{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fatima🖤🖤

Fatima🖤🖤
‌از چيزى حرف مى زد كه حرفش نبود.
به چيزى مى خنديد كه در خلوت به گريه اش انداخته بود.
او با كسى بود كه دوستش نداشت و صورت كسى را پشت چشمانش داشت كه اِنكارش مى كرد.
او از آنچه نبود نقابى ساخته بود و آنچه را كه بود پشتش پنهان كرده بود.
دیدگاه ها (۴)

...Fatima🖤🖤پايیز را دوست دارم… ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩ...

Fatima🖤🖤هیچکس از دوریَت نمی‌میرد، فوقش این است که شب‌ها دیرت...

Fatima🖤🖤یک روز‌، یک جایی‌، ناگهان‌، این اتفاق برایِ ما می‌‌ا...

Fatima🖤🖤گاهی اوقات گیر میکنی جایی بینخواسته دل و خواسته اطرا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

#تکبر.یا.عشق.#پارت6-----------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط