{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب عروسی خیلی زود تر از انتظار فرا رسید .

شب عروسی خیلی زود تر از انتظار فرا رسید .

میکاپ و شینیون ا.ت بعد چهار ساعت به پایان رسید.

دختر با کمک دوستاش لباس رو تن کرده بود.

لیرا با چشم های اشک آلود به ا.ت خیره شده بود.

"وای خدا . تو واقعا یه ملکه ای "

دختر کوتاه خندید.

و لحظه ای بعد چهره اش رنگ نگرانی گرفت.

"لیرا.... میترسم امشب تموم بشه و ببینم همش رویا بوده."

لیرا دستش رو روی شونه ی ا.ت گذاشت .

"نگران نباش . یکی اون پشت وایساده که با تمام وجود میخوادت."

و همونطور که لیرا گفته بود ، جونگکوک داخل اتاق کناری با کمال‌گرایی تمام کرواتش رو مرتب می‌کرد.

که ناگهان در باز شد و سونگجون با دو جام شراب اومد داخل.

اون تنها کسی بود که قبل از ا.ت لبخند جونگکوک رو دیده بود.

بهترین دوستش ، کسی که در هر شرایطی حتی وقتی عاشق ا.ت شد کنارش بود.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

"نگرانی؟"

پسر اخم کوچکی کرد.

"فقط میخوام همه چیز بی نقص باشه."

بی نقص که هست ....چون تو انتخابش کردی."

دیگه وقتش بود که به سمت سکو برن .

از پشت بکدراپ وارد سالن شدن و روی سکو رفتن .

سونگجون به عنوان ساقدوش باید کنار جونگکوک می ایستاد.

نگاه سونگجون به دست های لرزون جونگکوک افتاد.

آروم دم گوشش زمزمه کرد.

"پسر، خودت رو کنترل کن . ا.ت تو رو اینجوری ببینه زنگ میزنه اورژانس. "

جونگکوک ضربه‌ی آرومی به پهلوی دوستش وارد کرد.

"ساکت شو."

سونگجون خیلی ریز خندید.

آهنگ آرومی پخش شد .

"وقتشه."

در سالن باز شد و ا.ت همراه با پدرش روی فرش قرمز قدم گذاشت.

اشک توی چشم های جونگکوک حلقه زد.

اون لحظه حتی از رویا هم زیبا تر بود.

دختر و پدرش به سکو رسیدن.

پدر ا.ت دستش دخترش رو توی دست جونگکوک گذاشت.

"مراقب دخترم باش."

جونگکوک با جدیت سر تکون داد .

"با تمام وجودم مراقبش خواهم بود."

ا.ت از بین اشک هایی که به سختی کنترل میکرد، به چشم های جونگکوک خیره شد.

جونگکوک انگشتاش رو میون انگشت های ا.ت قفل کرد و آروم، اونقدر آروم که فقط خود ا.ت بشنوه ، گفت:

"نترس... من اینجام."

پدر ا.ت با چشمانی خیس به پایین سکو رفت و جای خودش رو به سونگجون داد که با لبخندی کوچک، حلقه ها رو به جونگکوک و ا.ت تقدیم کرد.

عاقد جلو آمد و با صدایی رسا پیوند نامه رو خوند.

"اینجا جمع شده ایم تا پیوندی مقدس را نظاره کنیم..."

اما جونگکوک دیگه صدای کسی را نمیشنید.

فقط نگاه ا.ت را میدید که مثل همون شب،توی بوتیک، پر از تعجب و شوق بود.

یادش اومد که اون موقع گفته بود"این لباس برای من نیست "و حالا با همون لباس، زیر نور نقرهای سالن، چنان میدرخشید که انگار تمام ستارههای آسمان به تنش متصل بودند.

موقع گفتن قولها که رسید، جونگکوک نفس عمیقی کشید و با صدایی که تلاش میکرد نلرزه شروع کرد.

"ا.ت... تو تمام رویاهایی بودی که جرات نداشتم اسمشون رو ببرم. امروز، در مقابل همه کسانی که دوستشون دارم، قول میدم که توی بهترین روزهات شریکت باشم و در سختترین روزهات، پناهت. قول میدم که لبخندت رو هیچوقت فراموش نکنم، چون تمام دنیای منه."

ا.ت با دست لرزون، حلقه رو توی انگشت جونگکوک انداخت .

"جونگکوک... از روزی که اومدی، دیگه هیچی مثل قبل نبود. تو به من یاد دادی که لیاقت بهترین ها رو دارم، چون تو بهترین اتفاقی هستی که برام افتاده. قول میدم کنارت بمونم، نه به خاطر سرمایت، بلکه به خاطر عشقی که هر روز بهم می‌ورزی"

سالن با صدای هلهله و اشک مهمانها پر شد.

سونگجون که اشک هاش رو پنهون میکرد، به آرامی گفت: "حالا وقت بوسه‌ست، احمق."

جونگکوک با لبخندی که تا به حال هیچ کس ندیده بود، دستش را به زیر چانهی ا.ت برد و تمام روز های انتظار ، تمام لحظاتی که توی شرکت سپری کرده بودن و تمام لحظاتی که در حال ساخت سرنوشت‌شان را در یک بوسه خلاصه کرد.


صحبت مامی یونی🌕✨️
سلام 🍷
ممنون از حمایت هاتون از این چند پارتی . امیدوارم ازش لذت برده باشین .
دوباره یه چند پارتی از جونگکوک داریم .لطفا صبور باشید تا آماده بشه.
متشکرم از همراهیتون🫧
دیدگاه ها (۰)

شش ماه بعد از جشن شرکت ، جونگکوک و ا.ت تصمیم گرفتن پیوندشون ...

وقت شروع بود."خانم‌ها و آقایان.لطفاً لیوان‌هاتون رو به احترا...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_11···بعد کلی حرف بار ا/ت کردن ، رفت سمت...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط