مافیایه عشقP:38
مافیایه عشقP:38
با برخورد کمرش به در چشماش رو بست و ناله ای کرد ولی قبل از باز کردنشون لبهاش اسیر لبهای هیونجین شد دستش رو روی شونه ی هیونجین گذاشت و چنگ زد و با مشت ضربه کوچیکی بهش زد ولی هیونجین همانطور به کارش ادامه داد و دستاش رو به باسن فلیکس رساند و محکم چنگشون زد که فلیکس از درد روی انگشتهای پایش ایستاد و ناله ای کرد و کمی بعد فلیکس شروع به همراهی هیونجین کرد جوری لبهای همدیگه رو میمکیدن که انگار چند ساله که همدیگر رو مزه نکردن... بلاخره هر دو نفس کم اوردن از هم جدا شدن و نفس نفس میزدن فلیکس سرش رو پایین انداخت و به سینه هیونجین تکیه داد هیونجین دو دستش رو زیر پاهایش برد بلندش کرد فلیکس هم از ترس افتادن دستاش رو دور گردنش و پاهایش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو داخل گردنش قایم کرد که هیونجین سمت تخت رفت و نشست و جای فلیکس رو روی پاهایش درست کرد
فلیکس: ه...هیونجین ؟
هیونجین: جونم
فلیکس: میشه ازت یک درخواستی کنم ؟
هیونجین: نه
فلیکس با اخمی جدی که از نظر هیونجین کیوت بود سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد
فلیکس: تو خودت گفتی ازت یک درخواست کنم منم الان میخوام این کارو کنم
هیونجین :چون میدونم چیه میگم نه
فلیکس: من هنوز هیچی نگفتم از کجا میدونی
هیونجین ابرویی بالا داد و جدی بهش نگاه کرد
هیونجین: رفتی قسمت ممنوعه نه؟
فلیکس سرش رو پایین انداخت و دستاش رو پایین اورد و پایین لباس هیونجین رو گرفت و با بغضی که سعی در پنهان کردنش بود گفت
فلیکس: من...من نمیخواستم فضولی کنم...فقط...کنجکاو شدم رفتم اونجا...
دیگه نتوانست تحمل کنه بغضش شکست و اشکاش شروع به ریختن کرد
فلیکس: ه..هیونجین...چرا...هقق...چرا دوستام رو گرفتی...التماست میکنم بهشون اسیب نزن...اون ها تنها کسایی هستن که من دارم ...هققق...تو...تو من رو گرفتی...کاری به اون ها نداشته باش...به جای اون ها به من اسیب بزن...من...من قبولش...هقق...میکنم ولی بزار برن...هیونجین التماست میکنم...هر کاری بگی میکنم...هققق...لطفا خواهش میکنم...
هیونجین تو اون مدت ساکت به گریه و التماس های فلیکس گوش میداد دستش رو روی گونه فلیکس گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد سرش رو جلو برد و اول بوسه ای رو چشمهای خیسش و دوم به بینی باریک و قرمزش و در اخر به لبهایش گذاشت و مک کوچکی بهشون زد و مزه شوری اشکاش و شیرینی لبهاش رو دوست داشت ازش فاصله گرفت
هیونجین: لیکسی به چشمام نگاه کن
فلیکس چشمانش رو باز کرد و بهش نگاه کرد
هیونجین: من دیگه نمیخوام بهت اسیب بزنم نه به تو نه به خانوادت پس اروم باش فلیکسم
فلیکس: پس ...پس چرا اون ها رو اونجا زندانی کردی
هیونجین:اون ها تو کارم دخالت کردن پس باید مجازات میشدن
فلیکس با این حرف هیونجین سرعت اشک هاش بیشتر شد
فلیکس: چه مجازاتی...هقق...تو بهشون اسیب زدی؟
هیونجین: اههه معلومه که نه، پسرکم گریه نکن اصلا خوشم نمیاد دلیل گریه کردنت یکی دیگه باشه تو فقط حق داری برای من گریه کنی دوست دارم من دلیل گریت باشم اونم رو تخت نه جای دیگه
فلیکس از خجالت ضربه ای به شکم هیونجین زد
فلیکس: هیونجیننن
هیونجین: اهههه تو الان من رو زدی؟
فلیکس: اره زدم دوباره هم میزنم
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: که اینطور بزار ببینیم روی تخت کی کی رو میزنه
فلیکس که دید اخر این بحث به جاهای خوبی کشیده نمیشه سریع عوضش کرد
فلیکس: هیونجین لطفا میخوام دوستام رو ازاد ببینم
هیونجین: الان داری بحث رو عوض میکنی
فلیکس: هیونجینننن
هیونجین: باشه باشه،ازادیشون باج داره
فلیکس: چه باجی هر چی باشه قبوله...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
با برخورد کمرش به در چشماش رو بست و ناله ای کرد ولی قبل از باز کردنشون لبهاش اسیر لبهای هیونجین شد دستش رو روی شونه ی هیونجین گذاشت و چنگ زد و با مشت ضربه کوچیکی بهش زد ولی هیونجین همانطور به کارش ادامه داد و دستاش رو به باسن فلیکس رساند و محکم چنگشون زد که فلیکس از درد روی انگشتهای پایش ایستاد و ناله ای کرد و کمی بعد فلیکس شروع به همراهی هیونجین کرد جوری لبهای همدیگه رو میمکیدن که انگار چند ساله که همدیگر رو مزه نکردن... بلاخره هر دو نفس کم اوردن از هم جدا شدن و نفس نفس میزدن فلیکس سرش رو پایین انداخت و به سینه هیونجین تکیه داد هیونجین دو دستش رو زیر پاهایش برد بلندش کرد فلیکس هم از ترس افتادن دستاش رو دور گردنش و پاهایش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو داخل گردنش قایم کرد که هیونجین سمت تخت رفت و نشست و جای فلیکس رو روی پاهایش درست کرد
فلیکس: ه...هیونجین ؟
هیونجین: جونم
فلیکس: میشه ازت یک درخواستی کنم ؟
هیونجین: نه
فلیکس با اخمی جدی که از نظر هیونجین کیوت بود سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد
فلیکس: تو خودت گفتی ازت یک درخواست کنم منم الان میخوام این کارو کنم
هیونجین :چون میدونم چیه میگم نه
فلیکس: من هنوز هیچی نگفتم از کجا میدونی
هیونجین ابرویی بالا داد و جدی بهش نگاه کرد
هیونجین: رفتی قسمت ممنوعه نه؟
فلیکس سرش رو پایین انداخت و دستاش رو پایین اورد و پایین لباس هیونجین رو گرفت و با بغضی که سعی در پنهان کردنش بود گفت
فلیکس: من...من نمیخواستم فضولی کنم...فقط...کنجکاو شدم رفتم اونجا...
دیگه نتوانست تحمل کنه بغضش شکست و اشکاش شروع به ریختن کرد
فلیکس: ه..هیونجین...چرا...هقق...چرا دوستام رو گرفتی...التماست میکنم بهشون اسیب نزن...اون ها تنها کسایی هستن که من دارم ...هققق...تو...تو من رو گرفتی...کاری به اون ها نداشته باش...به جای اون ها به من اسیب بزن...من...من قبولش...هقق...میکنم ولی بزار برن...هیونجین التماست میکنم...هر کاری بگی میکنم...هققق...لطفا خواهش میکنم...
هیونجین تو اون مدت ساکت به گریه و التماس های فلیکس گوش میداد دستش رو روی گونه فلیکس گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد سرش رو جلو برد و اول بوسه ای رو چشمهای خیسش و دوم به بینی باریک و قرمزش و در اخر به لبهایش گذاشت و مک کوچکی بهشون زد و مزه شوری اشکاش و شیرینی لبهاش رو دوست داشت ازش فاصله گرفت
هیونجین: لیکسی به چشمام نگاه کن
فلیکس چشمانش رو باز کرد و بهش نگاه کرد
هیونجین: من دیگه نمیخوام بهت اسیب بزنم نه به تو نه به خانوادت پس اروم باش فلیکسم
فلیکس: پس ...پس چرا اون ها رو اونجا زندانی کردی
هیونجین:اون ها تو کارم دخالت کردن پس باید مجازات میشدن
فلیکس با این حرف هیونجین سرعت اشک هاش بیشتر شد
فلیکس: چه مجازاتی...هقق...تو بهشون اسیب زدی؟
هیونجین: اههه معلومه که نه، پسرکم گریه نکن اصلا خوشم نمیاد دلیل گریه کردنت یکی دیگه باشه تو فقط حق داری برای من گریه کنی دوست دارم من دلیل گریت باشم اونم رو تخت نه جای دیگه
فلیکس از خجالت ضربه ای به شکم هیونجین زد
فلیکس: هیونجیننن
هیونجین: اهههه تو الان من رو زدی؟
فلیکس: اره زدم دوباره هم میزنم
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: که اینطور بزار ببینیم روی تخت کی کی رو میزنه
فلیکس که دید اخر این بحث به جاهای خوبی کشیده نمیشه سریع عوضش کرد
فلیکس: هیونجین لطفا میخوام دوستام رو ازاد ببینم
هیونجین: الان داری بحث رو عوض میکنی
فلیکس: هیونجینننن
هیونجین: باشه باشه،ازادیشون باج داره
فلیکس: چه باجی هر چی باشه قبوله...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۲۵.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط