پارت سی و هفتم

🖤پارت سی و هفتم🖤
《رمان زمستون❄》
دیانا: رفتیم یکم خرید کردیم و رفتیم خونه..وقتی رسیدیم خونه رفتم لباسمو عوض کردم و روی کاناپه کنار ارسلان روبه تلویزیون نشستم و رفتم تو گوشیم...
ارسلان: چی کا میکنی؟
دیانا: الان باید جواب پس بدم؟
ارسلان: اره
دیانا: خب بزا برات بگم دارم با دو تا از دوس پسرام قرار میزارم واسه فردا برا یکیشون قلب میفرستم واسه یکی دیگشونم وقت خالی میکنم...
ارسلان: چقد نمکی
دیانا: انگار تو گوشیم من چی کار میکنم...
ارسلان: سرمو بردم تو گوشی دیانا ک چشمم به بک گراندش خورد....عکس مهراب بود و خودش...
دیانا تو هنو مهرابو دوست داری؟
دیانا: ارسلان تو هنو مهدیه رو دوس داری؟
ارسلان: نه
دیانا: چرا؟
ارسلان: چون یکی دیگه رو دوس دارم
دیانا: افرین دقیقا منم همینطورم..
ارسلان: تو کسی و دوس داری؟
دیانا: اره
ارسلان: اسمش چیه؟
دیانا: دیگ اون ی چیز شخصیه...مال تو؟
ارسلان: ی چیز شخصیه
دیانا: خوب زدی افرین
ارسلان: ما اینیم دیگ...میای فیلم ببینیم؟
دیانا: خب چه فیلیمی؟
ارسلان: ترسناک؟
دیانا: درام.
ارسلان: اوهو خانوم عاشق...
دیانا: ی فیلم خوب میشناسم ک عشقش داستانیه از اون عشقایی ک من دوست دارم ببینیم؟
ارسلان: ببینیم...
دیدگاه ها (۸)

🖤پارت سی و هشتم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: فیلم ک گزاشت خیره بودم ...

🖤پارت سی و نهم🖤《رمان زمستون❄》ارسلان: دستمو بردم نزدیک لبش و ...

🖤پارت سی و ششم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: صبح به رضا چی گفتی ک اون...

لقب بهم بدین

رمان بغلی من پارت ۱۱۲و۱۱۳و۱۱۴دیانا: دستمو جلوی لبم گرفتم ارس...

پارت ۸

پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط