{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ی والکرست

ستاره ی والکرست✨
ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

⭐پارت اول⭐
در کشور کلارینس، همه چی مثل قبل بود. همه شاد بودند و شهر در امنیت بود، همه مشغول کار بودند، بچه ها درحال بازی بودند و پایتخت مثل همیشه زیبا بود. دخترکی درحال دویدن در بازار بود، مثل همیشه موهای نقره ای و بلندی که به کمرش می‌رسید بخاطر دویدن در هوا شناور بودند، چشمان بنفشش از امید و شادی برق میزد، پوست سفید و بی نقص او می‌درخشید.(عکسی که به عنوان کاور استفاده کردم مثلا همین دخترس) آن دختر بسیار زیبا بود.
🌀از زبان دخترک:🌀
افکار دختر: خب خب خب! یک صبح خیلی زیبای دیگه توی ویستوریای قشنگمم!(ویستوریا پایتخت کلارینسه). امروزم مثل همیشه زندگی توی کوچه پس کوچه های این شهر جریان داره و بازار مثل همیشه شلوغه!
🌀از زبان راوی:🌀
یک پسر بچه دوید سمت دخترک و دامن او را گرفت: فیونا! (اسم دخترک داستان)
فیونا: سلام رودی! مثل همیشه بی پروایی و همینجوری می‌دوی. آخر میخوری زمین بچه جون!
یک مرد ساده که درحال کار کردن در یک مغازه بود: فیونا! مثل همیشه زیباییت چشمگیره. مطمعنی از خاندان سلطنتی نیستی؟ آخه تو خیلی شبیه ملکه ارابلا هستی.
فیونا خنده ای ریز کرد: نه بابا! من و پرنسس بودن؟ صرفا شباهت ژنتیکیه در ضمن پرنسس یا بقیه اعضای سلطنتی حرفت رو بشنون ممکنه خوششون نیاد
(افکار فیونا: این امپراطوری توسط خاندان سلطنتی والکرست اداره میشه، امپراطور فعلی ویلیام والکرست هست، امپراطوریس ارابلا مک میلان دختر دوک بزرگ مک میلان هست، شاهزاده ی تاج دار(ولیعهد) کایروس والکرست هست و یه شاهدخت که لیلیان والکرست هست. ملکه دقیقا ویژگی ظاهری مثل من داره، امپراطور و پرنس موهای مشکی و چشمای طلایی دارن ولی پرنسس لیلیان موهای قرمز و چشم های قرمز داره اصلا به خاندان سلطنتی نمیخوره تازه قدرت الهی که کل خاندان والکرست دارن رو نداره بخاطر همین میگن اون پرنسس نیست و اگر بفهمه بقیه به من میگن پرنسس ناراحت میشه)
یک خانم نسبتا مسن با موهای قهوه ای و چشم های سبز دستشو گذاشت روی شونه فیونا: بیخیال اون شو، نزار بره رو مخت. فیونا: خاله الین! مثل همیشه شما دستای گرمی دارین. به هر حال، می‌خوام برم به بقیه کمک کنم، بای بای! فیونا دست تکان داد و دوید، لبخندی زیبا و مهربانانه داشت، به یک بچه که افتاده بود زمین کمک کرد، به یک فرد پیر برای حمل بار ها کمک کرد، از یک گل فروش گل خرید و به او کمک کرد، کمک یک زن برای آماده کردن غذا ها کرد و همینجوری با قلب شیرین و مهربونش به همه مثل هر روز کمک میکرد.

خب پایان این پارت😃
دیدگاه ها (۱)

ستاره ی والکرست✨ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی~~~~...

اون روز که انبار نفت شهر ری رو زدن من بیرون بودم و اون بوی ب...

ستاره ی والکرست✨ژانر: فانتزی-اندکی عاشقانه-جادویی-سلطنتی~~~~...

درود بروبکس، من یه داستانی ناقص نوشتم تازه بخش مقدمه اش رو ب...

پارت هجدهم -بازگشت-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط