🌻پدر شوهر و مادر شوهرم بی تابی می کردند از شهادت ستار فقط

🌻پدر شوهر و مادر شوهرم بی تابی می کردند از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود. این دومین شهیدشان بود. صدای گریه و ناله باغ بهشت را پر کرده بود تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود.

🌻جلو رفتم خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم من که اینقدر بی تاب بودم، یک دفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت:  «صمد توی وصیت نامه اش نوشته  به همسرم بگویید بعد از من زینب وار زندگی کند».

🌻کنارش نشستم. یه گلوله خورده بود روی گونه چپش. ریش هایش خونی شده بود، بقیه بدنش سالم سالم بود. با همان لباس سبز پاسداری آرام و آسوده خوابیده بود. می خندید و دندان های سفیدش برق می زد.

🌻کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاهپوش دور و برمان نبودند. دلم می خواست خم شوم و به یاد آخرین دیدارمان پیشانی اش را ببوسم.

🌻زیر لب گفتم: «خداحافظ». همین دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند صمدی که عاشقش بودم. او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاک‌ها را که رویش ریختند، یک دفعه یخ کردم.

🌻آن پاره ی آتشی که از دیشب توی قلبم  گر گرفته بود، خاموش شد. پاهایم بی‌حس شد. قلبم یخ کرد. امیدم ناامید شد. احساس کردم بین آن همه آدم تنهای تنها هستم؛ بی یار و یاور، بی همدم و هم نفس  حس کردم یک دفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر، بی تکیه گاه و بی اتکا.

🌻کمی بعد با پنج تا بچه قد و نیم قد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمی شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک.
#دختر_شینا
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهیده زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۲)

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.part ¹Season:¹....

چند پارتی بازی ممنوع

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Sixویوی جونگ کوک :اصلا نمی‌دونست...

نمیبخشمت p.23

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 27{عقب بمون} دستش را روی دیوار گ...

رمان: وصلتِ آتش و یخقسمت سوم: اولین شبِ نمایش قرار شد که برا...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط