نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:5۵
صبح روز بعد...
هتل از همون ساعتهای اول صبح پر از رفتوآمد شده بود.
همه در حال آماده شدن برای عروسی بودن.
یورین از این طرف به اون طرف میدوید.
«کفش ناری کجاست؟!»
ناری از داخل اتاق جواب داد:
«نمیدونم!»
سوهیون با تعجب گفت:
«چطور کفشت رو گم کردی وقتی هنوز نپوشیدیش؟»
ناری چند ثانیه سکوت کرد.
«سؤال خوبیه.»
---
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود.
لباس عروسش آماده بود و موهاش مرتب شده بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
«من واقعاً دارم ازدواج میکنم...»
هانا از پشت سر گفت:
«هنوزم میتونی فرار کنی.»
ا/ت برگشت.
«خیلی کمک کردی.»
هانا خندید.
«شوخی کردم.»
---
چند اتاق اونطرفتر...
جونگکوک هم آماده شده بود.
تهیونگ بهش نگاه کرد.
«خب داماد، آمادهای؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«فکر کنم.»
«فکر کنی؟»
«آره.»
تهیونگ زد روی شونهاش.
«دیگه دیر شده.»
جونگکوک با خنده گفت:
«این جمله رو همه امروز بهم میگن.»
---
چند ساعت بعد...
مراسم شروع شد.
همه سر جاشون بودن.
ا/ت و جونگکوک کنار هم نشسته بودن.
صدای عاقد در سالن پیچید.
عاقد رو به ا/ت کرد.
«خانم کیم، آیا با رضایت کامل، آقای جونگکوک را به همسری خود میپذیرید و مایل هستید با ایشان پیمان زناشویی ببندید؟»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
نگاهش برای لحظهای روی جونگکوک افتاد.
جونگکوک هم بهش نگاه کرد.
سکوت سالن سنگین شده بود.
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«بله... قبول میکنم.»
صدای تبریک مهمانها بلند شد.
بعد عاقد رو به جونگکوک کرد.
«آقای جونگکوک، آیا با رضایت کامل، خانم کیم را به همسری خود میپذیرید و مایل هستید با ایشان پیمان زناشویی ببندید؟»
جونگکوک چند لحظه به ا/ت نگاه کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«بله، قبول میکنم.»
صدای دست و تبریک سالن رو پر کرد.
ا/ت آروم نفسش رو بیرون داد.
جونگکوک زیر لب گفت:
«خب... تموم شد.»
ا/ت آروم جواب داد:
«ظاهراً.»
---
چند دقیقه بعد...
نوبت حلقهها رسید.
مادر جونگکوک جعبه رو آورد.
درش رو باز کرد.
خالی بود.
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک با تعجب گفت:
«چی؟»
ا/ت سریع برگشت سمتش.
«حلقه کجاست؟»
جونگکوک گفت:
«توی جعبه بود.»
ا/ت:
«خب الان نیست!»
یورین سریع از جاش بلند شد.
«همه آروم باشید!»
ناری:
«چرا؟»
«چون اگه حلقه زیر پامون باشه، الان ممکنه لهش کنیم.»
سهبی خم شد و زیر میز رو نگاه کرد.
سوهیون پرسید:
«چرا زیر میز رو میگردی؟»
سهبی شونه بالا انداخت.
«وقتی آدم دنبال یه چیزی میگرده، همهجا مشکوک میشه.»
همه شروع کردن به گشتن.
کیفها...
میز...
صندلیها...
حتی جیب کت پدر جونگکوک.
ا/ت با حرص گفت:
«جونگکوک، تو آخرین بار کجا دیدیش؟»
«گفتم که توی جعبه بود.»
«خب جعبه دست تو بود.»
جونگکوک مکث کرد.
«آره.»
«پس؟»
«پس... نمیدونم.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«عالیه.»
یورین گفت:
«ماشین رو هم بگردیم!»
همه با عجله رفتن سمت ماشین.
بعد از چند دقیقه، هیچ خبری نبود.
ناری با ناامیدی گفت:
«یعنی عروسی بدون حلقه؟»
مادر جونگکوک:
«محاله.»
همون لحظه سهبی از دور داد زد:
«پیداش کردم!»
همه برگشتن.
سهبی حلقه رو بالا گرفته بود.
«اینجا بود!»
جونگکوک جلو رفت.
«کجا؟»
سهبی به جیب کت جونگکوک اشاره کرد.
«توی جیب خودت.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک به جیبش نگاه کرد.
«...واقعاً؟»
ا/ت با ناباوری گفت:
«تو واقعاً قراره شوهر من بشی؟»
جونگکوک حلقه رو برداشت.
«ظاهراً.»
همه از خنده منفجر شدن.
---
بالاخره حلقهها رد و بدل شد.
جونگکوک حلقه رو دست ا/ت کرد.
بعد نوبت ا/ت بود.
وقتی حلقه رو دست جونگکوک گذاشت، مادرهایشان جلو آمدند.
مادر جونگکوک گفت:
«خب، حالا دست همدیگه رو بگیرید.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«لازم نیست!»
اما قبل از اینکه فرصتی برای مخالفت داشته باشن، مادر ا/ت دست ا/ت رو گرفت و مادر جونگکوک دست جونگکوک رو.
دستهای هر دو رو کنار هم گذاشتن.
ا/ت با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
«این دیگه چه کاریه؟»
جونگکوک زیر لب گفت:
«منم نمیدونم.»
یورین با خنده گفت:
«لبخند بزنید! الان زن و شوهرید!»
ا/ت لبخند زورکی زد.
جونگکوک هم همین کار رو کرد.
عکاس گفت:
«یه کم طبیعیتر!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«این طبیعیترین حالت ماست.»
همه زدند زیر خنده.
مادر جونگکوک دستهایشان را محکمتر کنار هم نگه داشت.
«فقط پنج دقیقه نمیتونید مثل آدم کنار هم باشید؟»
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردند.
«نه.»
صدای خنده دوباره کل سالن رو پر کرد.
و این بار، وسط تمام شوخیها و دعواها، هیچکدوم متوجه نشدن که زندگیشون واقعاً از امروز وارد مرحلهی جدیدی شده.
ادامه دارد...
Part:5۵
صبح روز بعد...
هتل از همون ساعتهای اول صبح پر از رفتوآمد شده بود.
همه در حال آماده شدن برای عروسی بودن.
یورین از این طرف به اون طرف میدوید.
«کفش ناری کجاست؟!»
ناری از داخل اتاق جواب داد:
«نمیدونم!»
سوهیون با تعجب گفت:
«چطور کفشت رو گم کردی وقتی هنوز نپوشیدیش؟»
ناری چند ثانیه سکوت کرد.
«سؤال خوبیه.»
---
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود.
لباس عروسش آماده بود و موهاش مرتب شده بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
«من واقعاً دارم ازدواج میکنم...»
هانا از پشت سر گفت:
«هنوزم میتونی فرار کنی.»
ا/ت برگشت.
«خیلی کمک کردی.»
هانا خندید.
«شوخی کردم.»
---
چند اتاق اونطرفتر...
جونگکوک هم آماده شده بود.
تهیونگ بهش نگاه کرد.
«خب داماد، آمادهای؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«فکر کنم.»
«فکر کنی؟»
«آره.»
تهیونگ زد روی شونهاش.
«دیگه دیر شده.»
جونگکوک با خنده گفت:
«این جمله رو همه امروز بهم میگن.»
---
چند ساعت بعد...
مراسم شروع شد.
همه سر جاشون بودن.
ا/ت و جونگکوک کنار هم نشسته بودن.
صدای عاقد در سالن پیچید.
عاقد رو به ا/ت کرد.
«خانم کیم، آیا با رضایت کامل، آقای جونگکوک را به همسری خود میپذیرید و مایل هستید با ایشان پیمان زناشویی ببندید؟»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
نگاهش برای لحظهای روی جونگکوک افتاد.
جونگکوک هم بهش نگاه کرد.
سکوت سالن سنگین شده بود.
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«بله... قبول میکنم.»
صدای تبریک مهمانها بلند شد.
بعد عاقد رو به جونگکوک کرد.
«آقای جونگکوک، آیا با رضایت کامل، خانم کیم را به همسری خود میپذیرید و مایل هستید با ایشان پیمان زناشویی ببندید؟»
جونگکوک چند لحظه به ا/ت نگاه کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«بله، قبول میکنم.»
صدای دست و تبریک سالن رو پر کرد.
ا/ت آروم نفسش رو بیرون داد.
جونگکوک زیر لب گفت:
«خب... تموم شد.»
ا/ت آروم جواب داد:
«ظاهراً.»
---
چند دقیقه بعد...
نوبت حلقهها رسید.
مادر جونگکوک جعبه رو آورد.
درش رو باز کرد.
خالی بود.
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک با تعجب گفت:
«چی؟»
ا/ت سریع برگشت سمتش.
«حلقه کجاست؟»
جونگکوک گفت:
«توی جعبه بود.»
ا/ت:
«خب الان نیست!»
یورین سریع از جاش بلند شد.
«همه آروم باشید!»
ناری:
«چرا؟»
«چون اگه حلقه زیر پامون باشه، الان ممکنه لهش کنیم.»
سهبی خم شد و زیر میز رو نگاه کرد.
سوهیون پرسید:
«چرا زیر میز رو میگردی؟»
سهبی شونه بالا انداخت.
«وقتی آدم دنبال یه چیزی میگرده، همهجا مشکوک میشه.»
همه شروع کردن به گشتن.
کیفها...
میز...
صندلیها...
حتی جیب کت پدر جونگکوک.
ا/ت با حرص گفت:
«جونگکوک، تو آخرین بار کجا دیدیش؟»
«گفتم که توی جعبه بود.»
«خب جعبه دست تو بود.»
جونگکوک مکث کرد.
«آره.»
«پس؟»
«پس... نمیدونم.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«عالیه.»
یورین گفت:
«ماشین رو هم بگردیم!»
همه با عجله رفتن سمت ماشین.
بعد از چند دقیقه، هیچ خبری نبود.
ناری با ناامیدی گفت:
«یعنی عروسی بدون حلقه؟»
مادر جونگکوک:
«محاله.»
همون لحظه سهبی از دور داد زد:
«پیداش کردم!»
همه برگشتن.
سهبی حلقه رو بالا گرفته بود.
«اینجا بود!»
جونگکوک جلو رفت.
«کجا؟»
سهبی به جیب کت جونگکوک اشاره کرد.
«توی جیب خودت.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک به جیبش نگاه کرد.
«...واقعاً؟»
ا/ت با ناباوری گفت:
«تو واقعاً قراره شوهر من بشی؟»
جونگکوک حلقه رو برداشت.
«ظاهراً.»
همه از خنده منفجر شدن.
---
بالاخره حلقهها رد و بدل شد.
جونگکوک حلقه رو دست ا/ت کرد.
بعد نوبت ا/ت بود.
وقتی حلقه رو دست جونگکوک گذاشت، مادرهایشان جلو آمدند.
مادر جونگکوک گفت:
«خب، حالا دست همدیگه رو بگیرید.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«لازم نیست!»
اما قبل از اینکه فرصتی برای مخالفت داشته باشن، مادر ا/ت دست ا/ت رو گرفت و مادر جونگکوک دست جونگکوک رو.
دستهای هر دو رو کنار هم گذاشتن.
ا/ت با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
«این دیگه چه کاریه؟»
جونگکوک زیر لب گفت:
«منم نمیدونم.»
یورین با خنده گفت:
«لبخند بزنید! الان زن و شوهرید!»
ا/ت لبخند زورکی زد.
جونگکوک هم همین کار رو کرد.
عکاس گفت:
«یه کم طبیعیتر!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«این طبیعیترین حالت ماست.»
همه زدند زیر خنده.
مادر جونگکوک دستهایشان را محکمتر کنار هم نگه داشت.
«فقط پنج دقیقه نمیتونید مثل آدم کنار هم باشید؟»
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردند.
«نه.»
صدای خنده دوباره کل سالن رو پر کرد.
و این بار، وسط تمام شوخیها و دعواها، هیچکدوم متوجه نشدن که زندگیشون واقعاً از امروز وارد مرحلهی جدیدی شده.
ادامه دارد...
- ۴۸۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط