{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙2

𝖕𝖆𝖗𝖙2

یازده و پنج دقیقه.

لیسا کنار درِ اتاق پذیرایی ایستاده بود. دست‌هایش را جلوی خودش قفل کرده بود. نگاهش به زمین بود.

صدای قدم‌ها از راهرو آمد. چند نفر. سنگین. آرام.

در باز شد.

آقای کانگ اول وارد شد. مردی شصت ساله، با شکمی که زیر کتش پنهان نمی‌شد و لبخندی که هیچ‌وقت به چشمانش نمی‌رسید.

پشت سرش، مرد جوان وارد شد.

لیسا سرش را کمی بلند کرد. فقط یک نگاه.

جئون جونگ کوک.

همان مردی که از پنجره دیده بود. حالا نزدیک‌تر. بلندتر. سنگین‌تر.

جونگ کوک وارد اتاق شد. نگاهش کوتاه به اطراف چرخید. به گلدان‌ها. به مبل‌ها. به شیشه‌های کریستال.

و بعد... به لیسا.

فقط یک ثانیه.

لیسا سریع نگاهش را دزدید. سرش را پایین انداخت.

آقای کانگ دستش را دراز کرد.

«جونگ کوک! خوش اومدی. خوش اومدی.»

جونگ کوک دستش را گرفت. کوتاه. سرد.

«ممنون از دعوتت.»

صدایش بم بود. آرام. اما پر از چیزی که لیسا نمی‌فهمید.

آقای کانگ به مبل اشاره کرد.

«بنشین. چای میارن.»

جونگ کوک نشست. تهیونگ کنارش ایستاد. ساکت. مثل سایه.

آقای کانگ رو به لیسا کرد.

«چای بیار.»

لیسا سر تکان داد.

«چشم.»

از اتاق بیرون رفت. نفسش را حبس کرده بود. حالا رها کرد.

جیسو در راهرو منتظر بود.

«چطور بود؟»

لیسا سریع راه افتاد سمت آشپزخانه.

«هیچی. فقط چای می‌خوان.»

جیسو دنبالش آمد.

«لیسا، رنگت پریده. چی شده؟»

لیسا ایستاد. به جیسو نگاه کرد.

«اون مرد...»

«کدوم؟»

«جونگ کوک. اون... عجیب بود.»

جیسو ابرو بالا انداخت.

«عجیب چطور؟»

لیسا مکث کرد.

«نمی‌دونم. چشمانش...»

حرفش را قطع کرد.

«بی‌خیال. چای رو ببریم.»

---

لیسا سینی چای را برداشت. سه فنجان. دو تا برای آقای کانگ و جونگ کوک. یکی برای تهیونگ.

وارد اتاق پذیرایی شد. سرش پایین. قدم‌هایش آرام.

اول فنجان آقای کانگ را گذاشت. بعد سمت جونگ کوک رفت.

دستش کمی می‌لرزید. نمی‌دانست چرا.

فنجان را جلوی جونگ کوک گذاشت.

جونگ کوک سرش را بلند کرد.

«ممنون.»

لیسا مکث کرد.

«خواهش می‌کنم.»

می‌خواست برود. اما جونگ کوک گفت:

«اسمت چیه؟»

لیسا ایستاد.

آقای کانگ خندید.

«جونگ کوک، خدمتکارها رو چرا می‌پرسی؟»

جونگ کوک نگاهش را از لیسا برنداشت.

«فقط می‌خواستم بدونم.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«لیسا.»

«لیسا...»

جونگ کوک اسمش را آرام گفت. مثل اینکه چیزی را در ذهنش ثبت می‌کند.

بعد فنجان را برداشت. دیگر نگاهش نکرد.

لیسا از اتاق بیرون رفت.

قلبش تند می‌زد.

---

جیسو در راهرو منتظر بود.

«چی گفت؟»

لیسا به دیوار تکیه داد.

«اسمم رو پرسید.»

«چی؟»

«اسمم رو پرسید. همین.»

جیسو نگاهش کرد.

«عجیبه. خدمتکارها رو معمولاً کسی نمی‌پرسه.»

لیسا چیزی نگفت.

از راهرو صدای آقای کانگ آمد.

«جونگ کوک، درباره اون محموله...»

لیسا و جیسو به هم نگاه کردند.

باید می‌رفتند. این حرف‌ها برای گوش‌های آن‌ها نبود.

---

ساعت دو بعدازظهر بود که مهمان‌ها رفتند.

لیسا از پنجره اتاق خدمتکارها نگاه کرد. سه ماشین مشکی از حیاط بیرون رفتند.

جونگ کوک در ماشین وسط نشسته بود. پنجره پایین بود. نگاهش مستقیم به جلو.

لیسا نفس راحتی کشید.

جیسو کنارش ایستاد.

«خدا رو شکر رفتن.»

لیسا سر تکان داد.

«آره.»

«لیسا...»

«چی؟»

جیسو نگاهش کرد.

«تو از صبح عجبی. از وقتی اون مرد اومد.»

لیسا شانه بالا انداخت.

«خسته‌ام. همین.»

جیسو چیزی نگفت. اما باور نکرد.

❤️🖤
دیدگاه ها (۰)

LESSON

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط