{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه مدت گذشت و چند روز مونده بود به عید و چون که ما همه از

یه مدت گذشت و چند روز مونده بود به عید و چون که ما همه از کار بابام ناراحت بودیم بزرگترا نشستن و با بابام حرف زدن اونم منو بخشید ولی بازم اجازه‌ی وصلت بین منو محمد رو نمیداد.
روز عید که رسید دیگه همه رفتیم خونه بابابزرگمینا و همه اونجا بودن...
دیدگاه ها (۰)

چند تا از اعضای خونواده که از ما خوششون نمیومد و تو گذشته ها...

و با اینکه میدونست اونا چه جور آدمایی هستن حرفشونو باور کرد ...

چون خیلی عصبانی شده بودم باید این کاره بابامو تلافی میکردم و...

اون همه این کارها رو انجام داد و بابام بعدش قبول نکرد جوری ک...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁷⁸ـــ‌هیونا‌ـــبا نامجون رفتیم بالا.هیچک...

#عاشقت _شدمپارت دومآت:اره خیلی خوشگلن لیا:آت کلاس دیر شدآت:ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط