{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت لبخند جیمین

پشت لبخند جیمین
پارت چهارم

طبق قولی که داده بود، شاممون واقعاً ساده بود.

البته «ساده» از نظر جیمین با چیزی که من فکر می‌کردم، فرق داشت.

چند دقیقه بعد، هر دومون توی یه رستوران کوچیک نشسته بودیم؛ جایی که جیمین با کلاه و ماسک سعی می‌کرد زیاد جلب توجه نکنه.

جیمین : پس... همیشه این‌قدر ساکتید؟

ا.ت : نه، فقط وقتی با آرتیستم بیرونم.

جیمین : باز هم آرتیستتون؟

ا.ت : خب، شما آرتیست من هستید.

جیمین : ولی الان سر کار نیستیم.

قاشق رو روی میز گذاشتم و بهش نگاه کردم.

ا.ت : از کجا معلوم؟

جیمین چند ثانیه نگام کرد.

بعد لبخند زد.

جیمین : شما واقعاً از رسمی حرف زدن خسته نمی‌شید؟

ا.ت : شما واقعاً از اذیت کردن من خسته نمی‌شید؟

جیمین : نه.

بدون اینکه حتی فکر کنه جواب داد.

و من ناخواسته خندیدم.

چند لحظه بعد، سکوت بینمون برقرار شد.

اما این بار سکوت عجیب یا سنگینی نبود.

راحت بود.

انگار از اول می‌تونستیم همین‌طور کنار هم بشینیم و حرفی نزنیم.

جیمین : ا.ت؟

ا.ت : بله؟

جیمین : چرا مدیر برنامه شدید؟

کمی مکث کردم.

ا.ت : راستش... همیشه دوست داشتم پشت صحنه کار کنم. شاید آدم‌هایی مثل شما روی صحنه دیده بشن، ولی برای اینکه همه‌چیز درست پیش بره، یه عالمه آدم پشت اون صحنه هستن.

جیمین آروم سرشو تکون داد.

ا.ت : من اون بخش رو دوست دارم. اینکه بتونم کمک کنم همه‌چیز درست پیش بره.

جیمین : پس برای همین این‌قدر جدی کار می‌کنید.

ا.ت : شاید.

جیمین چند لحظه به لیوانش نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

جیمین : من همیشه از آدم‌هایی که واقعاً کارشون رو دوست دارن خوشم میاد.

برای چند ثانیه چیزی نگفتم.

ا.ت : ممنونم.

جیمین : خواهش می‌کنم.

همون لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.

اون نگاهی به صفحه انداخت، اما لبخندش کم‌رنگ شد.

تماس رو قطع کرد.

چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.

این بار هم جواب نداد.

ا.ت : نمی‌خواید جواب بدید؟

جیمین : نه.

لحنش خشک‌تر از قبل بود.

تصمیم گرفتم بیشتر سؤال نکنم.

اما چند ثانیه بعد خودش آروم گفت:

جیمین : بعضی وقت‌ها آدم دلش نمی‌خواد با هیچ‌کس حرف بزنه.

ا.ت : می‌فهمم.

جیمین سرشو بالا آورد.

جیمین : واقعاً؟

ا.ت : لازم نیست همیشه توضیح بدید که چرا حالتون خوب نیست.

نگاهم کرد.

این بار برای چند ثانیه طولانی.

بعد خیلی آروم گفت:

جیمین : شما با بقیه فرق دارید.

قلبم برای یه لحظه از حرکت ایستاد.

سریع سعی کردم عادی رفتار کنم.

ا.ت : فکر کنم هنوز خیلی زوده که به این نتیجه برسید. امروز اولین روزیه که با هم کار می‌کنیم.

جیمین لبخند خیلی کوچیکی زد.

جیمین : شاید بعضی چیزها رو زودتر از بقیه بشه فهمید.

نمی‌دونستم چی باید بگم.

برای همین فقط نگاهم رو پایین انداختم.

وقتی از رستوران بیرون اومدیم، هوا کاملاً تاریک شده بود.

جیمین چند قدم جلوتر از من راه می‌رفت.

بعد ناگهان ایستاد.

ا.ت : چیزی شده؟

جیمین به آسمون نگاه کرد.

جیمین : نه.

چند ثانیه سکوت کرد.

جیمین : فقط امروز روز عجیبی بود.

ا.ت : به خاطر برنامه‌ها؟

جیمین سرشو تکون داد.

جیمین : نه.

بعد برگشت سمتم.

جیمین : به خاطر شما.

برای چند لحظه ماتم برد.

ا.ت : من؟

جیمین لبخند زد، اما انگار خودش هم نمی‌خواست زیاد درباره‌ش حرف بزنه.

جیمین : آره.

قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، راه افتاد.

جیمین : بیا، خانم مدیر برنامه. قرار بود بعد شام مستقیم بریم خونه.

با شنیدن اون جمله، به خودم اومدم.

ا.ت : جیمین!

جیمین : بله؟

ا.ت : شما خیلی چیزها رو نصفه می‌گید.

جیمین خندید.

جیمین : شاید یه روزی بقیه‌ش رو هم گفتم.

و دوباره راه افتاد.

من هم پشت سرش حرکت کردم.

اما تمام راه، فقط به یه چیز فکر می‌کردم.

اینکه چرا حرف‌های ساده‌ی جیمین، این‌قدر راحت می‌تونست باعث بشه قلبم بی‌دلیل تندتر بزنه.

و چیزی که بیشتر از همه منو می‌ترسوند این بود که...

شاید این فقط یه حس گذرا نبود.

شاید من داشتم کم‌کم از مرز رابطه‌ی کاری‌مون عبور می‌کردم.

و شاید بدتر از همه این بود که...

احساس می‌کردم جیمین هم متوجهش شده.

یه پارت دیگه خدمتتون

حمایت ؟؟

فقط یه بازنشر لایک هم نه فقط بازنشر کنین 😭💔
دیدگاه ها (۰)

پشت لبخند جیمین پارت پنجمروز بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشت...

پشت لبخند جیمین پارت ششمچند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همو...

پشت لبخند جیمینپارت سومپنج دقیقه بعد، بالاخره تونستم برنامه‌...

پشت لبخند جیمینپارت دومبعد از اون برخورد عجیب توی راهرو، چند...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_18···کوک : " من مال خودمم و خودم تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط