خون و مخمل
خون و مخمل
part =۶
سه روز بعد – سئول، پارکینگ زیرزمینی عمارت
بارون بند اومده بود. ولی آسمون هنوز خاکستری بود. هوک داشت اسلحههاش رو چک میکرد. یونا کنارش نشسته بود و سکوت کرده بود – که خودش یه معجزه بود.
مین-سو: (از پلهها اومد پایین) جیمین هنوز توی اتاقه؟
هوک: (بدون نگاه) گفت بیاین پایین. حرف داره.
یونا: (به مین-سو) حالت خوبه؟
مین-سو: (نشست کنارش) نمیدونم. دیشب کتاب مادرم رو تا آخر خوندم.
یونا: (با تعجب) چی توش بود؟
مین-سو: (صداش لرزید) بعداً.
جیمین اومد پایین. شانهاش هنوز باندپیچی بود، ولی دستش رو حرکت میداد. صورتش سردتر از همیشه.
جیمین: ملکه آرا پیام فرستاده.
هوک: (اسلحه رو زمین گذاشت) چه پیامی؟
جیمین: مقبرهی زیرزمینی زیر ساختمان قدیمی سئول. اونجا الماس روح قایم شده. ولی اون خودش اونجاست.
مین-سو: (جا خورد) میخواد ما بیایم؟
جیمین: نه. میخواد من بیام. تنها.
هوک: (بلند شد) خودت میدونی که تلهست.
جیمین: میدونم. ولی راه دیگهای نیست.
مین-سو: (جلو رفت) من میام باهات.
جیمین: (نگاه سرد) نه.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (نزدیکتر شد) چون اگه من مردم... تو باید الماسها رو نابود کنی.
مین-سو: (عقب رفت) تو نمیمیری.
جیمین: (مکث) قول بده.
مین-سو: (اشک توی چشماش) جیمین...
جیمین: (دستش رو گذاشت روی شونهاش) قول بده.
مین-سو: (با بغض) قول میدم.
جیمین رفت سمت ماشین. هوک کلید رو داد.
هوک: (آهسته) اگه تا ۱۲ ساعت برنگشتی... میایم دنبالت.
جیمین: (سوار شد) نیایید.
ماشین رفت تو تاریکی.
---
🏚️ ساختمان قدیمی سئول – زیرزمین، ساعت ۲ بامداد
ساختمان خالی بود. پنجرهها شکسته. بوی کپک و خون خشک شده.
جیمین با چراغ قوه رفت پایین. پلهها بینهایت به نظر میرسیدند. هر چی پایینتر میرفت، هوا سردتر میشد.
رسید به یه در آهنی. روش نوشته بود: "نوکتیس اینجا دفن شده"
در رو باز کرد. اتاق بزرگ. توی دیوارها جای تابوتها بود. نه تا تابوت. نه تا خونآشام قدیمی. و وسطش، یه تخت سنگی. روش یه جعبهی سفید.
و پشت جعبه، ملکه آرا.
موهای بلند سفید. لباس قرمز بلند. چشمای قرمز سوراخکننده.
ملکه آرا: (با صدای آروم) خوش اومدی جیمین. ۲۰ ساله منتظرتم.
جیمین: (اسلحه رو نگرفت) الماس رو بده.
ملکه آرا: (خندید) اول یه چیزی نشونت بدم.
دست زد. یکی از تابوتها باز شد. کسی بلند شد.
جیمین: (رنگ پرید) ... سارا؟
سارا. مادر مین-سو. ولی نه مثل اون عکس. رنگ پریده. چشمای قرمز. لباس سفید پاره.
سارا: (با صدای ضعیف) جیمین...
جیمین: (جلو رفت) سارا؟ تو... تو زندهای؟
ملکه آرا: زنده نه. دوباره زنده شده. (خندید) یه خونآشام جدید. شاگرد خودم.
جیمین: (دستش لرزید) چرا؟
ملکه آرا: چون خیانت کرد. فقط مرگ کافی نبود. باید بردهی من میشد. (به سارا نگاه کرد) حالا الماس روح توی سینهشه. اگه میخوای، بیا بگیرش.
جیمین: (اسلحه رو کشید) سارا... من نمیخوام بهت شلیک کنم.
سارا: (نزدیکتر شد) جیمین... بچهام... مین-سو...
جیمین: (اشک توی چشماش) اون زندهست. قشنگ بزرگ شده. مثه توئه.
سارا: (دستش رو دراز کرد) بذار ببینمش...
ناگهان چشماش قرمزتر شد. حمله کرد. جیمین عقب پرید. شلیک کرد. گلوله خورد به شونهاش – شونهای که قبلاً زخمی شده بود.
جیمین: (روی زمین افتاد) سارا... نه...
ملکه آرا: (خندید) ببین. عشق چی کارت کرده. حالا یا میکشیاش، یا میمیری.
سارا روش افتاد. جیمین اسلحه رو گذاشت روی شقیقهاش. دستش میلرزید.
سارا: (آهسته) بکش... من... دیگه... نیستم...
جیمین چشماش رو بست.
صدای شلیک.
ادامه دارد.......
خوب خوب میرین سراغ بحث شیرین شرط
شرطا
۱۰ لایک
۲کامنت
part =۶
سه روز بعد – سئول، پارکینگ زیرزمینی عمارت
بارون بند اومده بود. ولی آسمون هنوز خاکستری بود. هوک داشت اسلحههاش رو چک میکرد. یونا کنارش نشسته بود و سکوت کرده بود – که خودش یه معجزه بود.
مین-سو: (از پلهها اومد پایین) جیمین هنوز توی اتاقه؟
هوک: (بدون نگاه) گفت بیاین پایین. حرف داره.
یونا: (به مین-سو) حالت خوبه؟
مین-سو: (نشست کنارش) نمیدونم. دیشب کتاب مادرم رو تا آخر خوندم.
یونا: (با تعجب) چی توش بود؟
مین-سو: (صداش لرزید) بعداً.
جیمین اومد پایین. شانهاش هنوز باندپیچی بود، ولی دستش رو حرکت میداد. صورتش سردتر از همیشه.
جیمین: ملکه آرا پیام فرستاده.
هوک: (اسلحه رو زمین گذاشت) چه پیامی؟
جیمین: مقبرهی زیرزمینی زیر ساختمان قدیمی سئول. اونجا الماس روح قایم شده. ولی اون خودش اونجاست.
مین-سو: (جا خورد) میخواد ما بیایم؟
جیمین: نه. میخواد من بیام. تنها.
هوک: (بلند شد) خودت میدونی که تلهست.
جیمین: میدونم. ولی راه دیگهای نیست.
مین-سو: (جلو رفت) من میام باهات.
جیمین: (نگاه سرد) نه.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (نزدیکتر شد) چون اگه من مردم... تو باید الماسها رو نابود کنی.
مین-سو: (عقب رفت) تو نمیمیری.
جیمین: (مکث) قول بده.
مین-سو: (اشک توی چشماش) جیمین...
جیمین: (دستش رو گذاشت روی شونهاش) قول بده.
مین-سو: (با بغض) قول میدم.
جیمین رفت سمت ماشین. هوک کلید رو داد.
هوک: (آهسته) اگه تا ۱۲ ساعت برنگشتی... میایم دنبالت.
جیمین: (سوار شد) نیایید.
ماشین رفت تو تاریکی.
---
🏚️ ساختمان قدیمی سئول – زیرزمین، ساعت ۲ بامداد
ساختمان خالی بود. پنجرهها شکسته. بوی کپک و خون خشک شده.
جیمین با چراغ قوه رفت پایین. پلهها بینهایت به نظر میرسیدند. هر چی پایینتر میرفت، هوا سردتر میشد.
رسید به یه در آهنی. روش نوشته بود: "نوکتیس اینجا دفن شده"
در رو باز کرد. اتاق بزرگ. توی دیوارها جای تابوتها بود. نه تا تابوت. نه تا خونآشام قدیمی. و وسطش، یه تخت سنگی. روش یه جعبهی سفید.
و پشت جعبه، ملکه آرا.
موهای بلند سفید. لباس قرمز بلند. چشمای قرمز سوراخکننده.
ملکه آرا: (با صدای آروم) خوش اومدی جیمین. ۲۰ ساله منتظرتم.
جیمین: (اسلحه رو نگرفت) الماس رو بده.
ملکه آرا: (خندید) اول یه چیزی نشونت بدم.
دست زد. یکی از تابوتها باز شد. کسی بلند شد.
جیمین: (رنگ پرید) ... سارا؟
سارا. مادر مین-سو. ولی نه مثل اون عکس. رنگ پریده. چشمای قرمز. لباس سفید پاره.
سارا: (با صدای ضعیف) جیمین...
جیمین: (جلو رفت) سارا؟ تو... تو زندهای؟
ملکه آرا: زنده نه. دوباره زنده شده. (خندید) یه خونآشام جدید. شاگرد خودم.
جیمین: (دستش لرزید) چرا؟
ملکه آرا: چون خیانت کرد. فقط مرگ کافی نبود. باید بردهی من میشد. (به سارا نگاه کرد) حالا الماس روح توی سینهشه. اگه میخوای، بیا بگیرش.
جیمین: (اسلحه رو کشید) سارا... من نمیخوام بهت شلیک کنم.
سارا: (نزدیکتر شد) جیمین... بچهام... مین-سو...
جیمین: (اشک توی چشماش) اون زندهست. قشنگ بزرگ شده. مثه توئه.
سارا: (دستش رو دراز کرد) بذار ببینمش...
ناگهان چشماش قرمزتر شد. حمله کرد. جیمین عقب پرید. شلیک کرد. گلوله خورد به شونهاش – شونهای که قبلاً زخمی شده بود.
جیمین: (روی زمین افتاد) سارا... نه...
ملکه آرا: (خندید) ببین. عشق چی کارت کرده. حالا یا میکشیاش، یا میمیری.
سارا روش افتاد. جیمین اسلحه رو گذاشت روی شقیقهاش. دستش میلرزید.
سارا: (آهسته) بکش... من... دیگه... نیستم...
جیمین چشماش رو بست.
صدای شلیک.
ادامه دارد.......
خوب خوب میرین سراغ بحث شیرین شرط
شرطا
۱۰ لایک
۲کامنت
- ۲.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط