bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 19
کوک بگو ا.ت کجاست تا نکشتمت بگو
هیون : پسر...چرا اینقد عصبانی میشی یه زنه دیگه میتونیم همگی بین خودمون تقسیمش کنیم...چطوره(پوزخند و مست)
کوک : مرتیکه روانی نزار همینجا خون کثیفتو بریزم که ندونن حتی جنازت کجاست..فهمیدی(یقشو گرفته و تو صورتش عربده میزنه)
هیون : نه بابا مگه از این کارا هم بلدی
کوک میخواست ماشه رو روش بکشه که تهیونگ این کارو کرده بود تیر خورده بود به قفسه سینش همونجا بی هوش شد و افتاد زمین کوک و تهیونگ همینطور داشتن به هم نگاه میکردن
ته : چیه..باید منتظر میموندم اون تو رو میکشت..الانم بدو زود...پیداش کن..وقت نداریم اگه بریزن سرمون..همچی به هم میریزه
کوک و تهیونگ همجای اون ساختمون متروکه رو گشتن همش صداش میزدن ولی جوابی نمیشنیدن ولی اثری از ا.ت پیدا نکردن کوک دیگه نمیدونست باید چیکار کنه
کوک : نیست...آب شده رفته تو زمین...چجوری پیداش کنم(دستاشو برد بین موهاش)
ته : ولی اینجا آخرین جا عه باید اینجا باشه
کوک دستاش میلرزید بدنش میلرزید نمیتونست تکون بده که صدای ضعیف گریه های یه نفر و شنید صداش آشنا بود صدایی بود که داشت ساعت ها دنبالش میگشت
کوک : خودشه..صدای خودشه
کوک از روی زمین بلند شد رفت سمت صدا و صداش میکرد ولی اون صدا رو نمی تونست پیدا کنه صدا رو دنبال کرد رسید به همون اتاقی که همه جاشو گشته بودن وارد اتاق شد
ته : کوک...اینجارو گشتیم..داداش خیالاتی شدی
کوک : نه نشدم..مطمئنم صدای خودشه
کوک دنبال صدا رفت ولی به یه دیوار رسید دیوار و لمس کرد که دیوار رفت داخل و در باز شد کوک و تهیونگ رفتن تو و جسم بی جون ا.ت و دیدن که پاهاشو تو خودش جمع کرده بود دستاش و بندش میلرزید کوک دوید سمتش
کوک : ا.ت...ا.ت
ا.ت سرشو آورد بالا تمام بدنش خونی و کبود بود کوک ا.ت و گرفت تو بغلش گه بغض ا.ت شکست
ا.ت : کو..کو..ک...م..م..ن.من(یا لکنت و ترس)
کوک : اروم باش هیچی نیس...تموم شد..نمیزارم دیگه نزدیکت بشه
ا.ت : اون...اون..میخواست...بهم تجاوز کنه(گریه های شدید)
کوک : تموم شد...عزیزم..تموم شد..الان پیشتم نترس..هیچی نیس...
ا.ت : کوک...خیلی اذیت..تم..کرد (گریه های شدید و لکنت)
کوک : تموم شد..قشنگم...دیگه نمیزارم اذیت بشی..
کوک ا.ت و برآید استایل بغل کرد و برد تو ماشین تهیونگ هم پشت فرمون بود تو مسیر هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد فقط کوک ا.ت و بغل کرده بود و ا.ت هم سرشو رو سینه کوک گذاشته بود و پاهاشو تو خودش جمع کرده بود وقتی رسیدن خونه کوک به ا.ت کمک کرد تا بره تو برگشت سمت تهیونگ
کوک : ته..اگه خیلی اذیت شدی ببخشید..میدونی که این موضوع برام خیلی مهم بود...اگه سرت داد زدم
ته : داداش عیبی نداره..فهمیدم حالت خوب نبود منم بودم همینکار میکردم برو...ا.ت حالش خوب نیس برو
کوک : جبران میکنم برات (زد به شونش )
کوک رفت تو عمارت ا.ت جلو در بود کوک کمکش کرد تا بشینه رو کاناپه ا.ت نشست رو کاناپه کوک رفت اشپزخونه و جعبه پانسمان و آورد
ا.ت : کوک
کوک : جونم
ا.ت : دیگه..اون ..نمی..نمیاد دنبالم
کوک : نه..قشنگم دیگه هیچوقت قرار نیس اذیتت کنه..دیگه نمیزارم..اشتباه کردم با این حالت گذاشتم خونه تنها بمونی و این اتفاقا بیوفته..همش تقصیر منه
ا.ت : فک کردم..دیگه قرار نیس..ببینمت(با بغض)
کوک دوباره ا.ت تو بغلش کشید و موهاشو ناز کرد
کوک : چرا دیگه نبینیم...تو اگه از زمین محو هم میشدی دوباره پیدات میکردم
season : 1
part : 19
کوک بگو ا.ت کجاست تا نکشتمت بگو
هیون : پسر...چرا اینقد عصبانی میشی یه زنه دیگه میتونیم همگی بین خودمون تقسیمش کنیم...چطوره(پوزخند و مست)
کوک : مرتیکه روانی نزار همینجا خون کثیفتو بریزم که ندونن حتی جنازت کجاست..فهمیدی(یقشو گرفته و تو صورتش عربده میزنه)
هیون : نه بابا مگه از این کارا هم بلدی
کوک میخواست ماشه رو روش بکشه که تهیونگ این کارو کرده بود تیر خورده بود به قفسه سینش همونجا بی هوش شد و افتاد زمین کوک و تهیونگ همینطور داشتن به هم نگاه میکردن
ته : چیه..باید منتظر میموندم اون تو رو میکشت..الانم بدو زود...پیداش کن..وقت نداریم اگه بریزن سرمون..همچی به هم میریزه
کوک و تهیونگ همجای اون ساختمون متروکه رو گشتن همش صداش میزدن ولی جوابی نمیشنیدن ولی اثری از ا.ت پیدا نکردن کوک دیگه نمیدونست باید چیکار کنه
کوک : نیست...آب شده رفته تو زمین...چجوری پیداش کنم(دستاشو برد بین موهاش)
ته : ولی اینجا آخرین جا عه باید اینجا باشه
کوک دستاش میلرزید بدنش میلرزید نمیتونست تکون بده که صدای ضعیف گریه های یه نفر و شنید صداش آشنا بود صدایی بود که داشت ساعت ها دنبالش میگشت
کوک : خودشه..صدای خودشه
کوک از روی زمین بلند شد رفت سمت صدا و صداش میکرد ولی اون صدا رو نمی تونست پیدا کنه صدا رو دنبال کرد رسید به همون اتاقی که همه جاشو گشته بودن وارد اتاق شد
ته : کوک...اینجارو گشتیم..داداش خیالاتی شدی
کوک : نه نشدم..مطمئنم صدای خودشه
کوک دنبال صدا رفت ولی به یه دیوار رسید دیوار و لمس کرد که دیوار رفت داخل و در باز شد کوک و تهیونگ رفتن تو و جسم بی جون ا.ت و دیدن که پاهاشو تو خودش جمع کرده بود دستاش و بندش میلرزید کوک دوید سمتش
کوک : ا.ت...ا.ت
ا.ت سرشو آورد بالا تمام بدنش خونی و کبود بود کوک ا.ت و گرفت تو بغلش گه بغض ا.ت شکست
ا.ت : کو..کو..ک...م..م..ن.من(یا لکنت و ترس)
کوک : اروم باش هیچی نیس...تموم شد..نمیزارم دیگه نزدیکت بشه
ا.ت : اون...اون..میخواست...بهم تجاوز کنه(گریه های شدید)
کوک : تموم شد...عزیزم..تموم شد..الان پیشتم نترس..هیچی نیس...
ا.ت : کوک...خیلی اذیت..تم..کرد (گریه های شدید و لکنت)
کوک : تموم شد..قشنگم...دیگه نمیزارم اذیت بشی..
کوک ا.ت و برآید استایل بغل کرد و برد تو ماشین تهیونگ هم پشت فرمون بود تو مسیر هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد فقط کوک ا.ت و بغل کرده بود و ا.ت هم سرشو رو سینه کوک گذاشته بود و پاهاشو تو خودش جمع کرده بود وقتی رسیدن خونه کوک به ا.ت کمک کرد تا بره تو برگشت سمت تهیونگ
کوک : ته..اگه خیلی اذیت شدی ببخشید..میدونی که این موضوع برام خیلی مهم بود...اگه سرت داد زدم
ته : داداش عیبی نداره..فهمیدم حالت خوب نبود منم بودم همینکار میکردم برو...ا.ت حالش خوب نیس برو
کوک : جبران میکنم برات (زد به شونش )
کوک رفت تو عمارت ا.ت جلو در بود کوک کمکش کرد تا بشینه رو کاناپه ا.ت نشست رو کاناپه کوک رفت اشپزخونه و جعبه پانسمان و آورد
ا.ت : کوک
کوک : جونم
ا.ت : دیگه..اون ..نمی..نمیاد دنبالم
کوک : نه..قشنگم دیگه هیچوقت قرار نیس اذیتت کنه..دیگه نمیزارم..اشتباه کردم با این حالت گذاشتم خونه تنها بمونی و این اتفاقا بیوفته..همش تقصیر منه
ا.ت : فک کردم..دیگه قرار نیس..ببینمت(با بغض)
کوک دوباره ا.ت تو بغلش کشید و موهاشو ناز کرد
کوک : چرا دیگه نبینیم...تو اگه از زمین محو هم میشدی دوباره پیدات میکردم
- ۲۴
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط