یه مدت گذشت و چند روز مونده بود به عید و چون که ما همه از
یه مدت گذشت و چند روز مونده بود به عید و چون که ما همه از کار بابام ناراحت بودیم بزرگترا نشستن و با بابام حرف زدن اونم منو بخشید ولی بازم اجازهی وصلت بین منو محمد رو نمیداد.
روز عید که رسید دیگه همه رفتیم خونه بابابزرگمینا و همه اونجا بودن...
روز عید که رسید دیگه همه رفتیم خونه بابابزرگمینا و همه اونجا بودن...
- ۷۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط