{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
مادر بود و خانه گرم بود و چای‌مان به راه بود و غذایمان انگار از بهشت آمده بود...
.
مرا دوباره ببر به آن روزها
سپس رها کن و برگرد نمی‌آیم...
دیدگاه ها (۲۱)

ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ ..ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ …ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ …ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮ...

فک کنید، اون قدیم ندیما، یه بعد از ظهری،رادیو رو روشن میکردن...

اے ڪاش، میان زائـرانش بودم┅═══✼❉❉✼═══┅

☎ ️زنانگی یعنی اینکه گوشی تلفن را برداری و برای جایی رفتن از...

درون خانه ندارم رفیق! تاب خودم را مگر شبی بکشم کنج یک خرابه ...

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

دلم تابستان می‌خواهدتابستان واقعی، بدون درد، بدون این همه دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط