{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟔


ویکتوریا به حرکات خواهرش نگاه میکرد و در دست خواهرش یک چاقو دید که چشمانش درشت شد :


- اون چیه دستت؟!


والریا با تعجب به دستانش نگاه کرد که چاقو را دید.
دختر یک پوزخندی زد و چاقو را در هوا پرتاب میکرد و دوباره در دست میگرفت و همانشکلی که مرتب این کار را انجام میداد جواب خواهرش را داد:


- یک وسیله تیز به نام چاقو است که کاربرد بسیار زیادی دارد مثل خورد کردن غذا ها پاره کردن طناب و محافظت از خود و...


ویکتوریا با قیافه ای پوکر حرف والریا را قطع کرد :


- میدونم برای چی دستته ؟!


ناگهان والریا قهقهه ای سر داد :


- ضایعس برای محافت از خودمون !


ناگهان ویکتوریا هینی کشید و با داد خطاب به خواهرش گفت :


- ولش کن نیار با خودت !


ناگهان چشمان والریا از تعجب ۴ تا شد :


- چی برای خودت میگی؟ نمیشه که شب بدون هیچ چیزی بریم وسط جنگل !!


- ولش کن الان معلوم نیست بریم جنگل کیو بکشی !!


والریا با ناباوری سرش را تکان داد :


- نگو تمام این مدت که جنگل میرفتی بدون هیچ وسیله تیزی پا تو اون جنگل ترسناک میزاشتی!!!


- این مهم نیست میگم اونو نیارر..


- نه خیلی اوضاع تو خرابه...


والریا که چاقو تیزش را زیر لباس پنهان کرده بود دست خواهرش را گرفت و با قدم های ارومی از پله ها پایین میرفتن تا کسی متوجه انان نشود..
پس از چند دقیقه که موفق شدن بدون انکه کسی متوجه انان شوند پایین بیایند نفس عمیقی کشیدن و مثل دزدان ارام به سمت در پشتی قصر حرکت میکردن...
البته هردو باید از مسیح تشکر میکردن که سربازان در بیرون از ساختمان قصر در حال نگهبانی دادن بودن و کسی در داخل قصر حضور نداشت..
دو خواهر در حالی که به در کوچیک پشت قصر رسیده بودن به ارومی نسیم خنک در را باز و وارد حیاط قصر شدن...
والریا در حالی که با ارومی در را میبست دست خواهرش را گرفت و او را سمت بوته ها برد..
والریا روی زمین نشست و بوته ، سبزه هارا در حالی که کنار میزد تا ان دریچه مخفی را پیدا کند که موفق هم شد...
ویکتوریا که حسابی توسط خواهرش غافلگیر شده بود به دریچه ای که جنسش از چوب بود نگاه میکرد و با کمک خواهرش سعی در کنار گذاشتن اون یه تیکه چوب را داشتن..
بعد از چند ثانیه بلاخره موفق شدن و والریا در حالی که خواهرش را به سمت ان راه مخفی هدایت میکرد گفت :


- زود باش برو تو تا کسی مارو ندیده !


ویکتوریا سرش را تکان داد و با احتیاط وارد ان راه مخفی شد والریا مطمئن از ان که خواهرش داخل رفته جسم خودش را هم وارد اون راه تنگ کرد و با تمام زورش ان یه تیکه چوب را سرجایش گذاشت تا کسی چشمش به این دریچه نخورد..
ان دو خواهر با نفس تنگی تمام سعی شان را میکردن تا زودتر از ان راه مخفی خارج شوند چرا که ان راه بسیار تنگ و تاریک بود...
بلاخره بعد از گذشت ۳ دقیقه با موفقیت از ان راه مخفی خارج و توانستند نفس عمیقی بکشند..
البته بزارید اینم ذکر کنم پشت قصر خانه ای وجود نداشت و همش پر از درختان با شکل های عجیب و غریبی بودند که جنگل را ترسناک جلوه داده بودند.
والریا با نگاهی که به اطراف انداخت توانست یک تیکه چوب بزرگ همراه با دو سنگ پیدا کند..
بدون اتلاف وقت خودش را به چوب و بعدش به ان دو سنگ رساند و با بهم زدن ان دو سنگ سعی داشت جرقه ای ایجاد کند ...
حدود ۵ دقیقه گذشته بود که بلاخره اون دو سنگ از خودشان جرقه ای ایجاد کردن و باعث اتیش گرفتن ان چوب بزرگ شد...
والریا درحالی که لبخند روی لبش داشت چوب بزرگ را در دستش گرفت و به عنوان چراغ نفتی ازش استفاده کرد..
در حالی که دست خواهرش را گرفته بود وارد قلب جنگل میشدن..
مهم نبود چه اتفاقی بیوفتد باید اون دو دختر از کسی قلب خواهر بزرگ تر را دزدیده بود مطمئن میشدن و باید میفهمیدن حرفای او یک دروغ پوچ یا یک حقیقت تلخ است...


پاشید برید اهنگ angel از massive attack رو گوش بدید اهنگش خیلی وایب این پارت و چند پارت بعدی رو میده...
اسلاید بعدی هم عکس جنگله*
شرط : ۵۰ لایک ۱۲۰ کامنت

#رمان #داستان #فیک #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۴۰)

ماشالا هزار ماشالا..عشقای خاله به افتخار کسایی که از داستانم...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟓- از کجا معلوم ش...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒ویکتوریا دست لرز...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑والریا ساق پا اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط