تمـام ِ تنــ ـ ـم می سـ ــوزد از زخـم هایـ ـی که خـورده ا
تمـام ِ تنــ ـ ـم می سـ ــوزد از زخـم هایـ ـی که خـورده ام ؛
درد ِ یک اتفــ ـ ـاق ویـــــــرانم می کنـ ـد ...
مـَن از دسـ ـ ـت رفتـ ـه ام ، شکستــ ـه ام ؛
بـه انتهــ ـ ـای ِ بـودنم رسیــ ـده ام ،
دیگـر اشک هـَم نمی ریــ ـزم ،
پنهـان میـ شـوم پُشـ ـ ـت ِ لبخنــ ـدی که خیلــ ـ ـی درد می کنـ ـد...
درد ِ یک اتفــ ـ ـاق ویـــــــرانم می کنـ ـد ...
مـَن از دسـ ـ ـت رفتـ ـه ام ، شکستــ ـه ام ؛
بـه انتهــ ـ ـای ِ بـودنم رسیــ ـده ام ،
دیگـر اشک هـَم نمی ریــ ـزم ،
پنهـان میـ شـوم پُشـ ـ ـت ِ لبخنــ ـدی که خیلــ ـ ـی درد می کنـ ـد...
- ۸۴۴
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط