پارت چهارم
crazy man:پارت چهارم
ویو من:ا.ت تا به خودش اومد رفت پایین
و داد زد :پدر پاشووو
لطفا پاشو
بعد ۲ مین هم پلیس و هم آمبولانس اومدن
پلیس پرسید چیشد
آدمایی که بیرونو دیدن گفتن که خوشو پرت کرده و
پرستار های آمبولانس پیاده شدند و نبضش رو چک
کردن و گفتن متاسفانه ایشون فوت کردند
به ماشین جنازه بر زنگ بزنید .
ا.ت: صبر کنید ،نه بابای من نمرده نه
نکنید اینکارو نکنید
ویو من:آدمای آمبولانس به همسایه ی ا.ت اینا
که اومده بود بیرون گفت :ا.ت رو ببره خونشون
و همسایه با هزاران بدبختی ا.ت رو برد
خونشون ا.ت چمدون رو که دید یادش اومد
هیسونگ قراره بیاد پس همینطور که گریه میکرد
به همسایه شون گفت :خانم چوی....هق.... ممنون... میتونید ..هق برید
خانم چوی : خواهش میکنم دخترم وظیفه بود
آروم باش قشنگم و اینکه تسلیت میگم (ناراحت،مهربون)
ا.ت.........
ویو ا.ت :داشتم گریه میکردم که صدای زنگ در اومد:
رفتم و در رو باز کردم هیسونگ رو دیدم
مست بود ولی آگاه
اومد داخل گفت که خب خانوم گل بابات نیست چرا آمبولانس و پلیس داشتن خیابون رو چک میکردن
ا.ت:چون...هق. بابام خودکشی کرده ..هق
(آخه این هق هقا چیه🙄🙄)
هیسونگ:پرنسس گریه نکن دیگه وگرنه منم گریه ام میگیره
(تو رو گرفت تو بغلش ولی تو مخالفت نکردی و رفتی تو بغلش )
هیسونگ: میدونی ا.ت خانوم تو منو یاد 8 سال پیش من میندازی وقتی که 16 سالم بود
هم پدرم و هم مادرم و هم برادرم 4 سالم تصادف کردن و من همینقدر ناراحت شدم
ا.ت : از بغل هیسونگ در نیومد فقط سرشو بالا آورد و نگاه هیسونگ کرد و گفت:
یعنی هم من و هم تو هیچ خانواده ای نداریم؟
اصن تو چرا منو خریدی؟
مگه عاشقمی ؟
مگه منو میخوای؟
چرا این کارو کردی؟
هیسونگ:( با خنده و داد) آره میخوامت دیوونه وار میخوامت
جوری عاشقتم که مجنون عاشق لیلی نبود میفهمی خانوم خانوما
نه چرا نمیفهمی؟ چون تو عاشق
من نیستی ولی بهت قول میدم
که یه روز تو هم عاشق من بشی
حتی از خودمم بیشتر دوست دارم
اجازه بده مراقبت باشم
باهم باشیم
تو مامانم باش و من بابات
اینجوری شاید دلتنگیمون و نیاز به محبتمون هم تموم شه
دخترم باش ،مامانم باش ازت خواهش میکنم
من از وقتی دیدمت عاشقت شدم
(تمام این حرفا رو با بغض و یه حالت رمانتیک
(بهت گفت)
هیسونگ : لطفا بهم یه فرصت بده !!!
ویو من: از اونجایی که ا.ت هم یه احساساتی
به هیسونگ داشت بهش گفت.............
ا.ت:چونه ی هیسونگ که پایین بود رو آورد بالا
و گفت لی هیسونگ من دختر تو شدم به
شرطی که بتونی یه کاری کنی از حسی که
بهت پیدا کردم مطمئن بشم اون موقع ازدواج
میکنیم .قبوله؟؟
هیسونگ البته پرنسس
ا.ت: خب الان وقتشه بریم خونه ی شما
مگه نه شاهزاده لی؟
هیسونگ: آره میریم خونه ی من پرنسس
ویو من :هیسونگ و ا.ت رفتن خونه هیسونگ
خونه که چه عرض کنم عمارت هیسونگ
وقتی رفتن هیسونگ به ا.ت یه اتاق جدا نشون
داد که خیلی ویژه بود بعد از اتاق خودش
ا.ت رفت اونجا و وسایل هاش رو گذاشت
و فقط رفت روی تخت بخوابه موقعی که
میخواست بخوابه یاد پدرش افتاد اشک
تو چشاش جمع شد....اما. گریه نکرد
گرفت خوابید :
فلش بک به 7 صبح
گوشیش زنگ خورد از سرد خونه
زنگ زدن که عصر ساعت 5 خاکسپاری
پدرش هست :(
ا.ت :رفت سمت اتاق خواب هیسونگ در زد
که صدایی نشنید وارد اتاق شد هیسونگ
رو تخت نبود از سمت حمام صدای آب میومد
فهمید که هیسونگ تو حمومه صداش زد
گفت :هیسونگ
هیسونگ :پرنسس حولمو میدی؟
ا.ت:آره کجاس؟؟
.
هیسونگ:رو تختم
ویو ا.ت:رفتم حوله هیسونگ رو برداشتم
رفتم سمت حموم گفتم درو باز کن حوله رو
آوردم
در باز شد ولی به جز حوله خودمم به داخل
کشیده شدم . چشامو بستم
هیسونگ: خانومی چرا خجالت میکشی؟
ا.ت الان کاملا قرمز شده بود ولی چشاشو باز
کرد..^' و با هیسونگ چش تو چش شد
ا.ت:هیسونگ...
هیسونگ:جانم
ا.ت:ساعت 5 خاکسپاری پدرمه
هیسونگ : صورت قشنگ ا.ت
رو نوازش کرد و لب زد: مشکلی نداره
گل قشنگم میریم ولی لطفا ناراحت نشو
پدرت الان خیلی خوشحال تره
باور کن اگر اون الان اینجا بود
با وجد این همه اتفاقی که براش افتاده فقط
ناراحتیش بیشتر میشد :)
ا.ت:هیسونگ راست میگی
هیسونگ: معلومه که راست میگم خوشگلم
ا.ت:ممنون ولی حالا میشه بزاری برم بیرون
هیسونگ: آره میتونی بری بانو ولی بهتره
بری بخوابی تا عصر سرحال باشی
ا.ت:ممنونم ازت باشه
ویو من:ا.ت رفت خوابید
ادامه دارد.........
پارت چهارم
ویو من:ا.ت تا به خودش اومد رفت پایین
و داد زد :پدر پاشووو
لطفا پاشو
بعد ۲ مین هم پلیس و هم آمبولانس اومدن
پلیس پرسید چیشد
آدمایی که بیرونو دیدن گفتن که خوشو پرت کرده و
پرستار های آمبولانس پیاده شدند و نبضش رو چک
کردن و گفتن متاسفانه ایشون فوت کردند
به ماشین جنازه بر زنگ بزنید .
ا.ت: صبر کنید ،نه بابای من نمرده نه
نکنید اینکارو نکنید
ویو من:آدمای آمبولانس به همسایه ی ا.ت اینا
که اومده بود بیرون گفت :ا.ت رو ببره خونشون
و همسایه با هزاران بدبختی ا.ت رو برد
خونشون ا.ت چمدون رو که دید یادش اومد
هیسونگ قراره بیاد پس همینطور که گریه میکرد
به همسایه شون گفت :خانم چوی....هق.... ممنون... میتونید ..هق برید
خانم چوی : خواهش میکنم دخترم وظیفه بود
آروم باش قشنگم و اینکه تسلیت میگم (ناراحت،مهربون)
ا.ت.........
ویو ا.ت :داشتم گریه میکردم که صدای زنگ در اومد:
رفتم و در رو باز کردم هیسونگ رو دیدم
مست بود ولی آگاه
اومد داخل گفت که خب خانوم گل بابات نیست چرا آمبولانس و پلیس داشتن خیابون رو چک میکردن
ا.ت:چون...هق. بابام خودکشی کرده ..هق
(آخه این هق هقا چیه🙄🙄)
هیسونگ:پرنسس گریه نکن دیگه وگرنه منم گریه ام میگیره
(تو رو گرفت تو بغلش ولی تو مخالفت نکردی و رفتی تو بغلش )
هیسونگ: میدونی ا.ت خانوم تو منو یاد 8 سال پیش من میندازی وقتی که 16 سالم بود
هم پدرم و هم مادرم و هم برادرم 4 سالم تصادف کردن و من همینقدر ناراحت شدم
ا.ت : از بغل هیسونگ در نیومد فقط سرشو بالا آورد و نگاه هیسونگ کرد و گفت:
یعنی هم من و هم تو هیچ خانواده ای نداریم؟
اصن تو چرا منو خریدی؟
مگه عاشقمی ؟
مگه منو میخوای؟
چرا این کارو کردی؟
هیسونگ:( با خنده و داد) آره میخوامت دیوونه وار میخوامت
جوری عاشقتم که مجنون عاشق لیلی نبود میفهمی خانوم خانوما
نه چرا نمیفهمی؟ چون تو عاشق
من نیستی ولی بهت قول میدم
که یه روز تو هم عاشق من بشی
حتی از خودمم بیشتر دوست دارم
اجازه بده مراقبت باشم
باهم باشیم
تو مامانم باش و من بابات
اینجوری شاید دلتنگیمون و نیاز به محبتمون هم تموم شه
دخترم باش ،مامانم باش ازت خواهش میکنم
من از وقتی دیدمت عاشقت شدم
(تمام این حرفا رو با بغض و یه حالت رمانتیک
(بهت گفت)
هیسونگ : لطفا بهم یه فرصت بده !!!
ویو من: از اونجایی که ا.ت هم یه احساساتی
به هیسونگ داشت بهش گفت.............
ا.ت:چونه ی هیسونگ که پایین بود رو آورد بالا
و گفت لی هیسونگ من دختر تو شدم به
شرطی که بتونی یه کاری کنی از حسی که
بهت پیدا کردم مطمئن بشم اون موقع ازدواج
میکنیم .قبوله؟؟
هیسونگ البته پرنسس
ا.ت: خب الان وقتشه بریم خونه ی شما
مگه نه شاهزاده لی؟
هیسونگ: آره میریم خونه ی من پرنسس
ویو من :هیسونگ و ا.ت رفتن خونه هیسونگ
خونه که چه عرض کنم عمارت هیسونگ
وقتی رفتن هیسونگ به ا.ت یه اتاق جدا نشون
داد که خیلی ویژه بود بعد از اتاق خودش
ا.ت رفت اونجا و وسایل هاش رو گذاشت
و فقط رفت روی تخت بخوابه موقعی که
میخواست بخوابه یاد پدرش افتاد اشک
تو چشاش جمع شد....اما. گریه نکرد
گرفت خوابید :
فلش بک به 7 صبح
گوشیش زنگ خورد از سرد خونه
زنگ زدن که عصر ساعت 5 خاکسپاری
پدرش هست :(
ا.ت :رفت سمت اتاق خواب هیسونگ در زد
که صدایی نشنید وارد اتاق شد هیسونگ
رو تخت نبود از سمت حمام صدای آب میومد
فهمید که هیسونگ تو حمومه صداش زد
گفت :هیسونگ
هیسونگ :پرنسس حولمو میدی؟
ا.ت:آره کجاس؟؟
.
هیسونگ:رو تختم
ویو ا.ت:رفتم حوله هیسونگ رو برداشتم
رفتم سمت حموم گفتم درو باز کن حوله رو
آوردم
در باز شد ولی به جز حوله خودمم به داخل
کشیده شدم . چشامو بستم
هیسونگ: خانومی چرا خجالت میکشی؟
ا.ت الان کاملا قرمز شده بود ولی چشاشو باز
کرد..^' و با هیسونگ چش تو چش شد
ا.ت:هیسونگ...
هیسونگ:جانم
ا.ت:ساعت 5 خاکسپاری پدرمه
هیسونگ : صورت قشنگ ا.ت
رو نوازش کرد و لب زد: مشکلی نداره
گل قشنگم میریم ولی لطفا ناراحت نشو
پدرت الان خیلی خوشحال تره
باور کن اگر اون الان اینجا بود
با وجد این همه اتفاقی که براش افتاده فقط
ناراحتیش بیشتر میشد :)
ا.ت:هیسونگ راست میگی
هیسونگ: معلومه که راست میگم خوشگلم
ا.ت:ممنون ولی حالا میشه بزاری برم بیرون
هیسونگ: آره میتونی بری بانو ولی بهتره
بری بخوابی تا عصر سرحال باشی
ا.ت:ممنونم ازت باشه
ویو من:ا.ت رفت خوابید
ادامه دارد.........
پارت چهارم
- ۸۲
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط