وقت شروع بود.
وقت شروع بود.
"خانمها و آقایان.لطفاً لیوانهاتون رو به احترام زنی که همهی غیر ممکن ها رو، ممکن کرد بالا ببرید. کیم ا.ت"
جمعیت تشویق کرد و لیوانها رو بالا برد.
ا.ت به سمت صحنه رفت، گونههاش از خجالت سرخ شده بود.
"نیاز نبود این کار رو انجام بدی."
"البته که نیاز بود."
نگاهش رو توی نگاه ا.ت قفل کرد.
"تو شایستهی تمام دنیایی. و من بقیهی عمرم رو میخوام صرف بخشیدنش بهت کنم."
سالن توی شوک عظیمی فرو رفت.
ا.ت به راحتی متوجه سرد شدن بدنش شد.
"صبر کن، چی داری میگی—"
جونگکوک روی یه زانو نشست و جعبهی مخملی شرابی رنگ کوچیکی از جیبش درآورد.
سکوت سنگینی توی سالن بود.
ا.ت با چشم های گرد شده به پسری که جلوش زانو زده بود نگاه میکرد.
"ا.ت."
صداش میلرزید، ولی محکم بود.
"از لحظهای که اون پیام صوتی رو برام فرستادی ، همونی که توش منو سرد و خشک خطاب کردی .میدونستم تو متفاوتی. صادق بودی. شجاع بودی. و تنها کسی بودی که باعث شد بخوام تغییر کنم."
جعبه رو باز کرد. حلقه ای ساده که با الماس تزئین شده بود،توش بود که زیر نور چراغها میدرخشید.
"چند هفتهست به این فکر میکنم.میدونم زیادی همدیگه رو نمیشناسیم، اما میدونم که تا حالا این حس رو نسبت به کسی نداشتم. تو باعث میشی بخوام بهتر باشم، بیشتر تلاش کنم، واقعاً زندگی کنم به جای اینکه فقط وجود داشته باشم."
اشک از چشم های ا.ت سرازیر شد.
"جونگکوک..."
"دوستت دارم، ا.ت. و میخوام بقیهی عمرم رو با دوستداشتنت بگذرونم. با من ازدواج میکنی؟"
سالن کاملاً ساکت شد.
انگار کسی، حتی نفس هم نمی کشید.
ا.ت به حلقه نگاه کرد.
به اون الماس ساده و درخشان.
بعد به جونگکوک، به چشمان مشکیای که پر از امید ، ترس و عشق بود.
و به جمعیت .لیرا که داشت گریه میکرد، اعضای تیم که با شوق نگاه میکردن ، جینا که لبخند میزد.
و بعد لبخند زد .اون لبخندی جونگکوک رو مجنون میکرد.
"آره.....آره جونگکوک. من باهات ازدواج میکنم."
سالن ترکید.
بعضی اشک میریختن و بعضی لبخند به لب داشتن.
جونگکوک نفش راحتی بیرون داد و حلقه رو توی انگشت ا.ت انداخت.
و وقتی جونگکوک بوسیدش، ا.ت فهمید که اون پیام صوتی تصادفی، اون ترافیک لعنتی، اون لحظهی بیدقتی ، همهش به یه چیزی منجر شده بود.
چیزی که هیچکدومشون پیشبینی نمیکردن.
چیزی که اتفاقی نبود.
چیزی به اسم عشق.
☆end☆
بخش اضافه = دایرکت
کامنت؟
"خانمها و آقایان.لطفاً لیوانهاتون رو به احترام زنی که همهی غیر ممکن ها رو، ممکن کرد بالا ببرید. کیم ا.ت"
جمعیت تشویق کرد و لیوانها رو بالا برد.
ا.ت به سمت صحنه رفت، گونههاش از خجالت سرخ شده بود.
"نیاز نبود این کار رو انجام بدی."
"البته که نیاز بود."
نگاهش رو توی نگاه ا.ت قفل کرد.
"تو شایستهی تمام دنیایی. و من بقیهی عمرم رو میخوام صرف بخشیدنش بهت کنم."
سالن توی شوک عظیمی فرو رفت.
ا.ت به راحتی متوجه سرد شدن بدنش شد.
"صبر کن، چی داری میگی—"
جونگکوک روی یه زانو نشست و جعبهی مخملی شرابی رنگ کوچیکی از جیبش درآورد.
سکوت سنگینی توی سالن بود.
ا.ت با چشم های گرد شده به پسری که جلوش زانو زده بود نگاه میکرد.
"ا.ت."
صداش میلرزید، ولی محکم بود.
"از لحظهای که اون پیام صوتی رو برام فرستادی ، همونی که توش منو سرد و خشک خطاب کردی .میدونستم تو متفاوتی. صادق بودی. شجاع بودی. و تنها کسی بودی که باعث شد بخوام تغییر کنم."
جعبه رو باز کرد. حلقه ای ساده که با الماس تزئین شده بود،توش بود که زیر نور چراغها میدرخشید.
"چند هفتهست به این فکر میکنم.میدونم زیادی همدیگه رو نمیشناسیم، اما میدونم که تا حالا این حس رو نسبت به کسی نداشتم. تو باعث میشی بخوام بهتر باشم، بیشتر تلاش کنم، واقعاً زندگی کنم به جای اینکه فقط وجود داشته باشم."
اشک از چشم های ا.ت سرازیر شد.
"جونگکوک..."
"دوستت دارم، ا.ت. و میخوام بقیهی عمرم رو با دوستداشتنت بگذرونم. با من ازدواج میکنی؟"
سالن کاملاً ساکت شد.
انگار کسی، حتی نفس هم نمی کشید.
ا.ت به حلقه نگاه کرد.
به اون الماس ساده و درخشان.
بعد به جونگکوک، به چشمان مشکیای که پر از امید ، ترس و عشق بود.
و به جمعیت .لیرا که داشت گریه میکرد، اعضای تیم که با شوق نگاه میکردن ، جینا که لبخند میزد.
و بعد لبخند زد .اون لبخندی جونگکوک رو مجنون میکرد.
"آره.....آره جونگکوک. من باهات ازدواج میکنم."
سالن ترکید.
بعضی اشک میریختن و بعضی لبخند به لب داشتن.
جونگکوک نفش راحتی بیرون داد و حلقه رو توی انگشت ا.ت انداخت.
و وقتی جونگکوک بوسیدش، ا.ت فهمید که اون پیام صوتی تصادفی، اون ترافیک لعنتی، اون لحظهی بیدقتی ، همهش به یه چیزی منجر شده بود.
چیزی که هیچکدومشون پیشبینی نمیکردن.
چیزی که اتفاقی نبود.
چیزی به اسم عشق.
☆end☆
بخش اضافه = دایرکت
کامنت؟
- ۸۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط