{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_چهلوهفتم #رمان_سفر_عشق

#پارت_چهلوهفتم #رمان_سفر_عشق
میز و صندلی های مشکی دکوراسیون شیکی بود رهام بهترین غذاهای رستورانش رو برامون سفارش داد و گفت:
_خب زنداداش از این آقا داداش ما راضی هستین
_نه
رسام با چشای گرد بهم نگاه کرد و گفت:عه
پشت چشمی نازک کردم
_رهام اصلا به حرفام گوش نمیده
رهام:اذیتت کرد بگو بزنمش
من:عه نخیرم رسام خیلی هم عالیه
رسام:چه عجب از ما یه تعریفی کردین
گونشو بوسیدم و گفتم:عشقمی تو که
رهام:اینجا مکان عمومیه لطفا رعایت کنید
رسام:برو بابا
رهام به رسام چپ چپ نگاه کرد که رسام زبونشو درآورد برای رهام رهام چشاش گرد شد از تعجب و گفت:
_تو از این جلف بازیا بلد نبودی کی اینارو به تو یاد داده
سریع جبهه گرفتم و گفتم:
_کارای من اصلا هم جلف بازی نیس آقا رهام
رهام:اواا ببخشید نمیدونستم این کار های زیبا رو از شما یاد گرفته واقعا ببخشید
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:خدا ببخشه
غذا هارو آوردن و ما هم بعد از خوردن بلند شدیم و از رهام خدافظی کردیم و از رستوران بیرون اومدیم انصافا غذاهاش عالی بود .سوار ماشین شدیم
رسام:خب کجا بریم
_طلا فروشی
_چشم بانو جانبه سمت یک فروشگاه بزرگ طلا رفت از ماشین پیاده شدیم و دست در دست به سمت فروشگاه حرکت کردیم رفتیم داخل که یه پسره اومد و گفت:خوش اومدین
_ممنون ما سرویس طلا و حلقه ازدواج میخایم
_چشم
رفت و بعد از چند دقیقه با یه عالمه نمونه سرویس و حلقه اومد انتخاب کردیم و بعد از اینکه رسام حساب کرد بیرون اومدیم
دیدگاه ها (۸)

#پارت_چهلوهشتم #رمان_سفر_عشق (هفته بعد) امروز جشن نامزدی من ...

حلقه #الین و #رسام

کفش #رسام

کفش #الین

#اونـ_مالـ_منهـ Part4ته. همین که گفتمکوک:باشه ار تهیونگته:ام...

دوستان چند بنده خدایی اصرار داشتن اینو بزارن منم تصمیم گرفتم...

وقتی به پارتی میرین ولی....دست کوک دور شونم حلقه شد برگشتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط