بخش چهارم
بخش چهارم
از پشت بوته ها یک مشت دزد پیدا میشن
ریوما سری تکون میده و میخواد از اونجا دورشه که متوجه میشه ساتوکو نمیخواد دور شه
ریوما گفت
❤:چیکار میکنی ما که وقت در گیری نداریم
ساتوکو گفت
💖:اگه اینجا متوقفشون نکنیم به خیلیا اسیب میزنن
ریوما که به قدرت ساتوکو باور داشت وارد فایت نشد ساتوکو بدون اینکه حتی به نفس نفس زدن بیوفته همشون رو نابود کرد
ریوما تعجب کرد و با خوشحالی گفت
❤:از موقع مبارزه با من قوی تر شدی
ساتوکو گفت
💖:یک روزی از تو هم قوی تر میشم
ریوما گفت
❤:من بهت امید دارم ادامه بده
بقیع شب رو نوبتی کشیک دادن صبح فردا حرکت کردن تا به مقصد برسن
از کنار مناظر زیبایی مثل جنگل ابشار و... رد میدشدن ساتوکو برای قویتر شدن هر جا که میخواستن استراحت کنن کمی تمرین میکرد(واقعا شخصیت سخت کوشی)
ریوما هر دفعه که میدیدش از این بابت مطمعا میشد که ساتوکو اون روز(بخش دوم) باهاش با تمام قدرت نجنگید و از حسرت دست شو مشت میکرد و فشار میداد
اخرین شب
کنار اتیش بودن همه چی خوب بود
ریوما سرش پایین انداخت بود گفت
❤:تو چرا اون روز با من با تمام قدرتت نجنگیدی
ساتوکو خندید گفت
💖:من از اولشم میدونستم تو اقا کوچولویی دلم نیومد بهت اسیب بزنم
ریوما سکوت کرد از جاش بلند شد رفت
فردای اون روز ریوما برگشت و به مسیر ادامه دادن
(پایان)
از پشت بوته ها یک مشت دزد پیدا میشن
ریوما سری تکون میده و میخواد از اونجا دورشه که متوجه میشه ساتوکو نمیخواد دور شه
ریوما گفت
❤:چیکار میکنی ما که وقت در گیری نداریم
ساتوکو گفت
💖:اگه اینجا متوقفشون نکنیم به خیلیا اسیب میزنن
ریوما که به قدرت ساتوکو باور داشت وارد فایت نشد ساتوکو بدون اینکه حتی به نفس نفس زدن بیوفته همشون رو نابود کرد
ریوما تعجب کرد و با خوشحالی گفت
❤:از موقع مبارزه با من قوی تر شدی
ساتوکو گفت
💖:یک روزی از تو هم قوی تر میشم
ریوما گفت
❤:من بهت امید دارم ادامه بده
بقیع شب رو نوبتی کشیک دادن صبح فردا حرکت کردن تا به مقصد برسن
از کنار مناظر زیبایی مثل جنگل ابشار و... رد میدشدن ساتوکو برای قویتر شدن هر جا که میخواستن استراحت کنن کمی تمرین میکرد(واقعا شخصیت سخت کوشی)
ریوما هر دفعه که میدیدش از این بابت مطمعا میشد که ساتوکو اون روز(بخش دوم) باهاش با تمام قدرت نجنگید و از حسرت دست شو مشت میکرد و فشار میداد
اخرین شب
کنار اتیش بودن همه چی خوب بود
ریوما سرش پایین انداخت بود گفت
❤:تو چرا اون روز با من با تمام قدرتت نجنگیدی
ساتوکو خندید گفت
💖:من از اولشم میدونستم تو اقا کوچولویی دلم نیومد بهت اسیب بزنم
ریوما سکوت کرد از جاش بلند شد رفت
فردای اون روز ریوما برگشت و به مسیر ادامه دادن
(پایان)
- ۹۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط