوام بره:
جیمین:م-میشه نری؟من-من حوصله ام سر میره
یونگی لبخند مهربونی زد و گفت:
یونگی:عشق من میدونی که باید برم.ولی قول میدم زود برگردم
و رفت و جیمین رو با اذیت های مادرش تنها گذاشت.
- ۱۷۵
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط