{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داد زدم کمی فقط کمی صدا ها کاهش یافت

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁴


وقتی داد زدم کمی، فقط کمی صدا ها کاهش یافت.
ترق ترق کفپوش های چوبی داشت نزدیک میشد.
با ارامش داشت روی پارکت های چوبی بهم نزدیک میشد.
از کنار در فاصله گرفتم.
چقدر حس ترسناکی داره!
اروم اروم منم دور شدم از در.
حتی نمیتونستم بفهمم این تهیونگه یا نه.
کفش های مردونه ی چرم، اما نمیدونم مال کی.
چون تهیونگ یا گوچی میپوشه یا برند هایی که کفش های مشابهش رو میزنند.
مستقیم و بی صدا رفتم توی کمد و قایم شدم.
منتظر بودم در رو باز کنه. اما نکرد.
فقط گوش میداد.
بعد دیدم قدم هاش دور شد. برگشتم.
رفتم و از توی قفل بیرون نگاه کردم.
ولی دید نداشتم. مثل این که کید توی دره.
سریع برگشتم و توی کمدم یک کاغذ برداشتم و از زیر تخت بیرون بردم و زیر قفل گذاشتم.
کاغذ بزرگ بود. یک چیز تیز رو توی قفل در بردم و که باعث شد کلید افتاد روی کاغذ و من کاغذ رو از
زیر در کشیدم سمت خودم که کلید هم همراه کاغذ اومد.
صداهاشون زیاد بود. خوشحال بودند ولی کم کم صداها تغییر کرده بود. چیکار میکردن اخه؟
نکنه مراسم خاصیه؟ مثلا شیطانی چیزی…اهه.خفه شو میا! تهیونگ هیچ وقت دینی نداشته فقط خدا رو باور داشت. اونم به ندرت!
استرس و ترس داشتم. چرا زنا داشتن صدای عجیبی میدادند؟
نفسم رو حبس کردم و کلید رو توی در چرخوندم.
نور کم رنگی از پایین میومد. انگار فقط چراغ خواب ضعیفی روشن شده بود. جوری که کسی نبینه از کنار دیوار ها اروم اروم به کنار پله رفتم.
این چه بویی بود؟
بویِ…بویِ عجیبی بود. بوی چیز روغنی مثل روغن بچه! بوی بدن…نمیدونم چجوری توصیف کنم ولی بوی بدن میومد.
بوی ضعیف فلز و چرم هم حس میکردم!

از بین تمام صداها، لحظه ای تن صدای جونگکوک رو شنید، هیچی واضحه نبود. اما تناژ صداشو میشناخت!
از پله ها اروم اروم پایین رفت. گوشه ای از عمارت جمع شده بودند. وقتی چشمش بهشون خورد…
همونجا خشکش زد. قدم قدم عقب رفت و برگشت به اتاق خودش برگشت.
مثل یک حیوون تازه توی قفس افتاده که هرلحظه میترسه سوژه ی ازادیش از دست بره تند تند دنبال دوربین فیلم برداری کوچیکی که با لیزا خریده بود گشت.
وقتی پیداش کرد اروم روشنش کرد و تک تک کارهای قبلی رو تکرار کرد.
اما مگه اون چی دیده بود؟
چه صحنه ای میتونست اینقدر وحشتناک باشه؟
شایدم ترسناک بودنش بخاطر وحشتناک بودنش نیست!
اروم از صحنه فیلم گرفت. نمیدونست چجوری به ذهنش رسید که هم فیلم بگیره و هم باهاش رو به رو بشه!
مگه چی میدید؟

“میا”
باورم نمیشد. تموم زنا.*یی که اینجا بودن لـ.*خت بودن. یک سری تخت های باریک ساخته شده از فلز و کمی چرم وجود داشت. وسیله های مختلفی بود.
حتی تک تک مرد ها بر.*هنه شده بودند و چیزی که بدتر اذیتم میکرد تهیونگ و جونگکوک بود.
اون ها فعا.لیت جنـ.*سی رو به بدترین شکل ممکن در اورده بودن. مردها که تهیونگ و جونگکوک عضو اصلی بودن، به هر زنی می.چـ.*سبیدن و لمـ. *س میکردنش یا هرکاری دوست داشتن با بد. نشون میکردن. اون ها هرطور میخواستن د.*خترا رو خـ.*م میکردن و هرچی میخواستن یا خودشون یا د*.یلد*.و های بزرگی که اونجا بود رو واردشون میکردن.

«یک دور همی کثیف که از بد.*ن به هرعنوانی استفاده کنند، شکـ.*نجه و سکـ.*س. بدون ار.*ضا شدن و تعو.یض یار ها هر چند دقیقه. یگ فضای دار*.ک که هیچ احساسات عاطفی به کار نمیرفت.»

به نظرتون خودش رو نشون بده یا مخفی کنه نقشه بریزه؟تو کامنت بگین
دیدگاه ها (۱۱)

*پست موقت راجب پارت جدید*

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁵یهو بوی جدید و داغی گریبان گیر مشامم شد. خیلی عمیق ب...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²³جونگکوک:نشنوم به تهیونگ چیزی گفتی…وگرنه چیزی میبینی ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²²“میا”میا:اوه کوک ببخشید…سرم رو پایین انداختم. حس میک...

قلمش رو برداشت و روی کاغذ نوشت"فرمانده؛ نجوای بی پروایی که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط