{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را

چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را
یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را

هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید
مشتری گردد همیشه محنت مخراق را

زآنکه چون سلطان عشق اندر دل ماوا گرفت
محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را

هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد
کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را

ذره‌ای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی
دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را

گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار
پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را

هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد
زر سگالی کس ندید آن شهرهٔ آفاق را
دیدگاه ها (۳)

ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را ای نوش کرده نیش را ب...

ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش راباخویش کن بی‌خویش را ...

ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش راباخویش کن بی‌خویش را ...

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بودمهرورزی تو با ما شهره ...

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بودمهرورزی تو با ما شهره ...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروان...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروان...

🍂 🌼 ❤ ️من عاشق این شعرم🍂 🌼 ❤ ️حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو ...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروان...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط