روستای کوچاری
-روستای کوچاری-
عادل:یعنی بازم میتونم ببینمش حتما میبینمش حتی اگر تو دردسر هم بیفتم بازم به اون روستا میرم تا اسمه ام رو ببینم هی چی میگی عادل اسمه من چیه دیونه نشو پسر اصلا من چرا نشستم با خودم حرف میزنم بلند شدمو ظبتو خاموش کردم کاست رو از تو ظبت در آوردمو گذاشتم تو کشو از اتاق خارج شدم صدای خنده فادیمه تو حیاط شنیده میشود از پنجره نگاهی به بیرون انداختم غضب داشت فادیمه رو تاب میداد لبخندی زدمو از خونه خارج شدم
خطاب به غضب و فادیمه گفتم هی چیکار میکنید اونجا حسابی کیفتون کوکه هاا خواهر کوچولوم در حالی که موهاش رو گیس کرده بود و دو طرفش انداخته بود با ذوق و شادی گفت
فادیمه:ببین داداش دارم تاب میخورم داداش غضب خیلی خوب تاب میده منو
عادل:هومم کی اینطور عزیز دل داداش پس حسابی بهت کیف میده نه
غضب:اره دیگه چرا به خانوم کوچولو کیف نده منو اینجا گیر آورده بهش تاب بازی بدم
عادل:با گفتن این حرفم غضب هر سه زدیم زیر خنده
خوب حالا بگو ببینم فادیمه خانوم داداش عادلو بیشتر دوست داری تو یا داداش غضبتو فادیمه دست از بازی کردن کشیدو با اخم به صورتم نگاه کردو گفت
فادیمه:ای داداش خیلی بدجنسی خوب من هردو تون رو دوست دارم شما داداش های من هستید
ولی خوب تورو یه کم بیشتر دوست دارم فقط یه کمی کوچولو
غضب:با اخمی مصنوعی رو به فادیمه گفتم
اها پس کی اینطور باشه پس وقتی میخواستی تاب بازی کنی هم به اون داداشی که بیشتر دوسش داری بگو بیاد تابت بده فادیمه خانومم
فادیمه:ای بابا داداش غضب ناراحت نشو دیگه اصلا میدونید چیه هیچ کدومتون رو دوست دارم
عادل:فادیمه بعد از این حرفش بدبدو به سمت خونه حرکت کرد لبخندی به شیطنت های خواهرم زدمو به غضب نگاه کردم که خطاب به من گفت
غضب:خوب پسر دایی تعریف کن ببینم
عادل:منظورش رو متوجه شدم ولی به روی خودم نیاوردم پس سوالی پرسدیم
چیو تعریف کنم پسر عمه
غضب:خودتو به اون راه نزن منظورمو فهمیدی بگو ببینم تو روستای دشمنون چیکار کردی...
رمان:TaacakHaBuDeniz
پارت:7,هفت🫶
عادل:یعنی بازم میتونم ببینمش حتما میبینمش حتی اگر تو دردسر هم بیفتم بازم به اون روستا میرم تا اسمه ام رو ببینم هی چی میگی عادل اسمه من چیه دیونه نشو پسر اصلا من چرا نشستم با خودم حرف میزنم بلند شدمو ظبتو خاموش کردم کاست رو از تو ظبت در آوردمو گذاشتم تو کشو از اتاق خارج شدم صدای خنده فادیمه تو حیاط شنیده میشود از پنجره نگاهی به بیرون انداختم غضب داشت فادیمه رو تاب میداد لبخندی زدمو از خونه خارج شدم
خطاب به غضب و فادیمه گفتم هی چیکار میکنید اونجا حسابی کیفتون کوکه هاا خواهر کوچولوم در حالی که موهاش رو گیس کرده بود و دو طرفش انداخته بود با ذوق و شادی گفت
فادیمه:ببین داداش دارم تاب میخورم داداش غضب خیلی خوب تاب میده منو
عادل:هومم کی اینطور عزیز دل داداش پس حسابی بهت کیف میده نه
غضب:اره دیگه چرا به خانوم کوچولو کیف نده منو اینجا گیر آورده بهش تاب بازی بدم
عادل:با گفتن این حرفم غضب هر سه زدیم زیر خنده
خوب حالا بگو ببینم فادیمه خانوم داداش عادلو بیشتر دوست داری تو یا داداش غضبتو فادیمه دست از بازی کردن کشیدو با اخم به صورتم نگاه کردو گفت
فادیمه:ای داداش خیلی بدجنسی خوب من هردو تون رو دوست دارم شما داداش های من هستید
ولی خوب تورو یه کم بیشتر دوست دارم فقط یه کمی کوچولو
غضب:با اخمی مصنوعی رو به فادیمه گفتم
اها پس کی اینطور باشه پس وقتی میخواستی تاب بازی کنی هم به اون داداشی که بیشتر دوسش داری بگو بیاد تابت بده فادیمه خانومم
فادیمه:ای بابا داداش غضب ناراحت نشو دیگه اصلا میدونید چیه هیچ کدومتون رو دوست دارم
عادل:فادیمه بعد از این حرفش بدبدو به سمت خونه حرکت کرد لبخندی به شیطنت های خواهرم زدمو به غضب نگاه کردم که خطاب به من گفت
غضب:خوب پسر دایی تعریف کن ببینم
عادل:منظورش رو متوجه شدم ولی به روی خودم نیاوردم پس سوالی پرسدیم
چیو تعریف کنم پسر عمه
غضب:خودتو به اون راه نزن منظورمو فهمیدی بگو ببینم تو روستای دشمنون چیکار کردی...
رمان:TaacakHaBuDeniz
پارت:7,هفت🫶
- ۵۱
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط