{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ی والکرست

ستاره ی والکرست✨
ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

⭐پارت دوم⭐
🌀از زبان راوی:🌀
غروب خورشید آسمان را نارنجی رنگ و زیبا کرده بود، فیونا تازه کار هایش را تمام کرده بود و خسته بود. اهی سر داد و دست گذاشت پست گردنش.
فیونا: اییی! گردنم درد گرفت از بس که سرم پایین بود و کمرم حس میکنم شکسته انقدر چیزای سنگین بلند کردم. ولی میصرفید! چون باعث شد بقیه لبخند بزنن و خوشحال بشن.
خاله الین(پارت قبل اگر بخونید همون زن مسن اول داستان): (درحال صحبت با بقیه افراد) اون بچه همیشه شیرین و مهربون و دوست داشتنی و خوش قلب و زیبا بوده. چطور والدینش همچین دختر بی نقصی رو رها کردن؟
یک زن دیگر: واقعا بعضیا دل ندارن!
فلش بک به ۱۶ سال قبل:🗣️
وقتی هوا بارانی بود، توی جنگل های روستایی که فاصله ی کمی با شهر ویستوریا داشت، صدای گریه ی نوزادی پیچیده بود. مردی دیده بود که زنی که خودش را پوشوده بود و صورتش معلوم نبود بچه ای خیلی زیبا با موهای نقره ای مانند ماه و چشم هایی بنفش و زیبا را رها کرد. آن بچه فیونا بود؛ آن مرد فیونا را برداشت و به کل روستا نشون داد و همه فهمیدن که آن بچه رها شده پس با عشق اورا بزرگ کردن و فیونا تبدیل به یک دختر خیلی خوشگل و شیرین و مهربون شد. اما همه نگران ظاهرش بودن، اون بیشتر از هرکس دیگه ای شبیه به ملکه ارابلا بود اما خود فیونا می‌گفت امکان نداره من عضو خاندان سلطنتی باشم پس حتما اشتباه میکنید. بخاطر همین از اون روز هیچکس حرفی از این قضیه نزد.
برگشت به زمان حال:🗣️
🌀از دید راوی 🌀
فیونا دوان دوان داشت به روستا می‌رفت و از اونجایی که کنجکاوی زیادی درونش بود تصمیمی خطرناک گرفت، همیشه می‌خواست جنگلی که خیلی مرموز است و نزدیک به روستایی که زندگی می‌کند و آنجا ۱۶ سال قبل رها شد را ببیند پس دوید توی جنگل. جنگل خیلی زیبا بود و این باعث شد فیونا کنجکاو تر بشه.
انقدری چرخ زد توی جنگل که متوجه گذر زمان نشد و دید شب شده، میخواست برگرده اما راه برگشت رو گم کرده بود.
فیونا: عالی شد! حالا توی جنگل گم شدم...
ناگهان چشم های زیبایش به برجی بزرگ و زیبا کشیده شد. فیونا وقتی وارد اون برج شد دید که نور ملایمی روشنه و قلعه پر از کتاب های سنگین و عجیب بود و کلی وسایل جادویی بود. هر قدمی که روی سنگ های گران قیمت به کار رفته برای کف قلعه بر می‌داشت و صدایش در قلعه اکو میشد و تپش قلبش به طرز عجیبی بالا بود و نگاه های کنجکاوانه به اطراف انداخت. ناگهان مرد جوان و خوشگلی با موهای سبز و چشمانی تقریبا زرد رنگ پشت سرش ظاهر شد و دست گذاشت روی شانه ی فیونا...


پارت بعد هم بزارم؟
دیدگاه ها (۱)

اون روز که انبار نفت شهر ری رو زدن من بیرون بودم و اون بوی ب...

سناریو ی توکیو ریونجرز ✨✧کاراکتر ها به عنوان پدر!✨✧~(اعضای ب...

ستاره ی والکرست✨ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی~~~~...

ستاره ی والکرست✨ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی~~~~...

سلااام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط