میا
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁷
“میا”
چه صبح قشنگی…دیشب کابوس ندیدم و از خواب بیدار نشدم. کش و قوسی به بدنم دادم و یک پیراهن سفید با گل های ریز سبز ماچایی پوشیدم. تم سبزش با سفید عالی بود و قشنگ وایب جنگل میداد.
حیف بود که اگر با یک گیره موی خوشگل تزئینش نکنم! پس همینطور که گفتم کشوم رو باز کردم ولی یک کاغذ دیدم. این چی بود؟ بازش کردم و دیدم نوشته…
“همه چیو میدونم. من دیدمت!”
یهو یک جرقه ی کوچیک توی ذهنم اومد. ولی عجیب بود چیزی یادم نیست…مگه میشه. میدونم یک چیز هست فقط یادم نمیاد.
ماغذ رو سرجاش گذاشتم و برگشتم سمت گیره ای روی موهام گذاشتم. از افتابی که توی اتاق میومد و لباسم خوشم اومد پس با دوربینم عکس میگیرم از خودم.
هرچی گشتم سرجاش نبود. تک تک اتاقمو گشتم. ولی چرا من این رو پشت وسیله ها روشن گذاشتمش؟
برداشتم تا ببینم دیشب از چی فیلم گرفتم.
دوتا فیلم بود. اولین فیلم رو که دیدم…
بدنم یخ زد. سرم درد گرفت. همه چی یادم اومد و حس کردم سرگیجه داره منو زمین میزنه. نشستم روی تختم تا کمی حالم بهتر بشه. همه چی یادم اومد. همه چی. اون گنگ بودن از ذهنم پریده بود. فیلم بعدی رو دیدم. اوف خیلی طولانیه. اهه
مجبور بودم تندش کنم.
گذشت و گذشت هیچی نشد. خواستم دوربین رو کنار بزارم که دیدم چند نفر توی اتاقم اومدن. دو زن و سه مرد.
قرصی دستشون بود و اون رو توی دهنم گذاشتن. باورو نمیشه که حتی بیدار نشدم!
مرده یکیش تهیونگ بود که قرص رو توی دهنم گذاشت و جونگکوک که کنار در منتظر مونده بود.
اگر یکی بفهمه چه نفرت و حسی توی من شکل گرفته مطمئنم دیوونه میشه!
دوربینو قایم کردم و رفتم پایین. پس جونگکوک
اینجا خوابیده بود. اون حتی منو نبرد پیش خودش.
دارم دیوونه میشم. دیوونگی پس اونقدرا هم غیر واقعی نیست…
بدون نگاه به کسی سمت سالن غذاخوری رفتم که داشتند تازه میز میچیدند. کاشک مثل این ندیمه ها بیاهمیت بودم…کاشک…
رفتم توی اشپزخونه وقتی صبحونه چیده شد منم رفتم. قبل از این که منو صدا کنند. با دیدن من سرشون بالا اومد و با دیدن من لبخندی زدن. منظورم اون دوتا میمونه!
نمیشه تنش ظریف بینشون رو نادیده گرفت. به هرحال جونگکوک واقعا منو دید. فقط اگر بدونم اون قرص مال چی بود به خدا دو کیلو میریزم توی غذای جفتشون.
جونگکوک:سلام فسقل…صبح بخیر…
میا:سلام.
میتونستم بفهمم که متوجه ی رفتار غیرعادیم شده.
تهیونگ:صبح بخیر میا…گفتم ماری برات پنکیک درست کنه. برو بیارش بخور…
میا: خا…
اینو گفتم و رفتم. اونا فکر میکنن یا توهم زدن منو دیدن یا من دیدم و یادم نیست ولی با خودشون میگن چرا اینجوری رفتار میکنم…
پنکیک رو گرفتم و رفتم. چند دقیقه ای طول کشیده بود و دیدم اون زنا هم اومدن. سرجای من یعنی کنار تهیونگ و جونگکوک یکی نشسته بود. جنـ.*ده…
رفتم و نزدیک شدم اونا لبخند زدن. رفتم پشت دختره و پشت صندلیش وایستادم.
میا:بلند شو…
ساکت شدند. دخترا با تعجب نگاهم میکردن. دختره خیلی علامت سوالی برگشت سمتم.
میا:گفتم بلند شو…
تهیونگ:میا…
میا:بله اقای کیم؟
خیلی جدی برگشتم سمتش. کمی صورتش باز شد و علامت سوال بزرگی توی چهره اش ایجاد کردم…
جونگکوک: میا لطفا یک جا دیگه رو فعلا…
میا:گفتم بلند شو نمیشنوی؟
دختره که منو هیچ وقت اینجوری ندیده بود بلند شد. ولی تهیونگ هم پا شد…
تهیونگ:میا این رفتار یعنی چی. نمیتونی فقط امروز رو اونجا بشینی؟
میا:اگر بلند نشه من صبحونه نمیخورم!
تهیونگ:میا به حرفم گوش بده…
جونگکوک:گستاخی نکن میا…
بشقاب پنکیک رو ول کردم که افتاد پایین و شکست و همه ی پنکیک های بیچاره پخش زمین شدن. دوست داشتم واسه پنکیک های بیگناه قربونی شده گریه کنم.ولی خب…نمیشد..
برگشتم برم سمت اتاقم که یکی عصبانی اومد طرفم. منو برگردوند و سیلی توی گوشم زد. دستش قویه، اما خب بازم از تموم زورش استفاده نمیکرد. پس یعنی دردم نگرفته بود. اما اونقدر حس بدی داشتم که که میخواستم گریه کنم. حتی اگر واقعا درد نداشت. چون که جلوی این زنا و جونگکوک منو زد احساس میکنم تمام حس هایی که تا الان نگهشون داشتم، داشتن فوران میکردن. پشیمونی توی چشماش مشخص بود. فقط باعث شد سریع تر بدوئم برم توی اتاقم.وقتی درو محکم بستم، دیگه دیوار دورم شکست و تا تختم با گریه رفتم. خودمو انداختم روش و تا تونستم گریه کردم…باورم نمیشه. اون جلوی اون زن ها بهم سیلی زد. ازت متنفرم متنفر!! به همه هم میگم جونگکوک چیکار کرده وقتی اونشب رفتیم خونه
“میا”
چه صبح قشنگی…دیشب کابوس ندیدم و از خواب بیدار نشدم. کش و قوسی به بدنم دادم و یک پیراهن سفید با گل های ریز سبز ماچایی پوشیدم. تم سبزش با سفید عالی بود و قشنگ وایب جنگل میداد.
حیف بود که اگر با یک گیره موی خوشگل تزئینش نکنم! پس همینطور که گفتم کشوم رو باز کردم ولی یک کاغذ دیدم. این چی بود؟ بازش کردم و دیدم نوشته…
“همه چیو میدونم. من دیدمت!”
یهو یک جرقه ی کوچیک توی ذهنم اومد. ولی عجیب بود چیزی یادم نیست…مگه میشه. میدونم یک چیز هست فقط یادم نمیاد.
ماغذ رو سرجاش گذاشتم و برگشتم سمت گیره ای روی موهام گذاشتم. از افتابی که توی اتاق میومد و لباسم خوشم اومد پس با دوربینم عکس میگیرم از خودم.
هرچی گشتم سرجاش نبود. تک تک اتاقمو گشتم. ولی چرا من این رو پشت وسیله ها روشن گذاشتمش؟
برداشتم تا ببینم دیشب از چی فیلم گرفتم.
دوتا فیلم بود. اولین فیلم رو که دیدم…
بدنم یخ زد. سرم درد گرفت. همه چی یادم اومد و حس کردم سرگیجه داره منو زمین میزنه. نشستم روی تختم تا کمی حالم بهتر بشه. همه چی یادم اومد. همه چی. اون گنگ بودن از ذهنم پریده بود. فیلم بعدی رو دیدم. اوف خیلی طولانیه. اهه
مجبور بودم تندش کنم.
گذشت و گذشت هیچی نشد. خواستم دوربین رو کنار بزارم که دیدم چند نفر توی اتاقم اومدن. دو زن و سه مرد.
قرصی دستشون بود و اون رو توی دهنم گذاشتن. باورو نمیشه که حتی بیدار نشدم!
مرده یکیش تهیونگ بود که قرص رو توی دهنم گذاشت و جونگکوک که کنار در منتظر مونده بود.
اگر یکی بفهمه چه نفرت و حسی توی من شکل گرفته مطمئنم دیوونه میشه!
دوربینو قایم کردم و رفتم پایین. پس جونگکوک
اینجا خوابیده بود. اون حتی منو نبرد پیش خودش.
دارم دیوونه میشم. دیوونگی پس اونقدرا هم غیر واقعی نیست…
بدون نگاه به کسی سمت سالن غذاخوری رفتم که داشتند تازه میز میچیدند. کاشک مثل این ندیمه ها بیاهمیت بودم…کاشک…
رفتم توی اشپزخونه وقتی صبحونه چیده شد منم رفتم. قبل از این که منو صدا کنند. با دیدن من سرشون بالا اومد و با دیدن من لبخندی زدن. منظورم اون دوتا میمونه!
نمیشه تنش ظریف بینشون رو نادیده گرفت. به هرحال جونگکوک واقعا منو دید. فقط اگر بدونم اون قرص مال چی بود به خدا دو کیلو میریزم توی غذای جفتشون.
جونگکوک:سلام فسقل…صبح بخیر…
میا:سلام.
میتونستم بفهمم که متوجه ی رفتار غیرعادیم شده.
تهیونگ:صبح بخیر میا…گفتم ماری برات پنکیک درست کنه. برو بیارش بخور…
میا: خا…
اینو گفتم و رفتم. اونا فکر میکنن یا توهم زدن منو دیدن یا من دیدم و یادم نیست ولی با خودشون میگن چرا اینجوری رفتار میکنم…
پنکیک رو گرفتم و رفتم. چند دقیقه ای طول کشیده بود و دیدم اون زنا هم اومدن. سرجای من یعنی کنار تهیونگ و جونگکوک یکی نشسته بود. جنـ.*ده…
رفتم و نزدیک شدم اونا لبخند زدن. رفتم پشت دختره و پشت صندلیش وایستادم.
میا:بلند شو…
ساکت شدند. دخترا با تعجب نگاهم میکردن. دختره خیلی علامت سوالی برگشت سمتم.
میا:گفتم بلند شو…
تهیونگ:میا…
میا:بله اقای کیم؟
خیلی جدی برگشتم سمتش. کمی صورتش باز شد و علامت سوال بزرگی توی چهره اش ایجاد کردم…
جونگکوک: میا لطفا یک جا دیگه رو فعلا…
میا:گفتم بلند شو نمیشنوی؟
دختره که منو هیچ وقت اینجوری ندیده بود بلند شد. ولی تهیونگ هم پا شد…
تهیونگ:میا این رفتار یعنی چی. نمیتونی فقط امروز رو اونجا بشینی؟
میا:اگر بلند نشه من صبحونه نمیخورم!
تهیونگ:میا به حرفم گوش بده…
جونگکوک:گستاخی نکن میا…
بشقاب پنکیک رو ول کردم که افتاد پایین و شکست و همه ی پنکیک های بیچاره پخش زمین شدن. دوست داشتم واسه پنکیک های بیگناه قربونی شده گریه کنم.ولی خب…نمیشد..
برگشتم برم سمت اتاقم که یکی عصبانی اومد طرفم. منو برگردوند و سیلی توی گوشم زد. دستش قویه، اما خب بازم از تموم زورش استفاده نمیکرد. پس یعنی دردم نگرفته بود. اما اونقدر حس بدی داشتم که که میخواستم گریه کنم. حتی اگر واقعا درد نداشت. چون که جلوی این زنا و جونگکوک منو زد احساس میکنم تمام حس هایی که تا الان نگهشون داشتم، داشتن فوران میکردن. پشیمونی توی چشماش مشخص بود. فقط باعث شد سریع تر بدوئم برم توی اتاقم.وقتی درو محکم بستم، دیگه دیوار دورم شکست و تا تختم با گریه رفتم. خودمو انداختم روش و تا تونستم گریه کردم…باورم نمیشه. اون جلوی اون زن ها بهم سیلی زد. ازت متنفرم متنفر!! به همه هم میگم جونگکوک چیکار کرده وقتی اونشب رفتیم خونه
- ۷.۸k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط