{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡19
__________
*سومی هم ازش کمی فاصله گرفت و موهاشو با خجالت پشت گوشش داد*

+خب...ممنونم..بابت اینجا و...همه چی

×(سرشو اروم تکون داد و دستاشو دوباره داخل جیبش کرد)

*تو همین حال گوشی جونگکوک زنگ خورد و جونگکوک جواب داد..پشت خط تهیونگ بود*

×چیه...
÷تو با هیون قرارداد بستی؟(جدی و شک)

*دوستان هیون رئیس یه باند مافیایی دیگست*

×(با شنیدن اسم هیون نگاهی به سومی انداخت و اروم از گلخونه خارج شد و کمی دور تر رفتم تا صدارو نشنوه که بفهمه جونگکوک داخل مافیا هم نفوذ داره)مشکلی پیش اومده؟

÷مشکل؟نه نه...فقط بین برگه ای قرارداد بود..فکر میکردم باهم مشکل دارین

×فقط برای صادرات ماریجواینا قراره همکاری کنیم

*بعد از کمی صحبت تلفن رو قطع کرد...سومی کمی دور تر کت رو بیشتر دور خودش پیچیده بود و منتظر بود تا تلفن جونگکوک تموم بشه و بعد جونگکوک به طرفش اومد*

×سردته؟

+نه خوبم_

×میدونی که هر وقت دروغ بگی میفهمم هوم؟

+خب فقط....یذره...

×بیا بریم داخل

*جونگکوک آروم پشت سر سومی وارد عمارت شد و به طرف آشپزخونه رفت و برای سومی دمنوش درست کرد و به طرفش روی کاناپه رفت و لیوان رو بهش داد*

×بخور این گرمت میکنه

+ممنون🫠

*جونگکوک آروم یه پتو نازک هم دور سومی پیچید و به خودش نزدیکش کرد و بعد تلویزیون روبه رو کاناپه رو روشن کرد و دوتایی مشغول دیدن یه فیلم رومانتیک توی تلویزیون شدن و بعد تموم شدن فیلم جونگکوک متوجه سنگینی سر سومی روی شونش شد و آروم به صورت خوابیده و کیوتش نگاه کرد و با دست دیگش موهاشو پشت گوشش داد و سرشو آروم بوسید و بعد براید استایل بغلش کرد و به طرف اتاق برد...با پاش آرون در رو باز کرد و سومی رو روی تخت گزاشت و لحافو تا روی شونش کشید..کراواتشو شل کرد و دکمه های پیرهنشم باز کردم و لباساشو عوض کرد و به طرف پاتختی کنار تخت رفت تا پاکت سیگار رو برداره و کمی خودشو آروم کنه که با به یاد اوردن اینکه سومی بهش گفته بود دیگه سیگار نکشه آروم کشو رو بست و به بالکن توی اتاق رفت تا هوای تازه بخوره*

_________

#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۳)

☆ازدواج اجباری☆P♡20____________*ویو سومی**صبح با فکر اینکه ق...

☆ازدواج اجباری☆P♡21___________×بله_+جونگکوک...(با صدای بغضی ...

☆ازدواج اجباری☆P♡18____________*الان حدود یک ماهی بود که سوم...

☆ازدواج اجباری☆P♡17____________*روز بعد ویو سومی**دیشب خیلی ...

سلام چطورییننن✨️ (فیک داخل پیج)بچه ها من تازه این پیج رو زدم...

☆ازدواج اجباری☆P♡22_______*جونگکوک این حرف هارو میزد فقط برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط