پلیس در آستانه مافیا پارت
پلیس در آستانه مافیا پارت 9
ویو سنا
جونکوگ دستمو گرفت بردم توی یه اتاقی که وسایله شکنجه وجنسی داخلشه انداختم داخل
جنکوگ : الان یه جوری تنبیت میکنم که دفعه دیگه صداتو برای من بلند نکنی
رفت داخل کمد یه شلاق برداشت و آمد سمتم
جنکوگ : با هر ضربه باید بشماری اگه یدونه رو جا انداختی از اول میزنمت فهمیدی( داد)
سنا : ب..بله
و شروع کرد به زدن
1اخ
2.
95..
100....
200
اینقدر منو زد که خودش خسته شد و شلاق رو انداخت اونور و منو انداخت روی تخت و لباشو محکم گویند رو لبام هرچی تقلا میکردم ولم نمیکرد بعد هم لباس های خودش و هم لباسای من رو درآورد و (اسمات )
(فردا )
ویو جونکوگ
صبح پاشدم دیدم سنا کنارم خوابیده مثل فرشته هاست که جای شلاق های دیروز رو روی کمرش دیدم بغض کردم دیروز وقتی گوشیم زنگ خورد گفتن که یکی از آدمای چاوون که میخواستم ازش حرف بکشم فرار کرده منم عصبانی شدم رفتم داخل دیدم سنا به لیدیا تو گوشی زده که تمام حرصمو سر سنا خالی کردم اما واقعا نمیخواستم که اینجوری بشه به بدن کوچیکش صدمه بزنم و دخترونگیش رو بگیرم
پتو رو کشیدم رو سنا و رفتم حموم کردم آمدم بیرون لباس پوشیدم موهامو خوشک کردم و رفتم سر میز صبحانه که جین و لیدیا هم نشسته بودن جین سرش تو گوشی بود
جنکوگ : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر عزیزم
جین : صبح بخیر
لیدیا : سر اون دختره سنا چه بلایی آوردی (با ناز)
جنکوگ : شکنجش دادم
همینو که گفتم جین سرشو از گوشی درآورد
جین : چرا شکنجش دادی مگه چیکار کرده بود
جنکوگ : زد توی گوش لیدیا
جین : به درک که زد توی گوشش اصلا کار خوبی کرد که زدش (عصبی)
لیدیا : یعنی چی اون هرزه منو بزنه هیچی بهش نگه
جین : دهنتو ببند هرزه تویی که. هرشب زیر یکی میخوابی اسم خودتو روی بقیه نزار هرزه دهاتی (داد)
لیدیا :ددی ببین بهم چی میگه (گریه)
جنکوگ : تو چرا یه دفعه اینقدر جوش آوردی
جین : هیچی
و جین رفت
ویو جنکوگ
منم گشنم نبود پاشدم رفتم سر میز چرا جین جوش آورد اونجا که لیدیا گفت هرزه به سنا جلوی خودمو گرفته بودم نکشمش داشتم میرفتم که اجوما آمد جلوم و گفت
اجوما : پسرم چرا تو سنا رو شکنجه دادی
جنکوگ : چونکه زد توی گوش لیدیا
اجوما : پسرم سنا همچین کاری نمیکنه تویه بار توی دوربینها نگاه کن
دلم میگفت برم ببینم فیلم دوربینارو رفتم و همه فیلمای دوربین رو دیدم سنا به لیدیا تو گوشی نزده منه احمقم رفتم شکنجش دادم خدا منو لعنتم کنه چه گوهی خوردم
ویو سنا
صبح با دل درد وبدن درد شدیدی پاشدم که با اتفاقی دیشب بغض کردم الان یعنی من دیگه دخترینگیمو از دست دادم خدا لعنتت کنه جونکوگ هیچوقت نمی بخشمت اخ دلم
رفتم حموم کردم و لباس پوشیدم موهامو خوشک کردم و شونه کردم بازشون گذاشتم رفتم که یکم هوا بخورم که جین هم توی حیاط بود تا منو دید آمد پیشم
جین : سنا حالت خوبه درد داری
سنا : خوب راستش اره درد که دارم ممنون که پرسیدی (گریه )
جین : خواهش میکنم
جین : میخوای بعلت کنم
سنا : اره (گریه )
جین بغلم کرد توی بغلش همینجور داشتم گریه میکردم چون خیلی به این بغل نیاز داشتم و جین این بغلو بهم داد سفت جین رو بغل کرده بودم
شرطا
11تا لایک
15تا کامنت
ویو سنا
جونکوگ دستمو گرفت بردم توی یه اتاقی که وسایله شکنجه وجنسی داخلشه انداختم داخل
جنکوگ : الان یه جوری تنبیت میکنم که دفعه دیگه صداتو برای من بلند نکنی
رفت داخل کمد یه شلاق برداشت و آمد سمتم
جنکوگ : با هر ضربه باید بشماری اگه یدونه رو جا انداختی از اول میزنمت فهمیدی( داد)
سنا : ب..بله
و شروع کرد به زدن
1اخ
2.
95..
100....
200
اینقدر منو زد که خودش خسته شد و شلاق رو انداخت اونور و منو انداخت روی تخت و لباشو محکم گویند رو لبام هرچی تقلا میکردم ولم نمیکرد بعد هم لباس های خودش و هم لباسای من رو درآورد و (اسمات )
(فردا )
ویو جونکوگ
صبح پاشدم دیدم سنا کنارم خوابیده مثل فرشته هاست که جای شلاق های دیروز رو روی کمرش دیدم بغض کردم دیروز وقتی گوشیم زنگ خورد گفتن که یکی از آدمای چاوون که میخواستم ازش حرف بکشم فرار کرده منم عصبانی شدم رفتم داخل دیدم سنا به لیدیا تو گوشی زده که تمام حرصمو سر سنا خالی کردم اما واقعا نمیخواستم که اینجوری بشه به بدن کوچیکش صدمه بزنم و دخترونگیش رو بگیرم
پتو رو کشیدم رو سنا و رفتم حموم کردم آمدم بیرون لباس پوشیدم موهامو خوشک کردم و رفتم سر میز صبحانه که جین و لیدیا هم نشسته بودن جین سرش تو گوشی بود
جنکوگ : صبح بخیر
لیدیا : صبح بخیر عزیزم
جین : صبح بخیر
لیدیا : سر اون دختره سنا چه بلایی آوردی (با ناز)
جنکوگ : شکنجش دادم
همینو که گفتم جین سرشو از گوشی درآورد
جین : چرا شکنجش دادی مگه چیکار کرده بود
جنکوگ : زد توی گوش لیدیا
جین : به درک که زد توی گوشش اصلا کار خوبی کرد که زدش (عصبی)
لیدیا : یعنی چی اون هرزه منو بزنه هیچی بهش نگه
جین : دهنتو ببند هرزه تویی که. هرشب زیر یکی میخوابی اسم خودتو روی بقیه نزار هرزه دهاتی (داد)
لیدیا :ددی ببین بهم چی میگه (گریه)
جنکوگ : تو چرا یه دفعه اینقدر جوش آوردی
جین : هیچی
و جین رفت
ویو جنکوگ
منم گشنم نبود پاشدم رفتم سر میز چرا جین جوش آورد اونجا که لیدیا گفت هرزه به سنا جلوی خودمو گرفته بودم نکشمش داشتم میرفتم که اجوما آمد جلوم و گفت
اجوما : پسرم چرا تو سنا رو شکنجه دادی
جنکوگ : چونکه زد توی گوش لیدیا
اجوما : پسرم سنا همچین کاری نمیکنه تویه بار توی دوربینها نگاه کن
دلم میگفت برم ببینم فیلم دوربینارو رفتم و همه فیلمای دوربین رو دیدم سنا به لیدیا تو گوشی نزده منه احمقم رفتم شکنجش دادم خدا منو لعنتم کنه چه گوهی خوردم
ویو سنا
صبح با دل درد وبدن درد شدیدی پاشدم که با اتفاقی دیشب بغض کردم الان یعنی من دیگه دخترینگیمو از دست دادم خدا لعنتت کنه جونکوگ هیچوقت نمی بخشمت اخ دلم
رفتم حموم کردم و لباس پوشیدم موهامو خوشک کردم و شونه کردم بازشون گذاشتم رفتم که یکم هوا بخورم که جین هم توی حیاط بود تا منو دید آمد پیشم
جین : سنا حالت خوبه درد داری
سنا : خوب راستش اره درد که دارم ممنون که پرسیدی (گریه )
جین : خواهش میکنم
جین : میخوای بعلت کنم
سنا : اره (گریه )
جین بغلم کرد توی بغلش همینجور داشتم گریه میکردم چون خیلی به این بغل نیاز داشتم و جین این بغلو بهم داد سفت جین رو بغل کرده بودم
شرطا
11تا لایک
15تا کامنت
- ۱۱.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط