پلیس در آستانه مافیا پارت
پلیس در آستانه مافیا پارت 10
ویو جونکوگ
عذاب وجدان گرفته بودم بخاطر اینکه اون بلارو سر سنا آوردم دیدم توی حیاطه رفتم تو حیاط تا از سنا معذرت خواهی کنم که دیدم سنا و جین همو بغل کردن سری رفتم تو اتاق نمیخوام که سنا به جز من مال کسی دیگه ای باشه نمیخوام به جز من دست هیچ مردی بهش بخوره من عاشق سنام دیوانه وار عاشقشم توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد برداشتم بهم گفتن که اون مدارک رو به دست آورده و منم خوشحال شدم چونکه دیگه اون لیدیا رو تحمل نمیکنم
ویو سنا
چند لحظه که آروم شدم جین گفتم
جین : اگه میخوای زخماتو پانسمان کنم
سنا : مگه بلدی
جین : معلومه که بلدم (لبخند)
سنا : باشه اگه بلدی چرا که نه
منو جین رفتیم داخل و جین زخمامو پانسمان کرد و رفت از اتاق بیرون که من رفتم تو آشپزخونه تا به اجوما کمک کنم
اجوما : دخترم خوبی
سنا : اره ممنون اجوما
اجوما : خیلی خوب این قهوه هارو ببر
سنا : چشم
قهوه ها رو بردم تو سالن که دیدم لیدیا اونجاست زیاد محلش ندادم داشتن میرفتم كه گفت
لیدیا : دیروز ادب شدی
دیگه جوش آوردم گفتم
سنا :به تو چه
لیدیا : پس هنوز ادب نشدی البته عیب نداره جونکوگ ادبت میکنه یا هم خودم ادبت کنم
آمد جلوم وایساد
سنا : من آخر قاتل تو میشم
لیدیا : نباید با دوست دختر اربابت اینطوری حرف بزنی (پوزخند)
سنا : واقعا فک نمیکردم سلیقه ارباب بد باشه
لیدیا : دیگه داری پرو میشی (حرصی)
که دید جونکوگ داره میاد پایین با ناز و عشوه رفت سمتش جونکوگ آمد روی مبل نشست لیدیا هم روی پاهاش
نمیدونم چرا اما حصودیم میشد قلبم انگار داشت تیکه تیکه میشد دلم میخواست جونکوگ فقط مال من باشه نکنه نکنه من عاشقش شدم نه نباید عاشقش بشم اون منو اول شکنجه کرد بعد بهم ت.جاو.ز کرد من نمیتونم عاشق همچین آدمی بشم از این فکرها درآمدم رفتم توی آشپزخونه
اجوما : دخترم این نوشیدنی رو بده به جونکوگ
سنا : چشم
نوشیدنی رو بردم گذاشتم روی میز که لیدیا گفت
لیدیا : ددی این هرزه به من بی احترامی کرد
اعصابم خورد شد دیگه جلوی خودمو نتونستم بگیرمفتم
سنا :هرزه هفت جد آبادته دختره ی جنده
لیدیا : ددی دیدی چی بهم گفت (گریه)
ویو جنکوگ
آمدم پایین که سنا رو دیدم رفتم رو مبل نشستم که لیدیا آمد روی پام نشست که سنا نوشیدنی آورد که لیدیا بهش گفت
لیدیا : ددی این هرزه به من بی احترامی کرد
سنا :هرزه هفت جد آبادته دختره ی جنده
لیدیا : ددی دیدی چی بهم گفت (گریه)
اعصابم خورد شد بهش گفتم
جنکوگ : چیه مگه هرزه نیستی
لیدیا : داری چی میگی (گریه)
جنکوگ : ببین اگه من باهات بودم بخاطر اون پرونده ها به زور تحملت میکردم همین الان گم میشی نمیخوام ریختتو ببینم هرزه (عصبیو یکم داد)
و لیدیا رفت دیدم سنا هم رفت تو آشپزخونه باید ازش معذرت خواهی کنم توی این چند روز از حسم متما شدم من عاشق سنام دیوانه وار خودمم نفهمیدم کی اینقدر عاشق شدم
لایک یادت نره ♥️♥️♥️
ویو جونکوگ
عذاب وجدان گرفته بودم بخاطر اینکه اون بلارو سر سنا آوردم دیدم توی حیاطه رفتم تو حیاط تا از سنا معذرت خواهی کنم که دیدم سنا و جین همو بغل کردن سری رفتم تو اتاق نمیخوام که سنا به جز من مال کسی دیگه ای باشه نمیخوام به جز من دست هیچ مردی بهش بخوره من عاشق سنام دیوانه وار عاشقشم توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد برداشتم بهم گفتن که اون مدارک رو به دست آورده و منم خوشحال شدم چونکه دیگه اون لیدیا رو تحمل نمیکنم
ویو سنا
چند لحظه که آروم شدم جین گفتم
جین : اگه میخوای زخماتو پانسمان کنم
سنا : مگه بلدی
جین : معلومه که بلدم (لبخند)
سنا : باشه اگه بلدی چرا که نه
منو جین رفتیم داخل و جین زخمامو پانسمان کرد و رفت از اتاق بیرون که من رفتم تو آشپزخونه تا به اجوما کمک کنم
اجوما : دخترم خوبی
سنا : اره ممنون اجوما
اجوما : خیلی خوب این قهوه هارو ببر
سنا : چشم
قهوه ها رو بردم تو سالن که دیدم لیدیا اونجاست زیاد محلش ندادم داشتن میرفتم كه گفت
لیدیا : دیروز ادب شدی
دیگه جوش آوردم گفتم
سنا :به تو چه
لیدیا : پس هنوز ادب نشدی البته عیب نداره جونکوگ ادبت میکنه یا هم خودم ادبت کنم
آمد جلوم وایساد
سنا : من آخر قاتل تو میشم
لیدیا : نباید با دوست دختر اربابت اینطوری حرف بزنی (پوزخند)
سنا : واقعا فک نمیکردم سلیقه ارباب بد باشه
لیدیا : دیگه داری پرو میشی (حرصی)
که دید جونکوگ داره میاد پایین با ناز و عشوه رفت سمتش جونکوگ آمد روی مبل نشست لیدیا هم روی پاهاش
نمیدونم چرا اما حصودیم میشد قلبم انگار داشت تیکه تیکه میشد دلم میخواست جونکوگ فقط مال من باشه نکنه نکنه من عاشقش شدم نه نباید عاشقش بشم اون منو اول شکنجه کرد بعد بهم ت.جاو.ز کرد من نمیتونم عاشق همچین آدمی بشم از این فکرها درآمدم رفتم توی آشپزخونه
اجوما : دخترم این نوشیدنی رو بده به جونکوگ
سنا : چشم
نوشیدنی رو بردم گذاشتم روی میز که لیدیا گفت
لیدیا : ددی این هرزه به من بی احترامی کرد
اعصابم خورد شد دیگه جلوی خودمو نتونستم بگیرمفتم
سنا :هرزه هفت جد آبادته دختره ی جنده
لیدیا : ددی دیدی چی بهم گفت (گریه)
ویو جنکوگ
آمدم پایین که سنا رو دیدم رفتم رو مبل نشستم که لیدیا آمد روی پام نشست که سنا نوشیدنی آورد که لیدیا بهش گفت
لیدیا : ددی این هرزه به من بی احترامی کرد
سنا :هرزه هفت جد آبادته دختره ی جنده
لیدیا : ددی دیدی چی بهم گفت (گریه)
اعصابم خورد شد بهش گفتم
جنکوگ : چیه مگه هرزه نیستی
لیدیا : داری چی میگی (گریه)
جنکوگ : ببین اگه من باهات بودم بخاطر اون پرونده ها به زور تحملت میکردم همین الان گم میشی نمیخوام ریختتو ببینم هرزه (عصبیو یکم داد)
و لیدیا رفت دیدم سنا هم رفت تو آشپزخونه باید ازش معذرت خواهی کنم توی این چند روز از حسم متما شدم من عاشق سنام دیوانه وار خودمم نفهمیدم کی اینقدر عاشق شدم
لایک یادت نره ♥️♥️♥️
- ۱۶.۹k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط