سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت چهاردهم | پشت در
دستگیره آرام پایین رفت.
صدای باز شدن قفل، در سکوت عمارت پیچید.
آوا برای یک لحظه احساس کرد قلبش از تپش ایستاده است.
نگاهش میان در و کاوه میچرخید.
کاوه بهسختی نفس میکشید.
رنگش مثل گچ سفید شده بود.
اگر آرمان او را در این اتاق پیدا میکرد...
این بار دیگر هیچچیز قابل کنترل نبود.
آوا با عجله اطراف اتاق را نگاه کرد.
کمد...
پرده...
نه...
هیچکدام جای مناسبی نبود.
چشمش به درِ کوچکی کنار کتابخانه افتاد.
اتاق لباس.
بدون معطلی، بازوی کاوه را گرفت.
ـ «بلند شو...»
کاوه با لبخندی کمرنگ گفت:
ـ «فکر نمیکردم یه روز... جونم دست تو باشه.»
آوا با عصبانیت زیر لب گفت:
ـ «الان وقت حرف زدن نیست.»
تمام توانش را جمع کرد و او را تا اتاق لباس کشاند.
زخم شانهی کاوه دوباره باز شد.
رد خون روی کف اتاق باقی ماند.
آوا با دیدن لکههای خون، رنگش پرید.
ـ «نه... نه...»
در همان لحظه...
تق... تق...
آرمان از پشت در گفت:
ـ «آوا... در رو باز کن.»
صدایش آرام بود.
اما آوا او را شناخته بود.
وقتی اینقدر آرام حرف میزد...
یعنی به چیزی شک کرده است.
آوا با عجله درِ اتاق لباس را بست.
رو به کاوه گفت:
ـ «حتی یه صدا هم ازت درنیاد.»
کاوه فقط سرش را تکان داد.
آوا نفس عمیقی کشید.
اشکهایش را پاک کرد.
بعد درِ اتاق را باز کرد.
---
آرمان همانجا ایستاده بود.
موهای مشکیاش هنوز از باران نم داشت.
نگاهش مستقیم روی صورت آوا ثابت ماند.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
آرمان اولین کسی بود که سکوت را شکست.
ـ «گریه کردی.»
آوا سریع نگاهش را دزدید.
ـ «نه.»
آرمان یک قدم جلو آمد.
ـ «دروغ نگو.»
صدایش آرام بود.
نه خشم داشت...
نه تهدید.
همین آرامش، آوا را بیشتر به هم میریخت.
آرمان آهسته دستش را بالا آورد.
نوک انگشتش، قطرهی اشکی را که هنوز روی گونهی آوا مانده بود، پاک کرد.
آوا ناخودآگاه عقب رفت.
ـ «لطفاً...»
نگاه آرمان برای لحظهای شکست.
دستش را پایین آورد.
ـ «ببخش.»
---
آرمان وارد اتاق شد.
نگاهش آرام روی اطراف چرخید.
تخت...
پنجره...
میز...
ناگهان...
چشمش روی لکهی کوچکی از خون افتاد.
همان رد خونی که از شانهی کاوه روی فرش مانده بود.
قلب آوا فرو ریخت.
آرمان آرام خم شد.
انگشتش را روی لکه کشید.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد خیلی آرام پرسید:
ـ «زخمی شدی؟»
آوا فوراً جواب داد:
ـ «نه.»
ـ «پس این خون کیه؟»
سکوت.
صدای تیکتاک ساعت دوباره به گوش میرسید.
آوا هیچ جوابی نداشت.
هر جوابی میداد، دروغ بود.
و آرمان از همه بیشتر، دروغ را میشناخت.
---
آرمان سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم در چشمهای آوا نشست.
ـ «داری از یکی محافظت میکنی؟»
نفس آوا بند آمد.
لبهایش از استرس خشک شده بودند.
ـ «نه...»
آرمان آهسته گفت:
ـ «هر وقت میترسی، با انگشت شستت انگشترت رو میچرخونی.»
آوا با تعجب به دست خودش نگاه کرد.
ناخودآگاه، واقعاً داشت انگشتر نقرهای کوچکش را میچرخاند.
آرمان لبخند تلخی زد.
ـ «هنوز فکر میکنی نمیشناسمت؟»
این جمله، آوا را برای لحظهای ساکت کرد.
از کجا این عادتش را میدانست؟
---
در همان لحظه...
صدای خفهی سرفهای از داخل اتاق لباس آمد.
خیلی کوتاه...
اما کافی.
آرمان بیحرکت ماند.
چشمهای خاکستریاش آرام به سمت درِ بستهی اتاق لباس چرخید.
سکوتی سنگین، اتاق را فرا گرفت.
آوا حس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
آرمان بدون اینکه نگاهش را از آن در بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ «آخرین بار میپرسم...»
دستش آرام روی قبضهی اسلحه نشست.
ـ «اون تو... کیه؟»
آوا میان ترس و حقیقت گیر افتاده بود.
اگر اسم کاوه را میآورد...
شاید آرمان او را میکشت.
اگر دروغ میگفت...
اعتماد اندکی که میانشان شکل گرفته بود، برای همیشه از بین میرفت.
او لبهای لرزانش را از هم باز کرد...
اما قبل از آنکه حرفی بزند...
صدای شکستن شیشهی پنجره در طبقهی پایین عمارت پیچید.
یکی از نگهبانها از راهرو فریاد زد:
ـ «رئیس! حمله کردن!»
همزمان، صدای قارقار دهها کلاغ از باغ عمارت بلند شد؛ صدایی که در دل شب، بیشتر شبیه اعلام آغاز یک جنگ بود.
آرمان فقط یک لحظه به آوا نگاه کرد.
نگاهی پر از سؤال...
پر از تردید...
و برای اولین بار، پر از رنج.
بعد بدون گفتن حتی یک کلمه، از اتاق بیرون دوید.
آوا با پاهایی لرزان به درِ اتاق لباس خیره ماند.
اما هنوز نمیدانست...
این حمله، فقط برای منحرف کردن حواس آرمان بود.
یا کسی آمده بود تا او را برای همیشه با خودش ببرد...
پارت چهاردهم | پشت در
دستگیره آرام پایین رفت.
صدای باز شدن قفل، در سکوت عمارت پیچید.
آوا برای یک لحظه احساس کرد قلبش از تپش ایستاده است.
نگاهش میان در و کاوه میچرخید.
کاوه بهسختی نفس میکشید.
رنگش مثل گچ سفید شده بود.
اگر آرمان او را در این اتاق پیدا میکرد...
این بار دیگر هیچچیز قابل کنترل نبود.
آوا با عجله اطراف اتاق را نگاه کرد.
کمد...
پرده...
نه...
هیچکدام جای مناسبی نبود.
چشمش به درِ کوچکی کنار کتابخانه افتاد.
اتاق لباس.
بدون معطلی، بازوی کاوه را گرفت.
ـ «بلند شو...»
کاوه با لبخندی کمرنگ گفت:
ـ «فکر نمیکردم یه روز... جونم دست تو باشه.»
آوا با عصبانیت زیر لب گفت:
ـ «الان وقت حرف زدن نیست.»
تمام توانش را جمع کرد و او را تا اتاق لباس کشاند.
زخم شانهی کاوه دوباره باز شد.
رد خون روی کف اتاق باقی ماند.
آوا با دیدن لکههای خون، رنگش پرید.
ـ «نه... نه...»
در همان لحظه...
تق... تق...
آرمان از پشت در گفت:
ـ «آوا... در رو باز کن.»
صدایش آرام بود.
اما آوا او را شناخته بود.
وقتی اینقدر آرام حرف میزد...
یعنی به چیزی شک کرده است.
آوا با عجله درِ اتاق لباس را بست.
رو به کاوه گفت:
ـ «حتی یه صدا هم ازت درنیاد.»
کاوه فقط سرش را تکان داد.
آوا نفس عمیقی کشید.
اشکهایش را پاک کرد.
بعد درِ اتاق را باز کرد.
---
آرمان همانجا ایستاده بود.
موهای مشکیاش هنوز از باران نم داشت.
نگاهش مستقیم روی صورت آوا ثابت ماند.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
آرمان اولین کسی بود که سکوت را شکست.
ـ «گریه کردی.»
آوا سریع نگاهش را دزدید.
ـ «نه.»
آرمان یک قدم جلو آمد.
ـ «دروغ نگو.»
صدایش آرام بود.
نه خشم داشت...
نه تهدید.
همین آرامش، آوا را بیشتر به هم میریخت.
آرمان آهسته دستش را بالا آورد.
نوک انگشتش، قطرهی اشکی را که هنوز روی گونهی آوا مانده بود، پاک کرد.
آوا ناخودآگاه عقب رفت.
ـ «لطفاً...»
نگاه آرمان برای لحظهای شکست.
دستش را پایین آورد.
ـ «ببخش.»
---
آرمان وارد اتاق شد.
نگاهش آرام روی اطراف چرخید.
تخت...
پنجره...
میز...
ناگهان...
چشمش روی لکهی کوچکی از خون افتاد.
همان رد خونی که از شانهی کاوه روی فرش مانده بود.
قلب آوا فرو ریخت.
آرمان آرام خم شد.
انگشتش را روی لکه کشید.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد خیلی آرام پرسید:
ـ «زخمی شدی؟»
آوا فوراً جواب داد:
ـ «نه.»
ـ «پس این خون کیه؟»
سکوت.
صدای تیکتاک ساعت دوباره به گوش میرسید.
آوا هیچ جوابی نداشت.
هر جوابی میداد، دروغ بود.
و آرمان از همه بیشتر، دروغ را میشناخت.
---
آرمان سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم در چشمهای آوا نشست.
ـ «داری از یکی محافظت میکنی؟»
نفس آوا بند آمد.
لبهایش از استرس خشک شده بودند.
ـ «نه...»
آرمان آهسته گفت:
ـ «هر وقت میترسی، با انگشت شستت انگشترت رو میچرخونی.»
آوا با تعجب به دست خودش نگاه کرد.
ناخودآگاه، واقعاً داشت انگشتر نقرهای کوچکش را میچرخاند.
آرمان لبخند تلخی زد.
ـ «هنوز فکر میکنی نمیشناسمت؟»
این جمله، آوا را برای لحظهای ساکت کرد.
از کجا این عادتش را میدانست؟
---
در همان لحظه...
صدای خفهی سرفهای از داخل اتاق لباس آمد.
خیلی کوتاه...
اما کافی.
آرمان بیحرکت ماند.
چشمهای خاکستریاش آرام به سمت درِ بستهی اتاق لباس چرخید.
سکوتی سنگین، اتاق را فرا گرفت.
آوا حس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
آرمان بدون اینکه نگاهش را از آن در بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ «آخرین بار میپرسم...»
دستش آرام روی قبضهی اسلحه نشست.
ـ «اون تو... کیه؟»
آوا میان ترس و حقیقت گیر افتاده بود.
اگر اسم کاوه را میآورد...
شاید آرمان او را میکشت.
اگر دروغ میگفت...
اعتماد اندکی که میانشان شکل گرفته بود، برای همیشه از بین میرفت.
او لبهای لرزانش را از هم باز کرد...
اما قبل از آنکه حرفی بزند...
صدای شکستن شیشهی پنجره در طبقهی پایین عمارت پیچید.
یکی از نگهبانها از راهرو فریاد زد:
ـ «رئیس! حمله کردن!»
همزمان، صدای قارقار دهها کلاغ از باغ عمارت بلند شد؛ صدایی که در دل شب، بیشتر شبیه اعلام آغاز یک جنگ بود.
آرمان فقط یک لحظه به آوا نگاه کرد.
نگاهی پر از سؤال...
پر از تردید...
و برای اولین بار، پر از رنج.
بعد بدون گفتن حتی یک کلمه، از اتاق بیرون دوید.
آوا با پاهایی لرزان به درِ اتاق لباس خیره ماند.
اما هنوز نمیدانست...
این حمله، فقط برای منحرف کردن حواس آرمان بود.
یا کسی آمده بود تا او را برای همیشه با خودش ببرد...
- ۴۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط