+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.100
(از زبون ا.ت)
از اون شب به بعد، دیگه خواب راحت نداشتم.
هر شب قبل خواب، اتاق جونگ کوک رو مثل یه بازرس چک میکردم. در رو قفل میکردم، پنجرهها رو، کمد رو، حتی زیر تخت رو. ولی صبح که بیدار میشدم، همیشه یه چیز کوچیک عوض شده بود.
یه روز، ساعت رومیزی که همیشه سمت راست میز بود، دقیقاً وسط میز بود.
روز بعد، یکی از تیشرتهای مشکی مورد علاقهاش که تو کشو مرتب چیده شده بود، روی تخت پهن شده بود.
یه بار هم، نامهای که برام نوشته بود، از کشو بیرون اومده بود و باز شده بود روی بالش.
من دیوونه شده بودم.
امشب هم مثل همیشه نتونستم زود بخوابم. ساعت دو صبح بود. رفتم اتاقش، همه چراغها رو روشن کردم و وسط تخت نشستم. صدای بارون به پنجره میخورد.
(با صدای لرزان و خسته)
+ اگه کسی اینجایی... بیا بیرون. من میدونم داری میای. دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر شب منتظرم، هر شب میترسم...
سکوت.
من سرمو بین زانوهام گذاشتم و آروم گریه کردم. بعد بلند شدم و رفتم سمت کمد. درشو باز کردم. یهو قلبم ایستاد.
کت مشکی مورد علاقه جونگ کوک که همیشه اول از چپ آویزون بود، حالا نبود. جاش خالی بود.
من با دستای لرزان عقب رفتم و نشستم روی تخت. نگاهم به همه جای اتاق میچرخید. یهو متوجه شدم عکس کوچیک ما دوتا که تو کشو بود، حالا روی میز کنار تخت قرار گرفته. و زیر عکس، یه گل سفید خشکشده بود — دقیقاً همون گلی که دو هفته پیش برده بودم سر مزارش.
(با صدای شکسته، تقریباً التماس)
+ کوک... اگه تو هستی... لطفاً نشون بده. من دیوونه شدم... واقعاً دیوونه شدم. اگه مردی، چرا این کارا رو میکنی؟ اگه زندهای... چرا پنهون شدی؟
من گل رو برداشتم و به صورتم چسبوندم. بوی خیلی ضعیفی ازش میاومد. اشکام دوباره ریخت.
(هقهق آروم)
+ من هنوز عاشقتم... حتی بعد از یک سال. حتی با اینکه میدونم مردی. حتی با اینکه هنوز گاهی ازت میترسم. ولی این... این دیگه خیلی زیاده. نمیتونم اینجوری ادامه بدم...
من روی تخت دراز کشیدم، گل رو تو دستم نگه داشتم و بالش جونگ کوک رو بغل کردم.
اتاق ساکت بود. فقط صدای بارون و تپش قلب خودم میاومد. ولی من حس میکردم... کسی داره از جایی منو نگاه میکنه.
و این بار، دیگه مطمئن نبودم فقط توهم باشه..........
ادامه دارد...........
برای تولد یکی از قشنگاامممم
@989371_5635
این خوشگلم🤍
-I shouldn't fall in love with you
p.100
(از زبون ا.ت)
از اون شب به بعد، دیگه خواب راحت نداشتم.
هر شب قبل خواب، اتاق جونگ کوک رو مثل یه بازرس چک میکردم. در رو قفل میکردم، پنجرهها رو، کمد رو، حتی زیر تخت رو. ولی صبح که بیدار میشدم، همیشه یه چیز کوچیک عوض شده بود.
یه روز، ساعت رومیزی که همیشه سمت راست میز بود، دقیقاً وسط میز بود.
روز بعد، یکی از تیشرتهای مشکی مورد علاقهاش که تو کشو مرتب چیده شده بود، روی تخت پهن شده بود.
یه بار هم، نامهای که برام نوشته بود، از کشو بیرون اومده بود و باز شده بود روی بالش.
من دیوونه شده بودم.
امشب هم مثل همیشه نتونستم زود بخوابم. ساعت دو صبح بود. رفتم اتاقش، همه چراغها رو روشن کردم و وسط تخت نشستم. صدای بارون به پنجره میخورد.
(با صدای لرزان و خسته)
+ اگه کسی اینجایی... بیا بیرون. من میدونم داری میای. دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر شب منتظرم، هر شب میترسم...
سکوت.
من سرمو بین زانوهام گذاشتم و آروم گریه کردم. بعد بلند شدم و رفتم سمت کمد. درشو باز کردم. یهو قلبم ایستاد.
کت مشکی مورد علاقه جونگ کوک که همیشه اول از چپ آویزون بود، حالا نبود. جاش خالی بود.
من با دستای لرزان عقب رفتم و نشستم روی تخت. نگاهم به همه جای اتاق میچرخید. یهو متوجه شدم عکس کوچیک ما دوتا که تو کشو بود، حالا روی میز کنار تخت قرار گرفته. و زیر عکس، یه گل سفید خشکشده بود — دقیقاً همون گلی که دو هفته پیش برده بودم سر مزارش.
(با صدای شکسته، تقریباً التماس)
+ کوک... اگه تو هستی... لطفاً نشون بده. من دیوونه شدم... واقعاً دیوونه شدم. اگه مردی، چرا این کارا رو میکنی؟ اگه زندهای... چرا پنهون شدی؟
من گل رو برداشتم و به صورتم چسبوندم. بوی خیلی ضعیفی ازش میاومد. اشکام دوباره ریخت.
(هقهق آروم)
+ من هنوز عاشقتم... حتی بعد از یک سال. حتی با اینکه میدونم مردی. حتی با اینکه هنوز گاهی ازت میترسم. ولی این... این دیگه خیلی زیاده. نمیتونم اینجوری ادامه بدم...
من روی تخت دراز کشیدم، گل رو تو دستم نگه داشتم و بالش جونگ کوک رو بغل کردم.
اتاق ساکت بود. فقط صدای بارون و تپش قلب خودم میاومد. ولی من حس میکردم... کسی داره از جایی منو نگاه میکنه.
و این بار، دیگه مطمئن نبودم فقط توهم باشه..........
ادامه دارد...........
برای تولد یکی از قشنگاامممم
@989371_5635
این خوشگلم🤍
- ۲.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط