پارت سی و ششم

🖤پارت سی و ششم🖤
《رمان زمستون❄》
دیانا: صبح به رضا چی گفتی ک اونجوری کرد؟
ارسلان: من؟
دیانا: اره تو مگه کسی به جز توام تو خونه بود؟
ارسلان: مهراب معلوم نیس چ گندی زده دوباره....نمیدونم من تا فهمیدم تو پایینی اومدم پیشت
دیانا: به نظرت ی زنگ به رضا بزنم؟
ارسلان: نمیدونم
دیانا: اوکی...گوشی برداشتمو شماره رضارو گرفتم...
_الو رضا
+بله؟
_دیانام
+میدونم
_چی شده رضا از دستم ناراحتی؟
+نه چرا از دستت ناراحت باشم
_آخه رضای واقعی هیچ وقت با دیانا انقد سرد رفتار نمیکنه
+دیانا...
_جانم
+مراقب خودت باش
_رضا میشه بگی چی شده؟
+دوست دارم خواهر قشنگم:)
دیانا: رضا...قطع کرد
ارسلان: چی شد؟
دیانا: حالش خیلی بد بود..مثل دورانی شده ک مهراب مرده بود
ارسلان: مگه مهرابو میشناخت
دیانا: اره ما قبلا ی اکیپ بودیم من و مهراب ورضا عسل هر جا میخواستیم بریم با هم میرفتیم...
ارسلان: از حرفای دیانا خشکم زده بود یعنی صبح مهراب به رضا چی گفته بود ک به همین سادگی دیانارو ول کرد...بریم خونه؟
دیانا: بریم فقط من سر راه ی سری خرید دارم میشه..
ارسلان: اره چرا نشه؟...
دیدگاه ها (۳)

🖤پارت سی و هفتم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: رفتیم یکم خرید کردیم و ...

🖤پارت سی و هشتم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: فیلم ک گزاشت خیره بودم ...

لقب بهم بدین

🖤پارت سی و پنجم🖤《رمان زمستون❄》ارسلان: دست دیانارو کشیدم و تو...

رمان بغلی من پارت ۱۱۸و۱۱۹و۱۲۰ارسلان: چه زشته ای داره دیانا: ...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

رمان بغلی منپارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸دیانا: این جمعیت و اصلا نمی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط