و با اینکه میدونست اونا چه جور آدمایی هستن حرفشونو باور ک
و با اینکه میدونست اونا چه جور آدمایی هستن حرفشونو باور کرد و اونجا جلوی همه شروع کرد ب دعوا کردن من.
داداشم خیلی عصبانی شد و دست منو گرفت و با زن داداشم رفتیم بیرون.
سوار ماشین شدیم و دلو زدیم به دریا.
داشتیم....
داداشم خیلی عصبانی شد و دست منو گرفت و با زن داداشم رفتیم بیرون.
سوار ماشین شدیم و دلو زدیم به دریا.
داشتیم....
- ۹۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط