{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم | یک قدم تا دشمن

پارت دوم | یک قدم تا دشمن

باران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد.

لانا روی صندلی عقب نشسته بود و به ساختمان بزرگی که چند متر جلوتر قرار داشت خیره شده بود.

صدای بی‌سیم در گوشش پیچید:

«لانا، هدف داخل ساختمونه. فقط اطلاعات رو پیدا کن و برگرد. درگیر نشو.»

لانا نفس عمیقی کشید.

«باشه.»

در ماشین را باز کرد و پیاده شد.

امشب اولین مأموریت واقعی او بود؛ مأموریتی که قرار بود او را مستقیم وارد قلمرو یکی از خطرناک‌ترین باندهای مافیایی شهر کند.

اما چیزی که لانا نمی‌دانست این بود که صاحب آن قلمرو، همان مردی بود که چند روز قبل دیده بود.

جونگ‌کوک.

---

لانا از در پشتی وارد ساختمان شد.

راهرو تاریک بود و فقط نور ضعیف چراغ‌ها روی زمین افتاده بود.

آرام قدم برداشت.

یک اتاق.

دو اتاق.

بالاخره به اتاقی رسید که طبق اطلاعات پلیس، اسناد اصلی آنجا نگهداری می‌شد.

دستگیره را آرام پایین کشید.

در باز شد.

لانا زیر لب گفت:

«آسون‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم…»

اما همان لحظه چراغ‌ها روشن شدند.

لانا خشکش زد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

«واقعاً فکر کردی اینجا کسی مراقبت نمی‌کنه؟»

لانا آهسته برگشت.

جونگ‌کوک مقابلش ایستاده بود.

کت مشکی پوشیده بود و نگاه سردش مستقیم روی او ثابت مانده بود.

لانا سعی کرد خودش را نبازد.

«من فقط گم شدم.»

جونگ‌کوک ابرویش را بالا انداخت.

«داخل اتاق اسناد؟»

لانا سکوت کرد.

جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.

«اسم واقعی‌ت چیه؟»

لانا جواب نداد.

«برای کی کار می‌کنی؟»

باز هم سکوت.

جونگ‌کوک لحظه‌ای به او خیره ماند و بعد با صدایی آرام گفت:

«تو از چیزی که نشون میدی شجاع‌تری.»

لانا با تعجب نگاهش کرد.

«این تعریف بود؟»

«نه.»

«پس چی بود؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.

«هشدار.»

ناگهان صدای قدم‌های چند نفر از راهرو شنیده شد.

جونگ‌کوک سریع به سمت در نگاه کرد.

بعد دوباره به لانا نگاه کرد.

«اگه افراد من بفهمن اینجایی، دیگه نمی‌تونم جلوی اتفاقی که می‌افته رو بگیرم.»

لانا با تعجب پرسید:

«چرا باید جلوی اون‌ها رو بگیری؟»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط درِ مخفی پشت قفسه را باز کرد.

«از اینجا برو.»

لانا چند لحظه به او خیره ماند.

«چرا کمکم می‌کنی؟»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

«خودمم نمی‌دونم.»

لانا وارد راهرو شد، اما قبل از رفتن برگشت.

«جونگ‌کوک…»

«چی؟»

«یه روز می‌فهمم چرا منو نجات دادی.»

جونگ‌کوک لبخند بسیار کمرنگی زد.

«شاید اون روز، دیگه من دشمن تو نباشم.»

لانا رفت.

و جونگ‌کوک برای اولین بار فهمید که دخترِ دشمن…

شاید قرار نبود دشمنش باقی بماند.

ادامه دارد… 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم

قلبی در قلمرو دشمنپارت یک — آغاز بازیباران آرامی روی خیابان‌...

🖤 معارفه | «قلبی در قلمرو دشمن»او جونگ‌کوک بود؛۲۲ ساله، رئیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط