{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Your Eyes

Your Eyes

پارت دوم | «این دفعه نه»

زنگ کلاس که خورد، همه با سرعت وسایلشون رو جمع کردن.

نیکی هنوز داشت دفترش رو داخل کیفش می‌ذاشت که کتی دستش رو گرفت.

— بریم بوفه؟

نیکی سرش رو تکون داد.
— آره، فقط یه لحظه صبر کن.

همین که از جاش بلند شد، تهیونگ جلوی در کلاس ایستاده بود.

— نیکی.

نیکی اخم کرد.
— چی؟

— گفتم بعد کلاس باهام میای.

— منم جواب ندادم.

تهیونگ لبخند زد.
— سکوت یعنی آره.

نیکی با تعجب نگاهش کرد.
— از کی تا حالا؟

تهیونگ شونه بالا انداخت.
— از همین الان.

لیا خندید.
— این دیگه چه منطقیه؟

تهیونگ داشت جواب می‌داد که صدای سردی از پشت سرشون اومد:

— آقای کیم.

تهیونگ برگشت.

جونگکوک هنوز پشت میز استاد ایستاده بود.

— بله؟

— چند دقیقه بمونید.

تهیونگ اخم خیلی کوچیکی کرد.
— برای چی؟

جونگکوک بدون اینکه لحنش تغییر کنه گفت:

— بعداً متوجه می‌شید.

تهیونگ نگاهی به نیکی انداخت و لبخند زد.

— پس فعلاً خداحافظ خانم اخمو.

و از کنار نیکی رد شد.

نیکی زیر لب گفت:
— اعصاب ندارم...

کتی دستش رو گرفت.
— بیا بریم قبل از اینکه دوباره برگرده.

چهار دختر از کلاس خارج شدن.

تهیونگ اما موند.

در کلاس بسته شد.

چند ثانیه سکوت.

جونگکوک پوشه‌اش رو بست و به سمت تهیونگ برگشت.

— چرا اذیتش می‌کنید؟

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

— کی رو؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— خانم نیکی.

تهیونگ خندید.

— من فقط شوخی می‌کنم.

جونگکوک آرام گفت:

— شوخی وقتی شوخیه که طرف مقابل هم بخنده.

لبخند تهیونگ کم‌رنگ شد.

— شما از کجا می‌دونید اون ناراحته؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

— چون دیدم.

تهیونگ چیزی نگفت.

جونگکوک ادامه داد:

— از این به بعد اگر گفت نه، یعنی نه.

تهیونگ پوزخندی زد.

— باشه استاد.

و از کلاس بیرون رفت.

اما چند متر آن‌طرف‌تر، نیکی و دوست‌هاش پشت ستون ایستاده بودن.

کتی با چشم‌های گرد شده گفت:

— شنیدین؟

لیا آروم گفت:
— آره...

ویولت به نیکی نگاه کرد.

— استادت طرف تو رو گرفت.

نیکی سریع گفت:
— طرف منو نگرفت! فقط بهش تذکر داد.

کتی با خنده گفت:
— آره دیگه، دقیقاً همون!

نیکی اخم کرد.

— بیخیال بابا.

اما خودش هم نمی‌تونست انکار کنه که رفتار جونگکوک عجیب بود.

نه مهربان بود.

نه صمیمی.

حتی لحنش هم سرد بود.

ولی با این حال...

برای اولین بار کسی جلوی تهیونگ ایستاده بود.

---

چند ساعت بعد.

محوطه دانشگاه تقریباً خلوت شده بود.

نیکی از ساختمان بیرون اومد و گوشی‌اش رو چک کرد.

کتی، ویولت و لیا کمی جلوتر بودن.

ناگهان صدایی از پشت سرش اومد:

— نیکی!

نیکی برگشت.

تهیونگ بود.

— چی می‌خوای؟

تهیونگ نزدیک شد.

— چرا امروز این‌قدر جدی‌ای؟

— همیشه همینم.

— نه.

تهیونگ لبخند زد.

— امروز فرق داری.

نیکی جواب نداد.

تهیونگ خواست دوباره چیزی بگه که صدای بوق ماشینی از کنار خیابون بلند شد.

یک ماشین مشکی کنار دانشگاه ایستاد.

شیشه پایین رفت.

جونگکوک پشت فرمان بود.

نگاهش برای چند ثانیه روی تهیونگ ثابت موند.

بعد به نیکی نگاه کرد.

— خانم نیکی.

نیکی متعجب گفت:

— بله؟

— اینجا منتظر کسی هستید؟

— نه...

جونگکوک مکث کرد.

— پس برید.

نیکی گیج شد.

— کجا؟

جونگکوک خیلی جدی گفت:

— خوابگاه.

نیکی چشم‌هاش رو گرد کرد.

— شما از کجا می‌دونید من خوابگاه می‌رم؟

جونگکوک فقط گفت:

— چون پرونده دانشجویی‌تون رو دیدم.

تهیونگ با خنده گفت:

— استاد، شما خیلی حواستون به دانشجوهاست‌ها!

جونگکوک نگاهش کرد.

همون نگاه سرد.

تهیونگ بلافاصله ساکت شد.

نیکی به ماشین نگاه کرد.

بعد به جونگکوک.

— خودم می‌رم.

جونگکوک سر تکون داد.

— خوبه.

ماشین حرکت کرد.

اما درست قبل از اینکه دور بشه، جونگکوک از آینه به عقب نگاه کرد.

تهیونگ هنوز همان‌جا ایستاده بود.

و این بار...

جونگکوک لبخند خیلی محوی زد.

لبخندی که هیچ‌کس ندید.

جز خودش.

چون تهیونگ نمی‌دانست با چه کسی طرف شده.

و بدتر از آن...

هیچ‌کس در دانشگاه نمی‌دانست استاد سرد و خشک‌شان، شب‌ها زندگی کاملاً متفاوتی دارد.

زندگی‌ای که نباید هیچ‌کس از آن باخبر می‌شد.

ادامه دارد...
شرط ۴۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
۵ فالووو✨️🎀
دیدگاه ها (۲)

فالو شههه✨️@arliya.novel

Your Eyesپارت اول | «اون استاد کیه؟»صدای زنگ دانشگاه توی راه...

بانو فالوشه❤️🎀@rose1127

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط