{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Your Eyes

Your Eyes

پارت اول | «اون استاد کیه؟»

صدای زنگ دانشگاه توی راهروها پیچید و دانشجوها یکی‌یکی وارد کلاس‌ها شدن.

نیکی با عجله از پله‌ها بالا رفت و نفس‌زنان خودش رو به کتی، ویولت و لیا رسوند.

کتی با خنده گفت:
— باز دیر کردی؟

نیکی کیفش رو روی شونه‌اش جابه‌جا کرد.
— تقصیر اتوبوس بود!

ویولت ابرو بالا انداخت.
— اتوبوس؟ دانشگاه که دو تا خیابون با خونه‌ت فاصله داره!

نیکی خواست جواب بده که صدایی از پشت سرشون اومد:

— خانم نیکی!

هر چهار نفر همزمان برگشتن.

تهیونگ با همون لبخند همیشگی‌اش چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.

نیکی زیر لب گفت:
— شروع شد...

تهیونگ نزدیک‌تر اومد.
— چرا هر روز منو می‌بینی، اخم می‌کنی؟

نیکی خشک جواب داد:
— چون هر روز می‌بینمت.

کتی خنده‌اش گرفت و صورتش رو برگردوند.

تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت.
— وای... چه بی‌رحم.

نیکی بی‌تفاوت از کنارش رد شد، اما تهیونگ دوباره راهش رو سد کرد.

— راستی، جزوه‌ی جلسه قبل رو داری؟

— دارم.

— می‌دی؟

— نه.

— چرا؟

— چون خودت سر کلاس نبودی.

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد لبخند زد.
— پس مجبورم امروز سر کلاس بشینم.

نیکی چشم غره‌ای رفت.
— هر جا می‌خوای بشین، فقط کنار من نه.

تهیونگ خندید.
— اتفاقاً دقیقاً همون‌جا می‌شینم.

نیکی هنوز جواب نداده بود که صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو باعث شد همه ساکت بشن.

یک مرد جوان با کت مشکی و پوشه‌ای در دست از راهرو عبور کرد.

چهره‌اش کاملاً جدی بود.

نه لبخندی.

نه نگاهی اضافه.

حتی دانشجوهایی که وسط راهرو شلوغ می‌کردن، با دیدنش ناخودآگاه ساکت شدن.

لیا آهسته پرسید:
— این کیه؟

کتی شانه بالا انداخت.
— نمی‌دونم.

ویولت گفت:
— فکر کنم استاد جدیده.

نیکی فقط برای چند ثانیه بهش نگاه کرد.

اما همان چند ثانیه کافی بود تا مرد جوان سرش رو بالا بیاره.

چشم‌هاش مستقیم روی نیکی قرار گرفت.

نیکی ناخودآگاه نگاهش رو دزدید.

تهیونگ که متوجه شده بود، آرام کنار گوش نیکی گفت:
— اووووه... استاد جدید؟

نیکی با آرنج زد بهش.
— ساکت!

تهیونگ خندید.

چند دقیقه بعد، همه وارد کلاس شدن.

نیکی کنار کتی نشست.

در کلاس باز شد.

همان مرد جوان وارد شد.

صدای حرف زدن‌ها قطع شد.

او پوشه‌اش رو روی میز گذاشت و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

— جئون جونگکوک.

مکث کوتاهی کرد.

— استاد این ترم شما.

چند نفر زیر لب سلام کردن.

جونگکوک نگاهش رو روی کلاس چرخوند.

وقتی به نیکی رسید، برای لحظه‌ای مکث کرد.

نیکی سریع دفترش رو باز کرد.

جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:

— کلاس رو شروع می‌کنیم.

تهیونگ از ردیف عقب آرام گفت:
— استاد، قبلش یه سؤال.

جونگکوک نگاهش کرد.

— بله؟

تهیونگ لبخند زد.
— شما همیشه این‌قدر جدی هستین؟

کلاس منفجر شد از خنده.

اما جونگکوک حتی لبخند هم نزد.

فقط چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.

همون نگاه کافی بود.

تهیونگ آرام نشست سر جاش.

کتی زیر لب گفت:
— وای...

ویولت خنده‌اش رو قورت داد.

نیکی هم برای اولین بار لبخند کوچکی زد.

جونگکوک متوجه شد.

اما چیزی نگفت.

درس شروع شد.

حدود نیم ساعت گذشته بود که تهیونگ دوباره شروع کرد.

یک تکه کاغذ کوچیک روی میز نیکی انداخت.

نیکی بازش کرد.

روی کاغذ نوشته بود:

«خانم اخمو، لبخندت قشنگ‌تره.»

نیکی کاغذ رو مچاله کرد.

تهیونگ دوباره یکی انداخت.

«ناراحت شدی؟»

یکی دیگه.

«اگه ناراحت شدی بگو.»

نیکی دندان‌هاش رو روی هم فشار داد.

آخرین کاغذ افتاد روی دفترش.

این یکی فقط یک جمله داشت:

«بعد کلاس باهام میای؟»

نیکی کاغذ رو بست.

اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، صدای جونگکوک بلند شد:

— آقای کیم.

تهیونگ سرش رو بالا آورد.

— بله استاد؟

جونگکوک آرام گفت:

— اگر درس برای شما خسته‌کننده است، می‌تونید از کلاس خارج بشید.

کلاس دوباره ساکت شد.

تهیونگ برای اولین بار لبخندش محو شد.

— نه استاد... مشکلی نیست.

جونگکوک نگاهش رو چند ثانیه روی او نگه داشت و بعد برگشت سمت تخته.

اما نیکی نمی‌دونست...

این تازه شروع ماجرا بود.

چون جونگکوک از همان لحظه متوجه شده بود تهیونگ چرا مدام حواس نیکی رو پرت می‌کنه.

و برخلاف چیزی که همه فکر می‌کردن...

جونگکوک قرار نبود فقط تماشا کنه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Your Eyesپارت دوم | «این دفعه نه»زنگ کلاس که خورد، همه با سر...

بانو فالوشه❤️🎀@rose1127

استوری رو چک کنین🫠🫣

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط