Chapter Seven, S², Part ¹³
Chapter Seven, S², Part ¹³
هوا، دیگه حالا کاملا شب و تاریک بود. با صدای سُم هایی که در حال نزدیک شدن بود، جیمینی که در حال رفتن از این سو به اون سوی محوطه ی جلوی خونه بود، رو کرد سمت صدا. دونگ جو برگشته بود ولی این چیزی نبود که جیمین براش نگران بود.
× چرا اینجایی؟ چیزی شده؟
+ تهیونگ و جونگ کوک هنوز برنگشتن...
× برنگشتن؟ خب.. هر احتمالی میتونه وجود داشته باشه
+ همینش نگران کننده اس
× بیخیال چرا به احتمالای بدش فکر میکنی؟ میتونیم بگیم.. این وسطا دوتایی رفتن جایی هوم؟
+ چرا آخه باید دوتایی رفته باشن جایی، هیونگ توعم حرفایی میزن.. اه
× چرا نباید برن؟ نمیدونستی؟
+ چیو
× اینکه افسر کیم و ندیمه ات از هم خوششون میاد؟
با بیرون اومدن این کلمات و لبخند شیرین فرمانده جیمین از حرکت ایستاد و نگاش کرد.
+ نه..
× خب حالا که میدونی، میتونی احتمالی که گفتمو در نظر بگیری، حالا بیا بریم داخل
از شونه اش گرفتشو و هدایتش کرد داخل.
زمان زیادی بعد از برگشت دونگ جو نگذشت که اسب دیگه ای افسارش کنار در بسته شد و دو فرد باقی مونده وارد خونه شدن.
جیمین و دونگ جو که رو به روی پله ها ایستاده بودن با دیدن صحنه سریع رفتن سمت جونگ کوک و تهیونگ تا کمکشون کنن.
+ چه اتفاقی افتاده!
؛ بهمون حمله کردن.. زخمی که با شمشیر باشه بر نداشته ولی فک کنم خونریزی داخلی باشه...
+ سریع بیاریدش!
دونگ جو به تنهایی تهیونگو روی پشتش سوار کرد و داخل اتاق مشترک خودش و تهیونگ دویید.
جیمین با دانسته های پزشکیش شروع به کار روی تهیونگ کرد.
بعد از کمک رسانی بهش، همونجا تو بسترش بهش اجازه استراحت دادن.
خوشبختانه چیز خطرناکی اتفاق نیفتاده بود. در اثر ضربه، یسری بافت ریویش خونریزی کرده بودن. این خون از طریق دهنش خارج شده و خطر رفع شده.
+ احتمالا درد قفسه سینه ات کمی بدتر شه و سینه ات کبود شه ولی با استراحت بهتر میشی، سعی کن اصلا تکون نخوری، چیزی ام نیاز داشتی آروم صدامون کن، گرچه هر چند دقیقه چکت میکنم.
با کمی مکث جملات بعدیشو گفت.
+ از اینکه خودتو به خاطر من تو خطر انداختی عذرمیخوام... میدونم نباید همچین چیزی ازت میخواستم ولی راهی جز این نبود.. به هر حال تمام تلاشمو میکنم که به عنوان تشکر درد کمتری بکشی و زودتر خوب بشی
با صدایی که حالا به خس خس گرفته ای افتاده بود به حرف افتاد.
هوا، دیگه حالا کاملا شب و تاریک بود. با صدای سُم هایی که در حال نزدیک شدن بود، جیمینی که در حال رفتن از این سو به اون سوی محوطه ی جلوی خونه بود، رو کرد سمت صدا. دونگ جو برگشته بود ولی این چیزی نبود که جیمین براش نگران بود.
× چرا اینجایی؟ چیزی شده؟
+ تهیونگ و جونگ کوک هنوز برنگشتن...
× برنگشتن؟ خب.. هر احتمالی میتونه وجود داشته باشه
+ همینش نگران کننده اس
× بیخیال چرا به احتمالای بدش فکر میکنی؟ میتونیم بگیم.. این وسطا دوتایی رفتن جایی هوم؟
+ چرا آخه باید دوتایی رفته باشن جایی، هیونگ توعم حرفایی میزن.. اه
× چرا نباید برن؟ نمیدونستی؟
+ چیو
× اینکه افسر کیم و ندیمه ات از هم خوششون میاد؟
با بیرون اومدن این کلمات و لبخند شیرین فرمانده جیمین از حرکت ایستاد و نگاش کرد.
+ نه..
× خب حالا که میدونی، میتونی احتمالی که گفتمو در نظر بگیری، حالا بیا بریم داخل
از شونه اش گرفتشو و هدایتش کرد داخل.
زمان زیادی بعد از برگشت دونگ جو نگذشت که اسب دیگه ای افسارش کنار در بسته شد و دو فرد باقی مونده وارد خونه شدن.
جیمین و دونگ جو که رو به روی پله ها ایستاده بودن با دیدن صحنه سریع رفتن سمت جونگ کوک و تهیونگ تا کمکشون کنن.
+ چه اتفاقی افتاده!
؛ بهمون حمله کردن.. زخمی که با شمشیر باشه بر نداشته ولی فک کنم خونریزی داخلی باشه...
+ سریع بیاریدش!
دونگ جو به تنهایی تهیونگو روی پشتش سوار کرد و داخل اتاق مشترک خودش و تهیونگ دویید.
جیمین با دانسته های پزشکیش شروع به کار روی تهیونگ کرد.
بعد از کمک رسانی بهش، همونجا تو بسترش بهش اجازه استراحت دادن.
خوشبختانه چیز خطرناکی اتفاق نیفتاده بود. در اثر ضربه، یسری بافت ریویش خونریزی کرده بودن. این خون از طریق دهنش خارج شده و خطر رفع شده.
+ احتمالا درد قفسه سینه ات کمی بدتر شه و سینه ات کبود شه ولی با استراحت بهتر میشی، سعی کن اصلا تکون نخوری، چیزی ام نیاز داشتی آروم صدامون کن، گرچه هر چند دقیقه چکت میکنم.
با کمی مکث جملات بعدیشو گفت.
+ از اینکه خودتو به خاطر من تو خطر انداختی عذرمیخوام... میدونم نباید همچین چیزی ازت میخواستم ولی راهی جز این نبود.. به هر حال تمام تلاشمو میکنم که به عنوان تشکر درد کمتری بکشی و زودتر خوب بشی
با صدایی که حالا به خس خس گرفته ای افتاده بود به حرف افتاد.
- ۳۲۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط