{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و با اینکه میدونست اونا چه جور آدمایی هستن حرفشونو باور ک

و با اینکه میدونست اونا چه جور آدمایی هستن حرفشونو باور کرد و اونجا جلوی همه شروع کرد ب دعوا کردن من.
داداشم خیلی عصبانی شد و دست منو گرفت و با زن داداشم رفتیم بیرون.
سوار ماشین شدیم و دلو زدیم به دریا.
داشتیم....
دیدگاه ها (۰)

داشتیم از شهر خارج میشدیم چون که داداشم خیلی عصبانی بود با س...

چند تا از اعضای خونواده که از ما خوششون نمیومد و تو گذشته ها...

یه مدت گذشت و چند روز مونده بود به عید و چون که ما همه از کا...

#پسرکوچولوی‌کیم‌تهیونگ۲پارت ۳ معلم و مدیر اومدن مدیر گفت وس...

وقتی حسودی میکنهP¹با جین توی کافه نشسته بودیم که دوستم هانو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط