{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسمهبه خونه رسیدم مامان شکریه جلوی در با عصبانیت منتظرم

اسمه:به خونه رسیدم مامان شکریه جلوی در با عصبانیت منتظرم بود
با صدای یواشی مامانم با شنیدن صدای من چنگی به بازوم زدو من منو طرف خودش کشوند اخی از سر درد کشیدم که با عصبانیت بهم توپید
شکریه:اسمه دختر تا اینموقعه کجا بودی تو هجران هم اومد ولی تو تا این وقت دیر کردی مگه نگفتم زود بیاید
اسمه:مگه هجران بهتون نگفت مامان من کجا رفتم
شکریه:چرا گفت؛گفت که دخترتون منو وسط راه ول کردو گفت کار دارم هرچقدرم بهش اسرار کردم که بیا بریم نیومده حالا بگو ببینم کجا رفتی تو
اسمه:آروم باش مامان جان دستمو ول کن با این حرفم بازمو از دست مامانم راها کردمو با لبخندی مصنوعی خطاب بهش گفتم
رفته بودم به پناهگاه ماهی گیرا رفته بودم اونجا چون خلوت و آرومه آداب چگونه یک کدخدای خوب بشیم رو بخونم
با خودم گفتم وای اسمه چرا چرتو پرت سرهم میکنی کدخدا چیه هوف امیدوارم باور کرده باشه
از دنیای افکارم خارج شدمو به چشماش زل زدم اون چهره عصبانی حالا جای خودش رو به یک چهره حرصی داده بود تو دلم پوزخندی زدو گفتم هه اره انگار باورش شده داشتم تو دلم ذوق میکردم که با صدا و لحن تندش به خودم اومد
شکریه:خیلی خوب زود باش برو تو خونه تا بابات ندیدت میدونی که وقتی عصبی بشه کسی دیگه جلو دارش نیست زود باش راه بیفت این فکر های چرت پرت کد خدایی نمیدونم چی هم از سرت بیرون کن
اسمه:از اینکه از دست سوال جواب های مادرم خلاص شده بودم نفس راحتی کشیدم و درحالی که به سمت اتاق کوچیکم حرف میکردم با صدای بلند خطاب بهش گفتم چشم مادرم
وارد اتاق شدم و درو پشت سرم قفل کردم خودمو انداختم رو تشک روی زمین و به سقف خیره شدم
همش تقصیر اون پسره کوچاری هست اگر وقتمو تلف نکرده بود الان نمیخواستم این همه مامانمو بپیچونم با فکر بهونه ای که آوردم لبخندی زدمو گفتم ای اسمه تو میخواهی خواننده بشی خواننده کد خدا رو از کجا در آوردی ولی نمیتونستم به مامانم اینو بگم که همونجا منو میکشت هی یعنی الان اون پسره عادل کوچاری داره چیکار میکنه...
دانای کل:در روستای فورتونا اسمه در رویای شیرنی خوانندگی و فکر پسری که تازه بهاش آشنا شده بود غرق بود و در آن طرف پل سنگی پسر قصه ما عادل محو صدای دختری شده بود که در نگاه اول قلبش را به او باخته بود....

رمان:TaacakHaBuDeniz🌊
پارت:6,شیش🫶
دیدگاه ها (۰)

-روستای کوچاری-عادل:یعنی بازم میتونم ببینمش حتما میبینمش حتی...

دانای کل:حالا عادلو اسمه هردو گرفتار عشقی عمیق شده بودند با ...

اسمه:خدا منو لعنت کنه اگر عاشق تو بشم کوچاری زود باش بزن به ...

عادل:به پناهگاه ماهیگیرا نزدیک شده بودم که صدای توجهمو جلب ک...

عادل: از رفتارش جا خوردم فکر نمیکردم همچین واکنش تندی نشدن ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط