حرف ها دارم اما واژه ای ندارم ، که اگر واژه ای داشتم ؛
حرف ها دارم اما واژه ای ندارم ، که اگر واژه ای داشتم ؛
و اگر واژه توان داشت ! تو را می گفتم ...
واژه هایی در سر می پرورانم برای حرف هایم با تو اما خلوتی ندارم ؛
که اگر خلوتی بود و دلی ...
خلوتی نیست که اگر بود و تو را داشت ...
دلی دارم اما بی خلوت ، بی تو ، بی واژه ! پر از سکوت ! پر از تنهایی !
از خاطره هایم می گذرم ، تو نیستی ، حتی در خاطره هایم نیستی ! کجایی پس ؟!
فاصله ی بین من و تو کم است ، زیاد نیست ، فقط از اینجا تا خدا !
شاید خدایی که در این نزدیکی ست !
و شاید خدایی که برای خواستنش هزار و یکشب قصه ی غصه ی دلتنگی و اشک هایم کم است !
و اگر واژه توان داشت ! تو را می گفتم ...
واژه هایی در سر می پرورانم برای حرف هایم با تو اما خلوتی ندارم ؛
که اگر خلوتی بود و دلی ...
خلوتی نیست که اگر بود و تو را داشت ...
دلی دارم اما بی خلوت ، بی تو ، بی واژه ! پر از سکوت ! پر از تنهایی !
از خاطره هایم می گذرم ، تو نیستی ، حتی در خاطره هایم نیستی ! کجایی پس ؟!
فاصله ی بین من و تو کم است ، زیاد نیست ، فقط از اینجا تا خدا !
شاید خدایی که در این نزدیکی ست !
و شاید خدایی که برای خواستنش هزار و یکشب قصه ی غصه ی دلتنگی و اشک هایم کم است !
- ۳.۶k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط