پلیس در آستانه مافیا پارت 8
پلیس در آستانه مافیا پارت 8
میخواستم از اجوما بپرسم که اون کیه رفتم که بپرسم
سنا :اجوما اون دختره کیه
اجوما : کدوم
سنا : اون یکی
اجوما : آها اون همیشه همینطوره اما تو ناراحت نشو دخترم
سنا : باشه اجوما
داشتم میز رو پیچیدم که دیدم لیدیا داره از پله ها میاد پایین وپشت سرش جونکوگ امد
جنکوگ : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر ددی جونم
اجوما : صبح بخیر پسرم
من جواب صبح بخیرشو ندادم که دیدم جین داره میاد پایین
جین : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر
جنکوگ : صبح بخیر
اجوما : صبح توام بخیر پسرم
سنا : صبح بخیر
آمد نشست سر سفره ومشغول خوردن صبحانه بودن که اجوما و من رفتیم توی آشپز خانه صبحانه بخوریم
بعداز اینکه صبحانه خوردیم دیدم همشون صبحانه خوردن و رفتم سفره رو جمع کنیم که داشتم سفره رو جمع کردم که جونکوگ صدام زد رفتم ببینم چیکارم داره
سنا : بله
جنکوگ : دوتا قهوه بیار
سنا : چشم
رفتم تو آشپزخونه دوتا قهوه آماده کردم و بردم براشون اون لیدیایه عوضی از قصد زد قهوه رو ریخت و لیوانم زد شکست
لیدیا : ببخشید حواسم نبود
جنکوگ : عیب نداره سنا جمعش کن
میخواستم تیکه های شیشه رو جمع کنم که گوشی جونکوک زنگ خورد رفت تا با گوشی حرف بزنه
لیدیا : خوب بلدی مظلوم نمایی کنی هرزه
سنا : منظورت چیه و اسم خودتو روی منم نزار
لیدیا : نشونت میدم
لیدیا زد تو گوشم به دید که جونکوگ داره میاد خودشو انداخت زمین و الکی گریه کردن
لیدیا : اگه کمک نمیخوای چرا میزنی (بغض)
جنکوگ : اینجا چه خبره
لیدیا : سنا به من سیلی زد
جنکوگ : راست میگه (داد)
سنا : نه من اصلاً هیچ کاریش نکردم چرا داری دروغ میگی
لیدیا : من مگه مرض دارم دروغ بگم
جنکوگ : سنا الکی نگو معلومه که زدی تو گوشش (عصبی)
سنا :میگم نزدم (یکم بلند)
که یه طرف صورتم سوزش بدی حس کردم جونکوگ به من سیلی زده بود با اون سیلی بغض کردم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️ ❤️
شرطا
11تا کامنت
12 تا لایک
میخواستم از اجوما بپرسم که اون کیه رفتم که بپرسم
سنا :اجوما اون دختره کیه
اجوما : کدوم
سنا : اون یکی
اجوما : آها اون همیشه همینطوره اما تو ناراحت نشو دخترم
سنا : باشه اجوما
داشتم میز رو پیچیدم که دیدم لیدیا داره از پله ها میاد پایین وپشت سرش جونکوگ امد
جنکوگ : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر ددی جونم
اجوما : صبح بخیر پسرم
من جواب صبح بخیرشو ندادم که دیدم جین داره میاد پایین
جین : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر
جنکوگ : صبح بخیر
اجوما : صبح توام بخیر پسرم
سنا : صبح بخیر
آمد نشست سر سفره ومشغول خوردن صبحانه بودن که اجوما و من رفتیم توی آشپز خانه صبحانه بخوریم
بعداز اینکه صبحانه خوردیم دیدم همشون صبحانه خوردن و رفتم سفره رو جمع کنیم که داشتم سفره رو جمع کردم که جونکوگ صدام زد رفتم ببینم چیکارم داره
سنا : بله
جنکوگ : دوتا قهوه بیار
سنا : چشم
رفتم تو آشپزخونه دوتا قهوه آماده کردم و بردم براشون اون لیدیایه عوضی از قصد زد قهوه رو ریخت و لیوانم زد شکست
لیدیا : ببخشید حواسم نبود
جنکوگ : عیب نداره سنا جمعش کن
میخواستم تیکه های شیشه رو جمع کنم که گوشی جونکوک زنگ خورد رفت تا با گوشی حرف بزنه
لیدیا : خوب بلدی مظلوم نمایی کنی هرزه
سنا : منظورت چیه و اسم خودتو روی منم نزار
لیدیا : نشونت میدم
لیدیا زد تو گوشم به دید که جونکوگ داره میاد خودشو انداخت زمین و الکی گریه کردن
لیدیا : اگه کمک نمیخوای چرا میزنی (بغض)
جنکوگ : اینجا چه خبره
لیدیا : سنا به من سیلی زد
جنکوگ : راست میگه (داد)
سنا : نه من اصلاً هیچ کاریش نکردم چرا داری دروغ میگی
لیدیا : من مگه مرض دارم دروغ بگم
جنکوگ : سنا الکی نگو معلومه که زدی تو گوشش (عصبی)
سنا :میگم نزدم (یکم بلند)
که یه طرف صورتم سوزش بدی حس کردم جونکوگ به من سیلی زده بود با اون سیلی بغض کردم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️ ❤️
شرطا
11تا کامنت
12 تا لایک
- ۱۴.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط