مهیا کرده ای بس رنگ و نیرنگ

مُهیا کرده ای بس رنگ و نیرنگ
زنی بر سینه و گه صورتم چنگ
گهی  آیی   به  میدانِ  سیاست
گهی باسوز نی ویران کنی سنگ
کجا   باور  کنم  بر  یاری   تو
به عشقم آمدی یا بر سرِ جنگ؟
به من گفتی بهاران  پیشت آیم
بهاران  رفته  و مانده  دل تنک
به روی دوش جان بارت کشانم
چرا افزون کنی بر سوزِ آهنگ؟
دیدگاه ها (۹)

روی این قفل نوشتند دعا می خواهدمن سپردم به خودش هر چه خدا می...

تو را به زبان باران باید سرودبه شکل زمزمه ای لطیفکه بر حریق ...

مثل یک گل که تنش پر شده باشد از خارخوبم و از همه ی غصه ی عال...

حال که تنها،تو می‌فهمی سکوتم را،تو می‌خوانی تپش‌های کج و رج‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط