{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یهو بوی جدید و داغی گریبان گیر مشامم شد

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁵



یهو بوی جدید و داغی گریبان گیر مشامم شد.
خیلی عمیق بود…مشخص بود مقدار زیادی از یک چیز هستش!
وقتی یک پسری یک ظرف فلزی بزرگی رو….صبر کن…اون…اون پسر چرا، چرا اینقدر…خدایا یعنی واقعا کِن هستش؟ یعنی خودشه؟
این فضا و این جو برای من مثل یک یخچال بزرگ قطبی میموند. اونقدر سرد که حتی حرکاتم کند نمیشد، کلا یخ میزد! چون از وقتی دارم میبینم هیچ تکونی نخوردم. حتی یک دونه پلک!
اون ظرف توش یک مایع ی شفافی بود. یک سرنگ از اون رو پر میکردن و وارد پو.سی دختر ها میکردن و بعد خالیش میکردن. از داغی اون دخترا نا.له میکردن اما انگار براشون خوشایند هم بود. دیدن مرد ها که با خوشحالی تشویق میکنند حالم رو بد میکرد. جونگکوک که براشون دست میزد. زنا همه قلاده داشتن. حتی بعضی ها مثل سگ رفتار میکردند و جونگکوک از این بابت خوشحال بود و استقبال میکرد. بدتر از همه تهیونگ که داوطلب شده بود پارافین رو با دستای خودش بریزه. دیدنشون حالم رو بد میکرد. نمیدونم خودم رو نشون بدم بهشون یا نه. فقط…فقط نگاه میکنم فعلا و فیلم میگیرم. اخه چرا باید زنی
داوطلب چنین کاری باشه؟ این حجم از اسیب، از درد و عوارض بعدش چی میشد؟
اون میتونست لکه های خون و مایعات شفاف و سفیذ لزجی رو ببینه که در حجم های متفاوت روی زمین پخش شده بود. این مرد ها کی بودن؟ این کی
بود که انگار خود کِن بود؟
دیگه نتونستم تحمل کنم.
عقب رفتم که پام خورد به میز و ظرف فلزی روش پایین افتاد.
یهو سر جونگکوک چرخید و نگاهش عوض شد. ترس و شوک، یا شایدم چیزهای دیگه. پس فقط وقتی رفت تا در گوش تهیونگ چیزی بگه من دوییدم و برگشتم. قلبم خیلی تند میزد. دوربینم رو خاموش کردم و قایم کردم.
در اتاق رو قفل کردم و کلیدو انداختم پشت در.
زیر پتو بالشت گذاشتم و خودم رفتم توی کمد. خودمو زدم به خواب و چشمام رو محکم بستم.
اونقدر اونجا موندم و موندم تا بلخره در اتاق به صدا در اومد…

من وقتی اومدم توی این خونه تهیونگ رو درحال سکـ.*س دیدم. اون موقعه زیاد راجب این چیزا نمیدونستم. ولی کم کم توی این خونه چیزهایی فهمیدم. اون هم فقط درحد این میدونم که یک فعالیت وجود داره.
خدای من. باورم نمیشه. اونا هیچ اسیبی بهم نزدن پس چرا دارم دیوونه میشم؟؟؟
از جونگکوک متنفرم همچنین تهیونگ. از همه ی زنا متنفرم. همه هر*زه ان!!!!

میا:مامان…بابا…چرا بالا سرم نیستین…چرا من باید این حس سنگینی عجیبی رو روی دلم حس کنم؟

لعنت به روزگاری که من توش حتی یک مامان و بابا هم نداشتم. چیزی که حتی حیوونا هم داشتنش و بودن اونا رو عادی میدیدند.
حداقل توی پرورشگاه یک زندگی عادی و نرمال داشتم. نه اینطوری عجیب!

ناگهان طبق انتظارم در اتاق باز شد. من که خودم رو فقط زدم به خواب تا تصویری از قهر کردن ایجاد کنم. مثلا قهر کردم و اومدم توی کمد خوابیدم. وارد اتاق شد. صدای کفشش مثل تهیونگ بود با قدم های ظریف برهنه. با تلاشم سعی کردم حفظ ظاهر کنم ولی به خوبی گوش بدم.
دیدگاه ها (۵)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁶“میا”دیگه کسی نیومد در کمد رو باز کنه. شاید ایده ی گ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁷“میا”چه صبح قشنگی…دیشب کابوس ندیدم و از خواب بیدار ن...

*پست موقت راجب پارت جدید*

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁴وقتی داد زدم کمی، فقط کمی صدا ها کاهش یافت. ترق ترق ...

*تکپارتی*تهیونگ یه گوشه تو کمد لباس ها قایم شده بود و داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط