{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت پانزدهم | فرار در تاریکی

صدای شلیک گلوله، سکوت عمارت را از هم درید.

نگهبان‌ها از راهروها می‌دویدند.

فریادها، صدای بی‌سیم‌ها و پارس سگ‌های نگهبان در هم آمیخته بود.

آوا چند ثانیه همان‌جا خشکش زده بود.

بعد با عجله به سمت اتاق لباس دوید و در را باز کرد.

کاوه با یک دست به دیوار تکیه داده بود.

رنگ صورتش از همیشه پریده‌تر شده بود.

اما وقتی آوا را دید، لبخند کم‌رنگی زد.

ـ «دیدی گفتم بالاخره دردسر می‌شم؟»

آوا با عصبانیت نفسش را بیرون داد.

ـ «تو هنوزم شوخی می‌کنی؟»

کاوه شانه‌اش را بالا انداخت، اما همان حرکت باعث شد از درد اخم کند.

ـ «شوخی نکنم، درد بیشتر حس می‌شه.»

آوا به زخمش نگاه کرد.

خون دوباره از میان باند بیرون زده بود.

لبش را گاز گرفت.

ـ «باید بریم...»

کاوه با تعجب نگاهش کرد.

ـ «دارم درست می‌شنوم؟»

ـ «نمی‌خوام اینجا بمیری.»

ـ «یا نمی‌خوای آرمان منو بکشه؟»

آوا سکوت کرد.

جوابی نداشت.

شاید هر دو.


---

در طبقه‌ی پایین، صدای درگیری لحظه‌به‌لحظه شدیدتر می‌شد.

یکی از نگهبان‌ها از پشت بی‌سیم فریاد زد:

ـ «رئیس! از سمت باغ هم حمله کردن!»

صدای آرمان در بی‌سیم پیچید:

ـ «هیچ‌کس حق نداره وارد طبقه‌ی بالا بشه! آوا باید سالم بمونه.»

آوا با شنیدن نام خودش، برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.

کاوه نگاهش را از او برنداشت.

ـ «می‌بینی؟»

ـ «چی؟»

ـ «برای اون، امنیت تو از جنگ مهم‌تره.»

آوا اخم کرد.

ـ «سعی نکن ذهنم رو به هم بریزی.»

کاوه فقط لبخند زد.


---

آوا پرده را کنار زد.

باغ عمارت زیر نور ماه غرق دود و آتش بود.

چند خودرو شعله‌ور شده بودند.

افراد مسلح پشت مجسمه‌ها سنگر گرفته بودند.

صدای گلوله از هر طرف می‌آمد.

ناگهان نگاهش به آرمان افتاد.

وسط باغ ایستاده بود.

با سرعتی باورنکردنی، یکی از مهاجمان را خلع سلاح کرد و دیگری را نقش زمین کرد.

اما...

در همان لحظه، مردی از پشت ستونی بیرون آمد و اسلحه‌اش را به سمت آرمان گرفت.

آوا از وحشت نفسش بند آمد.

ـ «آرمان... پشت سرت!»

اما صدایش به او نمی‌رسید.

بدون فکر پنجره را باز کرد.

تمام وجودش فریاد شد.

ـ «آرماااان!»

آرمان ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

همان یک لحظه کافی بود.

گلوله از کنار سرش رد شد و به ستون سنگی خورد.

اگر آوا فریاد نمی‌زد...

گلوله مستقیم به سرش می‌خورد.

آرمان مهاجم را از پا درآورد، اما نگاهش همچنان روی پنجره بود.

نگاهی پر از تعجب.

انگار باورش نمی‌شد آوا جانش را نجات داده باشد.


---

آوا با نفس‌های بریده از پنجره فاصله گرفت.

قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید.

ـ «خدایا...»

کاوه همه‌چیز را دیده بود.

چند لحظه فقط به آوا خیره ماند.

بعد خیلی آرام پرسید:

ـ «چرا نجاتش دادی؟»

آوا مکث کرد.

ـ «من...»

نتوانست جواب بدهد.

خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.

فقط وقتی دیده بود جان آرمان در خطر است...

بدنش قبل از ذهنش واکنش نشان داده بود.

کاوه نگاهش را پایین انداخت.

لبخند تلخی روی لبش نشست.

ـ «فهمیدم...»


---

ناگهان درِ اتاق با شدت باز شد.

یکی از افراد نقاب‌دار داخل دوید.

بدون اینکه حرفی بزند، اسلحه‌اش را به سمت آوا گرفت.

همه‌چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.

کاوه، با وجود زخمش، خودش را جلوی آوا انداخت.

شلیک!

گلوله به پهلوی کاوه خورد.

بدنش از شدت ضربه به عقب پرت شد.

آوا جیغ کشید.

ـ «کاوه!»

مرد نقاب‌دار خواست دوباره شلیک کند، اما صدای گلوله‌ی دیگری در اتاق پیچید.

مهاجم روی زمین افتاد.

پشت سر او...

آرمان ایستاده بود.

اسلحه هنوز در دستش بود.

چشم‌هایش اول روی آوا چرخید.

وقتی مطمئن شد سالم است، نفس عمیقی کشید.

اما لحظه‌ای بعد نگاهش به کاوه افتاد...

کاوه روی زمین افتاده بود و آوا، هراسان، سر او را روی زانوهایش گرفته بود.

دست‌های آوا از خون کاوه سرخ شده بودند.

آرمان همان‌جا خشک شد.

چیزی در نگاهش شکست.

حسادت...

درد...

و ترسی که حتی خودش هم نمی‌توانست انکارش کند.

آوا با گریه به آرمان نگاه کرد.

ـ «لطفاً...»

اشک‌هایش بی‌وقفه روی صورتش می‌ریخت.

ـ «خواهش می‌کنم... نجاتش بده...»

آرمان به زنی که دوستش داشت نگاه کرد...

و دید که برای نجات رقیبش التماس می‌کند.

این درد، از هر زخمی عمیق‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

حمایت شه💫@sonia_ho

سایه های کلاغ

سایه های کلاغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط