Part10
Part10
_تو چیکار به شغل من داری اتشین
-من شوهر خلافکار نمخوام
_چراها؟یک جوری حرف میزنی که انگار بابات نون حلال میداده تو حلقت
اینو که گفتم اشک هام تو چشم هام جمع شد و از کنارش رد شدم و رو زمین نشستم امد کنارم منو تو بغ.ل.ش کشید و موهامو بوس میکرد
_بزار اون بابای بی ناموست اعدام بشه توهم میشی زن خودم کمتر از گل بهت چیزی نمگم خانوم خونم میشه خب؟
من هق میزدم گریه میکردم اونم منو نوازش میکرد
...................
۱۰ روز گذشته بود خبری از جاوید از اون شب نشد منم هروز به اون شرکت میرفتم ولی بازم موفق نشده بودم بهتین فرخ بیبینم
نشسته بودم حالت تهوع داشتم استرس تموم جونمو گرفته بود نمدونم ولی دلمم شور میزد
منشی به طرفم امد
_خانوم اقای فرخ گفتن به این ادرس ساعت ۱۱ شب بیاین
کاغذ به دستم داد به ادرس نگاه کردم همین نزدیکی بود و الانم ساعت ۸ بود
............
ساعت ده نیم بود به ادرس که گفته بود یک خونه ویلایی بزرگ ایفون زدم....
_تو چیکار به شغل من داری اتشین
-من شوهر خلافکار نمخوام
_چراها؟یک جوری حرف میزنی که انگار بابات نون حلال میداده تو حلقت
اینو که گفتم اشک هام تو چشم هام جمع شد و از کنارش رد شدم و رو زمین نشستم امد کنارم منو تو بغ.ل.ش کشید و موهامو بوس میکرد
_بزار اون بابای بی ناموست اعدام بشه توهم میشی زن خودم کمتر از گل بهت چیزی نمگم خانوم خونم میشه خب؟
من هق میزدم گریه میکردم اونم منو نوازش میکرد
...................
۱۰ روز گذشته بود خبری از جاوید از اون شب نشد منم هروز به اون شرکت میرفتم ولی بازم موفق نشده بودم بهتین فرخ بیبینم
نشسته بودم حالت تهوع داشتم استرس تموم جونمو گرفته بود نمدونم ولی دلمم شور میزد
منشی به طرفم امد
_خانوم اقای فرخ گفتن به این ادرس ساعت ۱۱ شب بیاین
کاغذ به دستم داد به ادرس نگاه کردم همین نزدیکی بود و الانم ساعت ۸ بود
............
ساعت ده نیم بود به ادرس که گفته بود یک خونه ویلایی بزرگ ایفون زدم....
- ۴۲
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط