{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فک کنید، اون قدیم ندیما، یه بعد از ظهری،

فک کنید، اون قدیم ندیما، یه بعد از ظهری،
رادیو رو روشن میکردن و
در حالی که آواز قمرالملوک از رادیو پخش میشد،
شمعدونی‌های دور حوض رو آب میدادن
بعدم دوتا چای می‌ریختن میشستن رو تخت گوشه حیاط،
چای می‌خوردن و سنتور حبیب سماعی رو از صدای بم رادیو گوش می‌کردن...
.
دلم کمی قدیم می خواهد...
دیدگاه ها (۵)

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت اول: برخورد آتش و یخ(راهروی شلوغ...

ای کاش سالها پیش به دنیا می‌آمدمدور از هیاهو و صداهای امروزد...

تا نشست تو ماشین گفت اون سیم رو بده من خودم وصل میشم آهنگ بز...

مرتضی نی‌داوود (۱۲۷۹ تهران - ۲ مرداد ۱۳۶۹ آمریکا) از نوازند...

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ ...

#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگریبالاخره رسیدیم......

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

همخونه اجباری.. پارت 9."ویو پارک دوین"بم همچنان جلوی در حیاط...

از دوستی تا عشق P 7

لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواببین ساعات ۷:۰۰ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط