بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم گرفته... از زمونه، از آدمها، از این همه فراموشی...
یه وقتایی آدم دلش میخواد بره یه گوشه دنج، بشینه به یه قاب عکس خیره بشه، به یه پلاک خاکخورده، به یه چفیه جا مونده، به یه گل پرپر شده توی باغی که دیگه بوی خدا نمیده.
دلم از زمونه گرفته، از اینهمه دویدن بیهدف، از اینهمه دور شدن از سادگی، از نور، از شهدا...
شهدا رفتن، تا ما بمونیم؛ اما ما موندیم و فراموش کردیم.
موندیم و غرق شدیم توی دنیا، توی روزمرگی، توی حساب و کتاب، توی رقابت واسه هیچی.
هیچی!
مگه چیزی باارزشتر از اون خاکی که با خون شهید رنگ گرفت وجود داره؟
مگه چیزی از دل صاف و بیریای شهید پاکتر هست؟
بعضی وقتا، وقتی از همه چی خسته میشم، چشامو میبندم و میرم توی اون روزای آتیش و گلوله، روزای نترسیدن...
روزای که جوونا نه دنبال فالوئر بودن، نه ماشین مدل بالا، نه پست و مقام.
اونا دنبال یه چیز بودن: رضای خدا.
یادشهدا که میافتم، بغضم میگیره...
نه فقط از دلتنگی، بلکه از شرمندگی.
ما چیکار کردیم با این همه خون؟
ما چی ساختیم از این همه ایثار؟
دلم میخواد فقط یه بار...
فقط یه بار، توی خواب، صدای یکیشون رو بشنوم.
بپرسه: خوبی؟ حواست به راه هست؟
و من با گریه بگم: نه... نیستم. جا موندم. غرق شدم. کمکم کن...
ای کاش دوباره برگرده اون غیرت، اون مردونگی، اون بیتوقعی...
ای کاش، ما هم یه کم از خاک پوتین شهدا سهم داشتیم.
ای کاش، دلهامون یه کم شبیه دل اونا میشد... بیکینه، بیریا، پُر از خدا.
دلم گرفته... خیلی.
از این زمونهای که همه چیز داره، جز دل پاک...
جز اون نوری که توی نگاه شهدا بود.
جز اون لبخند آخر، وقتی میرفتن و چیزی نمیخواستن جز شهادت.
شهدا، ببخشید...
ببخشید که گم شدیم، که فراموش کردیم.
بمونید کنارمون، راه رو نشونمون بدید.
ما بینور شما، گم میشیم توی تاریکی این دنیا...
دلم گرفته... از زمونه، از آدمها، از این همه فراموشی...
یه وقتایی آدم دلش میخواد بره یه گوشه دنج، بشینه به یه قاب عکس خیره بشه، به یه پلاک خاکخورده، به یه چفیه جا مونده، به یه گل پرپر شده توی باغی که دیگه بوی خدا نمیده.
دلم از زمونه گرفته، از اینهمه دویدن بیهدف، از اینهمه دور شدن از سادگی، از نور، از شهدا...
شهدا رفتن، تا ما بمونیم؛ اما ما موندیم و فراموش کردیم.
موندیم و غرق شدیم توی دنیا، توی روزمرگی، توی حساب و کتاب، توی رقابت واسه هیچی.
هیچی!
مگه چیزی باارزشتر از اون خاکی که با خون شهید رنگ گرفت وجود داره؟
مگه چیزی از دل صاف و بیریای شهید پاکتر هست؟
بعضی وقتا، وقتی از همه چی خسته میشم، چشامو میبندم و میرم توی اون روزای آتیش و گلوله، روزای نترسیدن...
روزای که جوونا نه دنبال فالوئر بودن، نه ماشین مدل بالا، نه پست و مقام.
اونا دنبال یه چیز بودن: رضای خدا.
یادشهدا که میافتم، بغضم میگیره...
نه فقط از دلتنگی، بلکه از شرمندگی.
ما چیکار کردیم با این همه خون؟
ما چی ساختیم از این همه ایثار؟
دلم میخواد فقط یه بار...
فقط یه بار، توی خواب، صدای یکیشون رو بشنوم.
بپرسه: خوبی؟ حواست به راه هست؟
و من با گریه بگم: نه... نیستم. جا موندم. غرق شدم. کمکم کن...
ای کاش دوباره برگرده اون غیرت، اون مردونگی، اون بیتوقعی...
ای کاش، ما هم یه کم از خاک پوتین شهدا سهم داشتیم.
ای کاش، دلهامون یه کم شبیه دل اونا میشد... بیکینه، بیریا، پُر از خدا.
دلم گرفته... خیلی.
از این زمونهای که همه چیز داره، جز دل پاک...
جز اون نوری که توی نگاه شهدا بود.
جز اون لبخند آخر، وقتی میرفتن و چیزی نمیخواستن جز شهادت.
شهدا، ببخشید...
ببخشید که گم شدیم، که فراموش کردیم.
بمونید کنارمون، راه رو نشونمون بدید.
ما بینور شما، گم میشیم توی تاریکی این دنیا...
- ۱.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط