{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۳۱


جین : بح بح ببین کی آنجاست خدا دروغگو ها
جونگکوک همراه با جین خندیدن سپس جلویش نشست پا رو آن یکی پا انداخت و با صدا بم و حالت خفنی گوشه لبش را گزید
جونگکوک: روز به روز جون میشی چشم نخوری
جین : نه چشمم نزنی
تهیونگ بلافاصله نرم خندید سپس صدا آیفون به گوشش خورد و سمتش هجوم برد با دیدن اون سوک لبخندش محو شد پس در را باز کرد اون سوک صداش همیشه ناز و مهربون پر از عشق و شادی
اون سوک : من برگشتم ...
ولی گاهی نباید بلند حرف بگویید هر آنچه که زندگی میخواست
صدا اون سوک باعث شد یوری بخواهد از آشپزخانه بیرون بیاد بلافاصله کله آن افراد اول به اون سوک نگاه کردن بعد به یوری ...
حتی تهیونگ هم شروع به لعنت کردن خودش چطور فراموش کرده بود که یوری را مخفی کنه این مدت چش شده بود چرا هواس نداشت
جونگکوک و هاری به خیال خودشان فک ‌میکردن که " یوری تو انباری بود "
دیگر هرچی بود نقشه آن ها خراب شد .... جین بلافاصله از روی مبل بلند شد سپس نگاهی به اون سوک انداخت بعد به یوری کمی متعجب گفت
جین : مهمون داشتین .. چرا نگفتی تهیونگ
تهیونگ لب‌ چرخاند ولی دروغی نیومد در ذهنش بلافاصله سمت جونگکوک چشم دوخت که برعکس تهیونگ خیلی ریلکس و آرام پا رو پا انداخت با گوشیش رو میرفت این بشر بیخیال ترینش بود
هاری : اوپا معرفی میکنم شین یوری نامزد داداش احمقم جیمین
تنها همین جلمه کافی بود تا همه نفس راحتی بکشند
جین ابرو بالا انداخت سپس نرم لبخند زد
جین: باورم نمیشه چندیقیه پیش این دوتا احمق پیشم بودن چرا نگفتن
قدمی سمته یوری برداشت سپس جلویش ایستاد با لبخند و مرتب کردن موهایش دستی به پیران آبی رنگش کشید
جین : سلام خانم اسمم کیم سوکجین .. بقیه جین صدام میکنند
یوری تند به تهیونگ بعد به جونگکوک نگاه کرد چی باید می‌گفت مخصوصا الان که اون کفتار نبود
اون سوک تند سمته یوری رفت سپس شانه هایش را گرفت زوری لبخند زد
اون سوک : اوپا جان یوری بخاطر اینکه از سفر دور اومده یعنی چند دیقیه پیش اومد وقتی جیمین‌شی و تهیونگ اومده بود خونه شما همون دقیقه اومد و خواست جیمینو سورپرایز کنه ...آره
زوری لبخند زد و به خودش آفرین ای فرستاد چه دروغی سر هم کرد
جین کله بدن یوری را برنداز کرد
جین : با این لباس و وضعیت ؟
هاری مثلا میخواست عصبی رفتار کنه که موفق هم شد .. دست به پیشانی اش زد سپس سری تکون داد
هاری ،: نوچ این آدم نمیشه این دختر دیونست .. آخه کیو دیدی بدون دوش گرفت بیاد پایین ها ... خدا یا منم خسته میشدم از بس که به اینو اونو درس میدم و بهش یاد میدم که جوری بپوشن
محکم بازو یوری را گرفت و نرم خندید
هاری : ببخشید اوپا ولی باید زن داداشمو ببرم
اون سوک : ولی نرید الان دوباره می‌آییم
دیدگاه ها (۱۷)

دلم برای یه همچین کامنتی تنگ شده این کامنت رو برای فیک خنجر ...

( بوسه دردناک )پارت ۷۵هیجو محکم شانه های الکس را هول داد و ب...

3 تفنگدار )پارت ۳۰ و از اشپزخانه خارج شد یوری به خوبی می‌دان...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۹ خستگی بیش از حد روی یوری فشار می‌گذاشت ...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

پارت⁵که یهو خورد زمین و یوری دوباره گریش گرفت ، ات صورت یوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط